مصاحبه با خود / سه سالگی وبلاگ

مصاحبه با خود ! ( عاشقِ خویش شد دلبرِ رَعنایی ! )

ـ آقای یاقوتیان به سوّمین سالِ شروع به کار وبلاگ « خطّۀ فریومد / فرومد » رسیدیم . چه حسّی داری ؟

ـ الحمدلله ، شروعِ کار و ادامه ­اش تا اینجا به مَددِ او بود .

ـ چی شد که به فکرِ وبلاگ « خطّۀ فریومد / فرومد » افتادی ؟

ـ من دانش ­آموزِ دبیرستان که بودم در فرومد به کتابخانه ­ای که در محوطۀ آرامگاهِ ابن­ یمین بود می­ رفتم و کتابِ « تاریخ بیهق » و « تاریخ قومس » و ... را امانت می ­گرفتم ، می ­خواندم و مطالبی که در بارۀ فریومد بود یادداشت می­ کردم . هر وقت مطلبی در بارۀ فرومد پیدا می ­کردم آن را ثبت می ­کردم . منظور علاقه به این مطلب داشتم . بعد دیدم در فضایِ مجازی در بارۀ فرومد که جستجو می ­کردی « لم یکن شیئاً » یا چیزی نبود ، یا « لم یکن َشیئاً مذکوراً » چیزِ قابلِ ذکری نبود . گفتم : باید کاری کرد .

ـ به اهدافتان رسیدید یا نزدیک شده­ اید ؟ 

ـ الحمدلله ، الآن که در فضایِ مجازی در بارۀ فرومد جستجو می­ کُنی آن تهیدستی قبلی نیست . بیش از دویست مقالۀ علمی و حدودِ ششصد عکس در این خطّه منتشر شده است . نوشتنِ مطالب غیرمستند در بارۀ فرومد پایان یافته ، آن افراد هم البتّه خیلی زود متوجّه اشتباه خودشان شدند و ادامه ندادند . افرادی هم که دنبالِ مطلب در بارۀ فرومد می­ گردند دیگر سراغِ مطالبِ غیرعلمی و غیرمستند نمی ­روند . من به سُراغِ بعضی فضاها رفتم و آنها را از غیرعلمی­ بودنِ مطالبشان دربارۀ فریومد / فرومد باخبر ساختم . اینها اثرِ خودش را داشته است . چند مطلب هم با عنوانِ « فریومد / فرومد چه چیز نیست ؟ » نوشتم که در آنها به اشتباهاتِ لغتنامه ­ها و کُتبِ دانشگاهی و مقالاتِ علمی در بارۀ فریومد / فرومد اشاره کردم .

این وبلاگ الحمدلله جایگاهِ خودش را پیدا کرده است . گر چه فرهنگِ نوشتاری هنوز در بینِ فرومدیها جا باز نکرده امّا حضوری که می ­بینند ، از وبلاگ و مطالبش اظهارِ خشنودی می­ کنند .

ـ تا کِی این خطّه ادامه دارد ؟

با خداست . رشتۀ تخصّصی من تاریخِ محلّی نیست ، یک دغدغه که دارم این است که پژوهش در این زمینه مرا از قرآن ­پژوهی که رشتۀ تخصّصی من است بازدارد . هر روزی که قصد کنم این خطّه به روز نشود مطالبش به گونه ­ای است که کُهنه نمی ­شود . اِن شاءَ الله دوستانِ دیگری بیایند و کارِ مفیدی انجام دهند .   

ـ در فکرِ چاپ کتاب دربارۀ فرومد نیستید ؟

ـ چرا بعضی کارها در دستِ اقدام است . مثلاً مواردی که آماده یا تقریباً آماده است اینهاست :

« زندگینامه ، وصیّتنامه ، ... شهدای فرومد / فرومدی » ، « منشآتِ ابن ­یمین فریومدی » ، « ناز و نیار ابن ­یمین شبرغانی » ، « حدائق الوثائق ـ حکیم­ الدّین فریومدی » ، « الحکمة فی الأدعیّة و الموعظة للامّة ـ حکیم­ الدّین فریومدی » ، « فرومد در سفرنامه ­ها » ، « معرّفی کتابها و پایان­نامه­ ها در موردِ فریومد / فرومد » ، « علاءالدّین محمّد فریومدی » ، « جامع المقدّمات و مقالات در مورد ابن ­یمین » ، « مجموعه مقالات در موردِ مسجدِ جامعِ فریومد » ، « مجموعۀ اشعار در بارۀ فریومد / فرومد » ، « از فریومد / فرومد تا مشهد » ، « دانشمندان فریومد / فرومد » ، « نصرت الله منوچهری ـ خانِ فرومد » ، « مزارات فریومد » و ... مطالبِ خودِ وبلاگ هم تحتِ عنوان خاطرات یا ... قابلِ انتشار است .

ـ اینقدر کتاب دربارۀ فرومد قابلِ چاپ است ؟

ـ من فقط چند نمونه را نام بُردم . « دیوانِ ابن­ یمین فریومدی » باید تصحیح شود . کتابِ « تُحفۀ جلالیّۀ حکیم­ الدّین فریومدی » باید منتشر شود . کار زیاد است .

ـ تا حالا کاری هم منتشر شده است ؟

ـ مقالۀ « از خانقاه فریومد تا خانقاه سلطانیّه » در « فرهنگِ قومس شمارۀ 50 ـ 53 » و « دو مزار فریومد / فرومد » در کتابِ « مزاراتِ ایران » دفتر اوّل منتشر شده است .

ـ در نوشتنِ مطالبِ وبلاگ با مشکل هم مواجه شده­ ای ؟

ـ از نظرِ تهیّۀ موضوع نه ، شاید از نظر اینکه کدام مطلب را بگذارم گاهی مُردّد شوم . من قبل از شروع به کار به اندازه­ ای که یکی ـ دو سال مطلب داشته باشم کار کردم بعد شروع به درجِ در وبلاگ کردم . شاید دو سالِ پیش بود یکی از دوستان می­ گفت : من هر هفته که مطلب می ­گذاری ، دغدغۀ هفتۀ آینده را دارم  که باز هفتۀ آینده مهدی چه مطلبی دارد آیا می ­تواند تا هفتۀ آینده مطلب آماده کند ؟! ولی گویا حالا مطمئن شده که مطلب هست . البتّه نباید مغرور شد و از لُطفِ خدا نباید غافل شد که خدا در همۀ مراحل کمک می ­کند .

ـ با مشکلاتِ دیگری مواجه نشده ­ای ؟

ـ بعضی نظرّیات بی­ مورد می ­نویسند یا توقّع دارند طبقِ میلِ آنها مطلبی درج شود یا همان ناسزاهایی که در موردِ مطالبِ درج شده در موردِ خان بود و کار به مَحکمه کشید و هنوز ادامه دارد . واقعاً نمی ­شود که کتابی با نام « نصرت لشکر » نوشته شود و گُمان شود که آن شخص میرزا کوچک خان جَنگلی بوده امّا حقیقتِ مطلب گفته نشود در صورتی که اَسنادِ موجود چیز دیگری می ­گوید . در ذیلِ اَسنادِ رسمی نام و امضای حدودِ صد نفر از فرومدیها و ... است که از خـان و پـدرش شکایت کرده ­اند ( البتّه این فقط یافته­ های من تا کنون است . ) بحثِ خـانِ فرومـد یک واقعیّت است ، چه خوشمان بیاید چه خوشمان نیاید ، این بخشی از تاریخِ فرومد است که باید مکتوب شود . اگر ما آن را ثبت نکنیم ، پس چه کسی آن را باید ثبت کند . همانطور که ما می ­گوییم کاشکی گذشتگان تاریخِ فریومد را منسجم­ تر و شفّاف ­تر ثبت می ­کردند ، این حَسرت برای آیندگان هم پیش می ­آید که چرا ما اینها را ثبت نکرده ایم ؟ وانگهی چرا کسی که به مردم ظلم کرده ، خادم معرّفی شود ، ولی ما اگر بخواهیم از ظلمی که بر ما شده فریادی برآوریم حقّ نداشته باشیم ؟ آیا کسانی که مدّعی ­اند نباید پیشینۀ خانوادگی آنها را برمَلا کرد ، پاسخگوی کسانی که پیشینۀ خانوادگی ­شان سوخته ، هستند ؟! آیا آنها پاسخگوی آبروی هَدَر رفته دیگران هستند ؟ اگر این طور باشد هیچ گاه نباید از ظلمِ سمتگـرانِ تاریخ سخن گفت . چون هر وقت سخنی گفته شود به عدّه ­ای بر می خورد . اگر اینها تا وقتی وابستگان در قید حیات هستند مَکتوم بماند کسانی هم که می­ خواهند ثبت کنند بعد در قید حیات نیستند . سخن حقّ را باید گفت ، ابولهب عموی پیامبر است ، امّا قرآن خیلی درشت دربارۀ او و همسرش سخن گفته است و ... .

ـ شما با بیانِ بعضی ظلمهای خان به جای اینکه آبروی خان را ببرید ، آبروی فرومدیها را می ­بَرید ؟

ـ اصلاً این عنوان غلط است ، چون نه قصدِ آبرو بُردنِ خان در کار است ، نه قصدِ آبرو بُردن دیگران . فقط ثبتِ تاریخِ محلّی این منطقه است . احتمالاً این نوع پرسشها فرار به جلو است که بعضی حرفها گفته نشود چون احتمال می دهند که ادامۀ این مطالب دامنِ آنها را هم به جهتِ همکاری با خان بگیرد !

مظلوم بودن که بَد نیست ، ظالم بودن بَد است ، منظلم بودن ( ظلم پذیری ) بَد است . مگر هر سال شیعیان در محرّم فریادِ « یا حسین مظلوم » سر نمی­ دهند ؟! مگر از ظلم و جنایتی که بر او و خاندانش رفته سخن نمی ­گویند ؟! به اسارت رفتنِ خاندانِ امامت به دستِ حاکمیّت سرتا پا شقاوت چه معنا دارد ؟!

آیا نباید از مظلومیّتی که در طولِ تاریخ بر بیچارگان و محرومان شده سخن گفت ، چون وقتی نوعِ ظلمی که بر آنها رفته بیان شود موجبِ آبروریزی می ­شود ؟! به قولِ آقای دکتر معینی اینکه بگوییم : « بعضی مردم فرومد همداستان با خان بوده­اند . » تُفِ سربالا است ولی واقعیّت است .

بعضی که می ­گویند : خان خودش خوب بوده اطرافیانش بد بوده ­اند یا او را به بد بودن کشانده ­اند . این هم حرفِ ناصوابی است . چون اگر کسی حرفش خریدار ندارد که خان نیست و اگر خان است که می ­تواند اطرافیانش را عوض کند .

در واقع طبقِ سخن امام علی (ع) هر کس با انتخابِ اطرافیانش خودش را می ­نمایاند ! انتخابِ والدین و عمو و دایی و ... دستِ افراد نیست امّا انتخابِ معاون و گُماشته و داروغه و ... دستِ افراد است و بر حسبِ حالِ خود ، آنها را انتخاب می­ کنند . نوعاً بیشتر اطرافیانِ آدمهای خوب هم خوب هستند که رستگار می­ شوند . پس نقشِ آن آدمهای خوب چیست ؟ آیا فقط این اطرافیان هستند که روی افراد مؤثّرند . اطرافیـانِ حسین بن علی خوب و اطرافیانِ یزید بَد بوده­ اند . پس تکلیفِ این دو امام حـقّ و باطـل چه می ­شود . آیا همۀ خوبیها و بدیها به پای اطرافیان نوشته می شود و افرادی که محور قرار گرفته­ اند پاداش و جزایی نمی ­گیرند ؟!

بعضی احکام که در مدینۀ پیامبر نازل شده به جهتِ آن است که آن گناه در مدینه رُخ می ­داده ، یعنی شهری که بر پایۀ وحی بنا شده یا بازسازی فرهنگی شده باز دچار نابسامانی است ، مهمّ این است که اکثریّت مردم اهل ایمان بوده­ اند . مگر فریومد / فرومد آرمانشهری است که نباید هیچ رُخدادِ ناگواری در آن اتّفاق افتاده باشد که بیانِ آن موجبِ آبروریزی نشود ؟! می ­بینید که طرحِ این پرسشها از طرف کسانی است که جُرأتِ آنکه نقاب از روی برگیرند ندارند ، در کمین نشسته­ اند تا مُچ بگیرند و این البتّه کارِ آدمهای بیمار است ! باز باید گفت : امام علی (ع) می ­گوید : نوشتۀ هر کس او را می ­نمایاند . لَحنِ گفته مهمّ است . « فِي لَحْنِ الْقَوْلِ » که قرآن می ­گوید برای چیست ؟ « ... وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ ... . » ، ( محمّد ، 47 / ٣٠ )

ـ آقای یاقوتیان شما چطور سه سالِ مُدام هر سه­ شنبه حدّاقل یک مطلب در وبلاگ درج کرده­ اید ؟ شما اینقدر منظّم هستید یا به خودتان فشار می ­آورید ؟ ببخشید ها ! این نظمِ زیاد نوعی وَسواسی نیست ؟!

ـ احتمالاً اگر منظّم نبود ، سؤال می ­شد چرا منظّم نیستید و حالا به منظّم بودن اِشکال می ­گیرید ؟

ـ ببخشید ، این نظم اینقدر زیاد است که در حقیقتِ شما خودتان از خودتان سؤال می ­کنید ؟!

ـ در واقع اینها سؤالاتِ مقدّر مخاطبان است . ببینید امام علی (ع) فرموده است : « اوصیکم بتقوی الله و نظمِ اَمرکم » پیامِ اینکه آن امامِ گرانمایه ، تقوی را همردیفِ نظم قرار داده و به هر دو سفارش کرده ، چیست ؟ کلمه که کم نیاورده است ؟! اگر این کار کمی به وسواسی تَنِه بزند ، آیا در بعضی جاها دقّت و مُراقبه داشتن بَد است ؟ کلمات که نباید ترسناک باشند ؟

گاهی مطالبِ چند هفته ، از قبل آماده است ، حتّی اگر روز سه­ شنبه برسد و مطلب آماده نباشد من نگرانی ندارم ، می ­دانم مطلب آماده و درج می ­شود . گاهی که به مسافرت می ­روم مطلب برای دو یا سه هفته آماده است و خودش به روز می­ شود . بدونِ نظم و برنامه کار نتیجه نمی ­دهد .

الآن که الحمدلله بازنشست شده ­ام ، قبل از بازنشستگی هم با برنامه کار می ­کردم ، مطالبِ علمی هم که نوشته­ ام چه آنهایی که منتشر شده ، چه آنهایی که هنوز منتشر نشده ، همزمان با شغل و زندگی است . آنهایی هم که تلاش کرده­ اند و خدمتی انجام داده ­اند ساعاتِ شبانه ­روزشان بیست و پنج ساعت نبوده ، تلاش و همّتشان بیشتر بوده است و فرصتها را غنیمت دانسته ­اند .

ـ به کدام نظریّه­ ها پاسخ می­ دهید ؟

ـ در سالِ اوّل تقریباً به همۀ نظریّه ­ها پاسخ دادم ولی بعد مبنا را این قرار دادم که به همۀ نظریّه ­ها پاسخ ندهم . کسانی که حرفهای بی ­مورد می ­زنند یا با نامِ مُستعار دنبالِ هدفِ خاصّی می ­گردند که جایش اینجا نیست . بعضی توقّع بی ­خود دارند . پشتِ پَرده مخفی شده و متوجّه نیستند که این روش درست نیست ! 

ـ چرا وبلاگهای فرومد را پیوند نمی ­کنید ؟

من از ابتدای ایجادِ وبلاگ از هیچ کس نخواسته­ ام که وبلاگِ « خطّۀ فریومد / فرومد » را پیوند کند غیر از وبلاگ « لینکستانِ فرومد » که مختصّ این کار است . در بعضی موارد در بعضی وبلاگهای فرومدی دیدم کسی از طرفِ من درخواست کرده که این وبلاگ را لینک کنید ! به نظرِ من لینک دادنِ یک وبلاگ به معنای تأییدِ آن است . وقتی مخاطبی می­ آید مطالبِ این وبلاگ را می­ خواند و من او را راهنمایی می ­کنم که وبلاگِ دیگری هم با این نام و نشان هست آن را هم اگر دوست دارید بخوانید وقتی به آنجا می ­رود می ­بیند ؛ یا چیزی ندارد ، یاچیزِ قابلِ ذکری ندارد . آن مخاطب می ­گوید : این چه جور راهنمایی کردن است ؟

ـ خُب شاید توانِ آن فرد بیش از این نیست ؟

وقتی کسی توانش نیست واردِ این کار نشود . مردم را که نباید سرِکار گذاشت . وقتی من تعمیرِ ماشین بلد نیستم حقّ ندارم تعمیرگاه ماشین باز کنم . البتّه یک وقت کسی مطلبِ شخصی می ­نویسد برای خودش ، یک وقت با نامِ یک مکان و یک موضوع . باز کسی که مطلبِ شخصی می ­نویسد نباید این توقّع را داشته باشد که برود به وبلاگهای دیگر پیام بگذارد که این وبلاگ را لینک نکنید یا از لینک حذف کنید یا بیاید به دروغ به نامِ مدیرِ یک وبلاگِ دیگر پیام بگذارد ، بعد هم که وبلاگش را پیوند کنی نه نظمی داشته باشد نه محتوایی ! الآن که دیگر این حرفها نیست . این ادّعاها قبلاً بود . فرومد نیاز به چند وبلاگ و وبسایتِ دقیق و قوی دارد . اگر این کار اتّفاق بیفتد یعنی وبلاگِ « خطّۀ فریومد / فرومد » به یک هدفش رسیده است .

ـ حالا چرا خودتان با خودتان مصاحبه می ­کنید ؟

ـ مطالب این وبلاگ را خودم تهیّه و تنظیم می ­کنم ، با دیگران مصاحبه می ­کنم ، مطالب را تایپ و ویراستاری می کنم ، عکس می­ گیرم و آنها را آماده می­ نمایم . پاسخ به نظریّه ­ها را خودم می ­نویسم . دفتر و دستکی که در کار نیست . مصاحبه را هم باید خودم با خودم انجام دهم . می ­توان پرسشها را حذف کرد و مطالب را پشتِ سرِ هم خواند ، وقتی پرسش هست از یکنواختی بیرون می ­آید . برای جذّابیّت و رفعِ یکنواختی باید نوشته ­ها را متنوّع کرد . خاطره ­نویسی جذّابیّت خودش را دارد . درجِ عکس جذّابیّت خودش را دارد . مصاحبه آن هم مصاحبۀ با خود خواندنی است .

به هر حال بعضی می ­گویند : این با خودش درگیر است !

بعضی هم می­ گویند : واقعاً که ؛ عاشقِ خویش شد دلبرِ رعنایی !

بعضی هم می­ گویند : اصلاً کی مطالبِ تو را می­ خواند که چیزی بگوید !!

بعضی هم می ­گویند : ما که چیزی نگفتیم ، چرا حرف تو دهانِ آدم می ­گذاری ؟!

بعضی هم می­ گویند : به جای دروغگویی ، صادقانه گفته : خودم با خودم مصاحبه کردم . می­ توانست بگوید : این پرسشها را یک مخاطبی فرستاده ، من به آنها پاسخ می ­دهم .

بعضی هم می­ گویند : یکی به نَعل می ­زند ، یکی به میخ !

بعضی هم می­ گویند : دلش خوش است ! بیکار است نشسته از این حرفها می ­نویسد !

بعضی هم می ­گویند : خودش را خیلی مهمّ می­ داند ! کسی که تحویلش نمی ­گیرد ، خودش ، خودش را تحویل گرفته است . بیچاره ، عقدۀ معروفیّت دارد !

بعضی هم می ­گویند : کسی را تحویل نمی ­گیرد ، کارِ خودش را می ­کند ! به خودش متّکی است . وبلاگی راه انداخته ، هم مطالبش متنوّع است و هم نحوۀ بیانِ آنها . مطالبش گاهی اشک در چشمها جمع می ­کند ، گاهی می­ خنداند ، گاهی به فکر فرو می ­بَرد ! گاهی تعجّب بر می ­انگیزد ! گاهی امید به وجود می ­آورد .

بعضی هم می ­گویند : خوب به همین بهانه­ ها از خودش تعریف می­ کند !

بعضی هم می ­گویند : هر چه هست خدا خیرش دهد . واقعاً این وبلاگ موجبِ خرسندی و خوشحالی ما شده و فرومد را زنده کرده ، ما قبلاً این آگاهیها را در بارۀ فرومد نداشتیم . حالا که واردِ این فضای مجازی ( اینترنت )  می­ شویم احساسِ خودمانی می ­کنیم ، ما هم برای خودمان جایی داریم ! همانطور که در هر عید و تعطیلی به فرومد می ­رویم ، ما به راحتی از این فضا واردِ روستایمان می ­شویم و ... .

معرّفی کتاب « نصرت لشکر »

 

به نامِ خدا

بی­ شکّ یکی از خواندنی ­ترین دوران ، دورانی است که ایران دستخوشِ چپاولِ غرب و شرق قرار گرفته بود . روسها از شمالِ ایران با تحریکِ تراکم و ضعفِ حاکمانِ ایران قصد داشتند تا قسمتهای شمالِ ایران همانندِ ایروان و نَخجوان را با اِعمالِ فشار و قراردادهای ننگین از ایران جدا نمایند .

امّا بودند مردانی که سرسختانه ایستادند ، مبارزه کردند چه بسا جانِ خود را در این راه از دست دادند امّا نگذاشتند تا آنچه اَجنبی در سر دارد به سرانجام برسد . مردانی که گاهاً باید فشارهای وقتِ حاکمانِ خود را که بعضاً برای خوش خدمتی به اربابانِ اَجنبی خود بهای گزافی پرداخت می ­کردند .

این مجموعه برگرفته شده از زندگی یکی از مردانی است که منشأ خدماتِ شایانی به این مرز و بوم بوده است .

امید آن است که این مجموعه که حاصلِ تحقیقاتِ مردانی از خانوادۀ این مردِ بزرگ و دفترِ خاطراتِ یکی از همرزمانِ وی می­ باشد موردِ توجّه علاقمندان تاریخِ معاصر ایران واقع گردد . در اینجا بر خود واجب می ­دانم که از تمامی کسانی که انصافاً مرا در نوشتنِ این مجموعه با تعریفِ خاطره ، عکس و پوستر و در اختیار قرار دادنِ دستخطهای وی یاری ­ام رسانده ­اند کمالِ تشکّر را نمایم .

در پایان ، مجموعۀ فوق را تقدیم می ­کنم به تمامی کسانی که برای آبادی و آزادی ایران شجاعانه جنگیدند امّا نامشان در صفحاتِ قَطور تاریخ گُم شده است .

جهان ماندگار است و ما رفتنی .......... به مردم نماند به جز مردمی

دارا منوچهری ـ تیرماه 1387

 

مزایای کتاب :

ـ نویسندۀ محترم مطالبِ تاریخی را با چاشنی رُمان و قصّه­ پردازی بیان کرده تا جذّاب و خواندنی شود که با تلفیقِ صحنه­ های جنگی و عشقی و وصفِ طبیعت نسبتاً از عهدۀ این کار برآمده است .

ـ گویا نویسندۀ محترم علاوه بر تحقیقِ کتابخانه­ ای ( یعنی استفاده از اَسناد و خاطراتِ مکتوب ... ) تحقیقِ میدانی ( سفر به مکانهای نامیرده شده در کتاب ) هم کرده ، چون سعی کرده است هر مکانی را مطابق با واقعِ آن ، وصف کند و این مهمّ بدونِ دیدنِ مکانِ موردِ نظر امکانپذیر نیست .

ـ این کار حاصلِ تلاشِ گروهی است . یعنی ؛ جمعی تلاش کرده ­اند که بزرگِ خانوادۀ خود را بشناسانند و خاطراتش را به ثبت برسانند تا موردِ توجّه علاقه ­مندانِ به تاریخِ معاصرِ ایران قرار گیرد .

 

معایبِ کتاب :

یکی از اشکالاتِ کتاب ، وجودِ غلطهای تایپی است . مثلاً در همین مقدّمه ؛

ـ واژۀ تراکم ( به معنی انباشته شده ) به جای تراکمه ( به معنی تُرکمانها / تُرکمنها ) به کار رفته است .

ـ واژۀ گاهاً ( تنوینِ عربی با حرفِ « گ » فارسی به کار نمی ­رود ) به جای گاهی به کار رفته است .

ـ واژۀ علاقه­ مندانِ به صورتِ علاقمندان نوشته شده که اشتباه است . ( در واقع حرفِ « ه » اگر قبل از حرفِ « گ » قرار گیرد حذف می ­شود نه قبل از حرفِ « م » مانندِ : دعوت شده ( دعوت شدگان )

ـ در پاراگراف یا بندِ پایانی نوشته شده است : « در پایان ، مجموعۀ فوق را تقدیم می­ کنم ... » این عبارت نادرست است چون در فوق یا بالا مجموعه ­ای وجود ندارد . بلکه درست آن است که نوشته شود :

« در پایان ، مجموعۀ اشاره شده در سطور فوق را تقدیم می­ کنم ... » یا « در پایان ، این مجموعه را تقدیم می­ کنم ... » .

ـ این جمله هم رسانندۀ معنایی نیست : « مردانی که گاهاً باید فشارهای وقتِ حاکمانِ خود را که بعضاً برای خوش خدمتی به اربابانِ اَجنبی خود بهای گزافی پرداخت می ­کردند . »

گویا مُرادِ نویسندۀ محترم این جمله بوده است : « مردانی که گاهی با فشارهای حاکمانِ وقت ( که بعضاً برای خوش خدمتی به اربابانِ اَجنبی خود بود ) بهای گزافی پرداخت می ­کردند . »

این موارد البتّه مربوط به مقدّمه بود و در متن بیش از اینهاست . مثلاً در همۀ موارد نامِ یا لقبِ « سالار الدّوله » پسر سومِ مظفّرالدّین شاه « سالدّوله » و نامِ « عالیه » دختر علی اصغر اَتابک و همسر نصرت لشکر « آلیه » ثبت شده است . می­ توان گفت : این کتاب در این زمینه ، فقیر است .

مورد دیگر ؛ ناقص معرّفی کردنِ نصرت لشکر است .

خوانندۀ کتاب گُمان می ­کند که نصرت لشکر فقط یک همسر به نام عالیه داشته در صورتی که او به گفتۀ برخی پیرانِ روستا سه زن داشته است ، عالیه خانم ، شازده خانم قاجاری ، بتول خانم از عبّاس ­آباد .

عالیه خانم دخترِ علی اصغر اتابک ( علی ­اصغر خان اتابک صدرِ اعظمِ سه پادشاهِ قاجار « ناصرالدّین شاه ، مظفّرالدّین شاه ، محمّدعلی شاه » ) بوده است .

شازده خانم قاجاری که برادرش « شاهزاده ابوالفضل‌ میرزا » در سال 1303 مدّتی حاکم سبزوار [ شاهزاده ابوالفضل میرزا پسرِ مؤیّدخان حاکمِ شریف ­آباد  ] بوده است .

از بتول فرزندی نداشته ( البتّه بعضی او را خدمتکار دانسته­ اند نه همسر ) ،

از شازده دو فرزند ( پسر و دختر به نامِ منصور و اختر ) داشته ،

و از عالیه ، پنج پسر ( نصر الله / سردار آقا ، نصرت الله / خان فرومد ، ناصر ، پرویز ، منوچهر ) و یک دختر ( به نام زینت خانم ، همسر تیمسار علی بیات ) داشته است .

موردِ دیگر ، ناهمخوانی محتوای کتاب با اَسنادِ موجود است .

ـ محتوای کتاب می ­گوید : « علی اصغر یاور » یا « نصرت لشکر » از مردانی است که منشأ خدماتِ شایانی به این مرز و بوم بوده است امّا اَسنادِ موجود می ­گوید : او منشأ ظلم و ستمِ بسیاری به مردمِ این مرز و بوم ( خصوصاً استربند ، عبّاس ­آباد ، شاهرود ، فرومد و فیروزآباد ) بوده و از هیچ گونه ظلمی در حقِّ مردم فروگذار نبوده است .

آیا این اَسناد را نویسندۀ محترم نداشته است و آن مردانِ خانوادۀ نصرت لشکر هم نداشته ­اند یا در اختیارِ او قرار نگرفته یا قصدِ آن بوده است که تاریخِ معاصر به گونۀ دلخواه نگاشته شود نه آن گونه که بوده است ؟!

ـ حتّی مطالبی که از صفحۀ 119 تا صفحۀ 129 این کتاب درج شده با آنچه یکی از شاهدانِ عینی ماجرا نقل کرده در تناقضی آشکار است !  

 

ـ « نصر الله » یا همان « سردارآقا » اوّلین فرزندِ « نصرت لشکر » و « عالیه » در سالِ 1290 به دنیا آمده و در سالِ 1353 خورشیدی فوت کرده است . شکایتهای مردم از نصرت لشکر با همین عنوان ، مربوط به سالهای 1302 تا 1306 می ­باشد . یعنی ؛ او تا این سالها مَنصبِ حکومتی داشته و نمایندۀ مردم شاهرود در مجلسِ شورای ملّی پیگیر رفعِ ظلمِ او از سرِ مردمِ شاهرود بوده است .

این مطلب با اینکه در صفحه­ های انتهایی کتاب گفته شده : او با ازدواجِ با عالیه کار دولتی را رها کرده و به فرومد رفته است مطابقت ندارد ! چون تا سالِ 1306 که اوّلین فرزندش 16 سال داشته ، مَنصبِ حکومتی داشته است ! به فرومد رفننِ او جدای از رها کردنِ منصبِ حکومتی است . به نظر می ­رسد عنوانِ حکومتی « نصرت لشکر » برای او به قدری خـوشایند بوده که نـامِ قلعه ­ای را که در فرومد ساخته « نصرتیّه » و فرزندانش را « نصر الله ، نصرت الله ، ناصر ، منصور و ... » نامیده است .

 

وقتی نویسندۀ کتاب ، شخصیّت واقعی یک فرد را که با او نسبتِ خویشاوندی دارد در قالبِ داستان ، چیزِ دیگری می نمایاند ؛

ـ می ­توان چُنین نتیجه گرفت که بازماندگانِ یک شخص ، دوست دارند پیشینۀ آنها خوب بوده باشد ، آنها هم خوبی را دوست دارند و آرزو دارند کاش آن که به او وابسته­ اند خوب می­ بود .

ـ می­ توان نتیجه گرفت وقتی یک شخص خوب نباشد ، بازماندگانِ او آن را بازسازی می ­کنند و بر انگارۀ خود می سازند !

ـ می ­توان نتیجه گرفت : که بعضی طبقِ گفتۀ قرآن : « ... يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بمَا لَمْ يَفْعَلُوا ... » ، ( آل عمران ، 3 / ١٨٨ ) دوست دارند ستایش شوند برای آنچه انجام نداده ­اند ! این البتّه موجبِ رستگاری و نجاتِ از عذاب نمی­­ شود .

ـ می ­توان نتیجه گرفت : پذیرش واقیّتهای تلخ ، دشوار است . یا ...

این مطالب اِن شاءَ الله در آینده در این خطّه یا به صورتِ کتابی مستقلّ در نقدِ کتابِ « نصرت لشکر » یـا ... درج خواهد شد تا موردِ توجّه علاقه­ مندانِ تاریخِ معاصر ایران و علاقه­ مندانِ تاریخ محلّی خطّۀ فریومد / فرومد واقع گردد .

ـ اگر نویسندۀ محترمِ کتاب ، دلیلی بر ردّ نوشته ­های درج شده دارد ، پاسخش در اینجا درج خواهد شد .

خبــــرداری از خُســــــروانِ عَجَـــــــــم .......... کـه کـردنـد بـر زیــردستـــــــان ستـم ؟

نـه آن شـوکـت و پـــادشـــایـی بمـانـد .......... نـه آن ظلـم بـر روستــــــــایــی بمـانـد

خطــا بیـن کـه بـر دسـتِ ظـالـم بـرفـت .......... جهــــان مـانـد و او بـا مَظـــالــم بـرفـت

خُنـک روز محشـــــــــــــر تـن دادگـــــر .......... کـه در ســایـۀ عـــــــــــرش دارد مَقـــرّ

بـه قــومــی کـه نیکــی پسنـدد خدای .......... دهـد خســـــروی عـــادل و نیـــک رای

چـو خـواهـد کـه ویــران شـود عـالَمـی .......... کنــد مُلـک در پنجـۀ ظـالمـــــــــــــــــی

سگـالنـد از او نیکمـــردان حَــــــــــــــذَر .......... کـه خشـــــم خـدای اسـت بیـــــدادگـر

بـزرگــــــــــی از او دان و منّـت شنـاس .......... کـه زایـل شــود نعمـتِ نـاسپـــــــــاس

اگـر شُکـر کـردی بـر ایـن مُلـک و مـــال .......... بـه مـالـی و مُلکـی رســـــی بـی زوال

و گــر جـــــــــــــوْر در پـادشـایـی کُنـی .......... پـس از پـادشـــاهـی گِــــــــدایی کُنـی

حــرام اسـت بـر پـادشـه خـوابِ خَـوش .......... چـو بـاشـد ضعیـف از قــــــوی بـارکَـش

میــازار عـامـی بـه یـک خَـــــــــــــردلـه .......... که سلطـان شبـان است و عـامی گَله

چــو پَــرخــــــــاش بیننـد و بیـــداد از او .......... شبان نیست ، گرگ است ، فریاد از او

بَـد انجــــــام رفت و بَـد انـدیشـه کــرد .......... کـه بـا زیـردستــان جفـــــا ، پیشه کرد

به سُستـی و سختـی بـر ایـن بگــذرد .......... بمـانـد بـر او سـالهــــــــــــا نـــــام بَــد

نخـــواهــی کـه نفــریـن کننـد از پَسَت .......... نکــــوبــاش تــا بَـد نگـــــــــویــد کَسَت

سعدی ، بوستان ، باب اوّل در عدل و تدبیر و رای

چرخ دولابی است ...

خاطرۀ انقلاب در فرومد

خاطره­ ای از راهپیماییهای انقلاب در فرومد

سالِ 1357 من کلاسِ پنجم ابتدایی بودم ، بوی انقلاب به فرومد هم رسیده بود ، ما در مدرسه ساعتِ تفریح بیرون از حیاط می ­آمدیم و شعار می ­دادیم ، مسئولانِ مدرسه ما را به داخلِ مدرسه دعوت می­ کردند . آقای محمّدرضا ولیخانی معلّمِ کلاسِ چهارم و پنجم ما بود ، بچّه ­هایی که به خانه­ اش می ­رفتند ، می ­گفتند : عکسِ آقای خمینی را داخلِ قوطیِ چای پنهان کرده است ! ما یاد گرفته بودیم اعتراض کنیم ، به میزانِ تغذیّۀ روزانه که در مدرسه می دادند ، اگر قبلاً روزی یک کلوچه می ­دادند ، در آن ایّام به هر دانش ­آموز روزی سه بسته کلوچۀ دوتایی می­ دادند ، وقتی بچّه ­ها گفتند : چرا قبلاً این قدر نمی ­دادید ؟ مرحومِ قانعی گفت : خُب شما که نگفته بودید که کم ­تان است !

 

یک روز من جلو حیاطمان ایستاده بودم ، پایین ­تر از حیاط ، روی تختهای داخلِ دالانِ معصوم­ زاده ( مزارِ سادات ) پنج شش نفر از بچّه­ ها ایستاده بودند و شعار می ­دادند ، قبل از تعمیرِ معصوم­ زاده ، تختهای دالان از دور هم پیدا بود . صدا داخلِ دالان می ­پیچید . من و برادرم هم تشویق شدیم که آنجا برویم .  

شاید ده نفر شده بودیم که شعار می­ دادیم مرحومِ حسن شفیعی ( 1343 ـ 1365 ) هم بود بچّه­ های روی یک تخت ، یک شعار می ­دادند و بچّه­ های روی تختِ دیگر ، شعار دیگر . یا هر گروه یک بندِ شعار را فریاد می ­کشید . یا پاسخِ شعارِ مرحومِ حسن شفیعی را می­ دادیم .

تا اینکه مرحومِ عبّاس مصطفوی ( 1331 ـ 16 / 1 / 1366 ) از آن مسیر گذشت و ما را دید . همانطور که دستش را تکان می ­داد و به سمتِ خودش اشاره می ­کرد گفت : بچّه ­ها بیایید ، بیایید . ما هم رفتیم . رو به ما ایستاد و گفت : من شعار می ­دهم شما هم جواب بدهید .

مردم به ما ملحق شوید ـ شهید راه حقّ شوید .

و حَرَکت آغاز شد . به سمتِ پایین رفتیم و مثلِ شروع بهمن که هر چه می­ رود بزرگ ­تر می ­شود ، مردم آمدند و آمدند . از قسمتِ کوچۀ جنان به سمتِ سرسنگ که می ­رفتیم ، شاید نصفِ مردمِ فرومد آمده بودند . یکمرتبه رئیسِ پاسگاه از سمتِ بالا هیجان ­زده کلاهش در دستش بود و به سمتِ مردم می ­دوید که یعنی چه ؟! مردم ، کوچه باز کردند مثلِ وقتی که داماد می­ خواهد کلّه ­قند از روی سرِ عروس بزند . من البتّه فرار کردم ولی یک عدّه فلفلِ کوبیده از جیبشان در آورده و به صورتِ رئیسِ پاسگاه پاشیده بودند و او را زیرِ مُشتِ و لگد گرفته بودند . مردم از رئیسِ پاسگاه غیظ داشتند که چرا عکسِ آقای خمینی را از دیوارِ بیرونی مسجدِ صاحب­ الزّمان کَنده و به آن اهانت کرده است . جمعیّت پَراکنده شده بود . امنیّه­ ها توی کوچه ­ها می ­گشتند و دنبالِ عبّاس مصطفوی و چند نفر دیگر بودند .

از فردایش راهپیمایی رسمیّت یافت و مردمِ روستا یکپارچه شعار می ­دادند . علی رضا بابایان در راهپیماییها کَفَن می ­پوشید . شبِ عاشورا که مردم عزاداری می­ کردند وقتی از جلو پاسگاه ژاندارمی عبور کردیم ، جلو پاسگاه و پُشتِ بام ، همۀ نیروها ، مسلّح و آماده ایستاده بودند . من در همان سنّ کم از قیافه­ هایشان می­ فهمیدم که ترسیده­ اند ! کم­ کم پاسگاه ژاندارمی وسایلش را برداشت و رفت و فرومد بدونِ امنیّه و پاسگاه شد . مردم خودشان امنیّت روستا را به عهده گرفتند ، ابراهیم نصیری مدیریّت می ­کرد . اسامی افراد را می­ نوشت که شبها در روستا نگهبانی بدهند . وقتی پاسگاه رفت « حاجی امیر » در آنجا قهوه­ خانه راه انداخت . تازه فهمیدیم ، ساختمانِ پاسگاه ، دولتی نبوده بلکه از خانوادۀ خان بوده است !

یک نفر یک دستگاه تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ به مسجد می­ آورد و بقیّۀ مردم تماشا می ­کردند . وقتی در برنامۀ تلویزیون مردم در پاسخِ سخنران ، تکبیر می ­گفتند یا فریاد « صحیح است ، صحیح است » سر می­ دادند . ما هم آنها را همراهی می ­کردیم . سادگی بود یا هیجان و شور و شوق یا مَلغمه ­ای از هر دو ؟! به هر حال ما هم دوست داشتیم آنجا باشیم و اگر آنجا بودیم آنها را همراهی می ­کردیم و با آنها همنوا می ­شدیم .

الله اکبر ـ خمینی رهبر ، درود بر خمینی ، سلام بر مجاهد ، مرگ بر شاه ، بختیار بختیار ـ نوکر بی ­اختیار ، ما می ­گیم شاه نمی­ خوایم نخست وزیر عوض می­ شه ، برادرِ ارتشی ؛ چرا برادر کُشی ؟! مردم به ما ملحق شوید ـ شهید راه حقّ شوید ، محسنِ کاشانی سرباز قرآنی برادرِ من ؛ برادرِ من ، ...

خانمِ سکینه دهقانیان ( همسر مرحوم برات شبیهی ) در فرومد حُکمِ « جملیه پاشا » را گرفته و سردستۀ زنها شده بود یادم هست یک روز که مردها در پایانِ راهپیمایی به حسینیّه آمدند وقتی ساکت شدند تازه زنها واردِ حسینیّه شدند . خانم دهقانیان / شبیهی شعار می ­داد و زنها هم جواب می ­دادند . چه اُبّهتی داشت ! چه صدایی در حسینیّه می ­پیچید ! زنها همه یکصدا شده بودند .

قَسَم به مادرِ همه زنان فاطمه ـ ندارم از کُشته شدن واهمه

ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است ـ ارزنده­ ترین زینتِ زن حفظِ حجاب است .

شعارهایی که در فرومد ، گفته می ­شد .

استقلال ، آزادي ـ جمهوري اسلامي

نه شرقي ، نه غربي ـ جمهوري اسلامي

الله اكبر ـ خميني رهبر
ما همه سربازِ توايم خميني ـ گوش به فرمانِ توايم خميني
يا مرگ يا خميني
واي اگر خميني حُكم جهادم دهد ـ ارتش دنيا نتواند كه جوابم دهد
نهضتِ ما حسيني است ـ رهبرِ ما خميني است
مرگ برشاه ، مرگ برشاه ، مرگ برشاه
اي شاه خائن آواره گردي ـ ملّت ما را بيچاره كردي ـ كُشتي جوانان وطن ، الله اكبر ...
سكوتِ هر مسلمان ـ خيانت است به قرآن
ركس آبادان را شاه به آتش كشيد ـ مسجد و قرآن را شاه به آتش كشيد
برادرِ ارتشي ـ چرا برادر كُشي ؟!
به گفتۀ خميني ، ارتش برادرِ ماست
...
 

این پُست به درخواست شیخ حسن نهضتی درج شده است .

به پاس نجابت و رشادتِ خانم سکینه دهقانیان

به پاس نجابت و رشادتِ خانم سکینۀ دهقانیان

سکینۀ دهقانیان ، زادۀ 1303 در فرومد است . می ­گوید : مادرِ شهید علی­رضا یاقوتی خواهر من بود ، او از من کوچکتر بود .

می­ گویم : شما از خان یادت می ­آید ؟

می ­گوید : اِهِه ، ها ، یوک !

می­ گویم : خان چطور بود ؟

می ­گوید : خان اوّل خوب بود ، بعد مردم دانه­ خورش کردند ! حقوق برای 60 سالگی برقرار کرد ! دفترچه درست کرد ! برای شیرگی و تریاکی قهوه­ خانه درست کرد که نظم و نَسَقی داشته باشد . وقتی هواپیما را آورد ، هنوز خانِ ما بود . کم کم یکی برّه بُرد ، یکی گوساله ، از اون دیانت برگشت .

می ­گویم : بهترین کارِ خان چه بود ؟

می­ گوید : 4 ـ 5 سال به فُقَرا می­ رسید ، شب به فقرا کمک می ­کرد .

[ در جنگِ جهانی دوم قند و شکر و ... مردم جیره­ بندی بوده ، نصرالله منوچهری / سردارآقا ( برادر خان ) آنها را از شاهرود می ­گرفته و موظّف بوده است سهمیّۀ مردم را به آنها برساند . طبقِ اسنادِ موجود این کار صورت نمی ­گرفته شاید در ابتدا اَندکی از آن در بینِ بعضی مردم توزیع می ­شده است . ]

می ­گویم : بدترین کارِ خان چه بود ؟

می­ گوید : زنهای شوهردار را به زور طلاق می ­گرفت و خودش می­ خواست ! و نام چند زن را می ­بَرد .

بعد ادامه می ­دهد : زنهایش از کوچۀ جنان نبودند . از کوچۀ بالا و پشند بودند .

پسرش محسن تعجّب کرده و چند بار می ­گوید : زنهای شوهردار ؟! زنهای شوهردار را طلاق می­ گرفت و خودش می­ خواست ؟! نه ؟!!

می ­گوید : برای خودم هم همین حرف را گفته بود .

رو می ­کند به پسرش محسن می ­گوید : یک روز پدرت آمد خانه ، ناراحت بود ، رنگش را باخته بود .

گفتم : چیه ؟ چرا ناراحتی ؟

گفت : خان گفته ؛ تو را طلاق بدهم که با تو ازدواج کند !

مقداری فکر کردم ، گفتم : ناراحت نباش ، می ­روم پیش دایی ­ام ، خان نمی­ داند که ملّاعیسی ، دایی من است . کفش و چادرم را برداشتم و رفتم به کوچۀ بالا ، پیش دایی ­ام ملّاعیسی اسکندری .

گفتم : دایی ! خان چُنین حرفی گفته !

دایی ­ام گفت : خُب ، خان که بهتر است ، اون برات کور را چه می ­کنی ؟!

گفتم : من بچّه ­ام را می ­خواهم ، اون موقع یک بچّه داشتم همین محمّد ، شوهرم را هم هر چه هست دوست دارم .

دایی ­ام گفت : من همین را می­ خواستم ، می­ خواستم که از زبانِ خودت بشنوم . برو در خانه­ ات بنشین و هر که آمد حرفی زد فقط با چوب به دندانهایش بزن و دندانهایش را بشکن ، بقیّه­ اش با من !

من دیگر خوشحال شدم و آمدم خانه ، به خدا بیامرز پدرت گفتم و او هم خوشحال شد .

محسن شبیهی می ­گوید : ملّاعیسی در کوچۀ بالا ، پایگاه و موقعیّت اجتماعی داشته ، مثلِ محمّد اعتمادی .

می ­گویم : این حرفهایت در بارۀ خان را در وبلاگ ثبت کنم ؟

می­ گوید : بنویس ، من از رئیسِ پاسگاه که پنج تا اسلحه داشت نترسیدم !

می ­گویم : این قصّۀ مدرسه که شما رفته بودی و چشمِ بچّه ­ها را در خورشید انداخته بودند چی بود ؟ ( من این مطلب را از مادرم شنیده بودم ، چون برادرم هم آن روز در مدرسه بوده است . )

می ­گوید : پدرش ( پدر محسن ) گفت : من می­ روم صحرا ، بچّه­ ها که از مدرسه آمدند ، کُود را به آنها بده بیاورند .

من دیدم دیر شد ، یک نفر به من خبر داد که چشمِ بچّه­ ها را در روز / خورشید انداخته­ اند . رفتم پُشتِ بام که ببینم راست است یا نه ؟ دیدم هاشمی ( که مردی قد کوتاه با موهای فِرفِری بود ) بچّه ­ها را در صفّ کرده و چشمِ آنها را در روز / خورشید انداخته است .

محسن می ­گوید : هر کَس چشمش را از خورشید بر می ­داشت ، دو ضربه چوب به کَفِ دستش می ­زد .

می­ گوید : از همان پُشتِ بام گفتم : هاشمی گِلّی قبرِ پدرت بسوزه ، وَر پدرت نماز می­ خوانند ؟!

فوری آمدم پایین و به مدرسه رفتم .

محسن می ­گوید : تا صدای مادرم آمد ، هاشمی فوری به ما گفت : بروید سایه ، بروید سایه .

ادامه می­ دهد : به مدرسه رفتم . گفتم : هم می ­گویید بچّه­ هایی که تراخُم دارند به مدرسه نیایند هم چشمِ بچّه ها را به خورشید می ­اندازی ؟! همان موهای فِرفِری ­اش را گرفتم و به زمینش کوبیدم ، نگذاشتم تکان بخورد . حسن ... چشمهایش را بَست که نبیند و بعد شهادت ندهد !

بچّه­ های دیگر می ­گفتند : الهی تو مادرِ ما می­ بودی !

می ­پرسم : این شعارهایی را که در انقلاب می ­دادی از کجا یاد گرفته بودی ؟

می ­گوید : من که سواد نداشتم ، به تهران رفته بودم ، از آنجا با دخترهایم به قم و جَمکران رفته بودیم ، همان شعارهایی که می ­دادند من ریسه / حفظ می ­کردم و همانها را می ­گفتم .

خمینی خمینی ، تو یاور حسینی ، ما یاور خمینی

خمینی بت شکن ـ ریشۀ بُت را بکَن

ای زینبِ قهرمان ، تو یاور حسینی ، ما یاور خمینی

رئیس پاسگاه ( عُلیا ) با پنج نفر آمدند ، خیلی ­ها فرار کردند ، من ایستادم شعار می ­دادم ، شیخ مدّاح هم بود ، فرار نکرد ، به من جُرأت می ­داد ، می ­گفت : نترس . مقدّم با قُنداقِ تفنگ به شانۀ من زد ، گفت : از میدان بیرون برو و گرنه خودم می­ کُشَمَت !

شب حسین ... آمد به خانۀ ما ، گفت : نکن ، می ­کُشَنَت ! تو هم مثلِ ما باش ، ما آخِر پیروز می­ شویم .

من گفتم : نه ، من خمینی را دوست دارم ، از کُشتن هم نمی­ ترسم .

تاج و تخت پهلوی ویران شود ـ تا خمینی واردِ ایران شود

به جای خانۀ ... که می­ رسیدیم می ­گفتم : بر شاه دوست لعنت .

می ­گویم : به کوچۀ ... نزدیکِ خانۀ فلانی و فلانی هم که می­ رسیدی با دست به دو طرف اشـاره می ­کردی و می ­گفتی : « نه شرقی ، نه غربی ـ جمهوری اسلامی » ؟! می­ خندد . 

خاطره ای از خان فرومد

 به نامِ ایزدِ دانا

خاطره ای از خان فرومد

مهدی نصیری

 

در يكي از روزهاي نسبتاً سردِ آبان با پدرم نشسته بودم . خاطراتِ قديم رو برام تعريف مي­ كرد .

گفتم : پدر از خان ِفرومد برايم بگو ، خاطره ­اي داري ؟

گفت : تا دلت بخواد . خان خدا بيامرز خودش خيلي خوب بود . دلسوز ، مهربان . ولي اطرافيانش او را بد جلوه داده بودند .

خاطره ­اي را از سالهاي دور برايم تعريف كرد كه بي ­كم و كاست برايتان بازگو مي ­كنم .  

سال خيلي تنگ بود ، مردم به سختي گذرانِ زندگي داشتند . [ حدوداً سال 1348 ] به صحرا مي ­رفتم كه مرحومِ حسين بابائيان جلويم را گرفت و گفت : قربان گندم­مان را تمام كرده ­ايم و هيچ آردي در خانه نداريم و واقعاً نمي­ دانم چكار كنم ؟

گفتم : اين كه مشكل نيست . فردا صبح به اتّفاق مي ­رويم قلعه­ نو شفيع آباد . من آنجا آشنا دارم ، گندم مي ­خريم و بر مي­ گرديم . برو خودت را براي فردا آماده كن .

فردا صبح يادمه هنوز آفتاب نزده ، دربِ خانه­ مان را زد با هم راه افتاديم . عصر به شفيع­ آباد رسيديم دربِ منزل عباسعلي شفيع  ­آبادي ( آشنام ) را زدم . زنِ آشنا در را باز كرد و گفت : هو ! آشنا اي وقت روز اينجا ؟! خيره ...  !!

گفتم : براي خريد گندم آمديم . گرسنه مانده­ ايم . آشنا هست ؟

زنِ آشنا گفت : خدا كورم كند . بياييد بالا . عباسعلي كه نيست ولي اباصلت ( پسر آشنا ) هست .

برايمان دَلَمه آورد و پذيرايي مفصّلي از ما كرد .

عباسعلي و اباصلت پرينه ( پریروز ) گندم­ها را آرد كرده­ اند و مقدار صد من اضافي را هم فروخته ­اند . الآن دير وقت است ، امشب را بمانيد فردا صبح اباصلت از قلعه گندم ردّ مي ­زند ( پيدا مي­ كند ) و راهي شويد .

صبحِ زود روز بعد به قصدِ آزادوار راه افتاديم . در آزادوار خان را ديديم . با همان بالاپوش بلندي كه روي شانه­ ها مي انداخت .

خان : قربان ... اين وقت روز اينجا چكار داري ؟

ـ آقا آمديم گندم بخريم . گندم­مان را تمام كرده ­ايم و گرسنه مانده ­ايم . برويم خانه ( اين جمله را خان بارها تكرار كرد . )

خان : من باهات خيلي كار دارم خيلي وقته از فرومد اخبار ندارم . برويم خانه .

هر چه قدر ما اصرار كرديم كه بچّه­ ها برايمان نگران مي ­شوند خان قبول نكرد . ... برويم خانه ... برويم خانه .

ناگفته نماند كه مدّت مديدي خان براي سكونت آنجا ( آزادوار ) را انتخاب كرده بود كه آن هم قصّه ­اش طولاني است و از اوضاع و احوالِ فرومد بي ­خبر بود . در حين گفت و گو با دقّت و وسواس به حرفهاي ما گوش كرد . از فرومد كلّي صحبت كرديم .

آن شب ميهمان خان بوديم و تا پاسي از شب بيدار .

فردا صبحِ زود نفري پانزده من گندم بار كرديم و آقا ( خان ) پول گندم را از ما نگرفت و گفت : شما ميهمان من هستيد . برويد به سلامت ... و به سمت فرومد راه افتاديم .