حرف، حرف می آورد و باد ، برف !

به نام خدا

دوست عزیز، آقای یاقوتیان ـ  با سلام

نوشته ­های اخیر شما باعث شد تا این نامه را بنویسم . بله،  « الکلام یَجُر الکلام » همین است . روایت و خاطرات شما از سیمکشی خانه ­های فرومد ، یادآور داستانواره ­ای شد که « استاد باستانی پاریزی » نقل کرده است و من مضمون آن را در ادامه آورده ­ام . همچُنین نقلِ شما از ماجرای عاشورای پنجاه سال پیش فرومد و برخوردِ مرحوم اسدی با رئیس پاسگاه ، به خاطراتِ او در ذهن من جان بخشید ؛ لذا چند سطری دربارۀ آن مرحوم نوشتم . امیدوارم این نامه ، شما و یا خوانندۀ دیگری را برای دقایقی سرگرم و یا مشعوف سازد ؛ به قول حافظ :

هر وقتِ خوش که دست دهد ، مُغتَنَم شُمار

کَس را وُقوف نیست که انجامِ کار چیست ؟

موفّق باشید ـ محمّدیوسف شهنما 16 آبان ۱۳۹۹

 

حرف، حرف می ­آورد و باد ، برف !

بخش 1 : مضمون قصّه ( از روایتِ اُستاد )

ماجرا مربوط به هشتاد و پنج سال قبل است . در این سال ( یعنی سال ۱۳۱۴ ) کارخانۀ برقِ یکی از شهرها تأسیس و آمادۀ بهره­ برداری می ­شود . رشته سیمی هم به اتاقِ کار « رئیس فرهنگ و معارف » می­ کشند و یک شُعله در دفتر وی نصب می­ کنند . از قضا جنابِ رئیس که « مایل » نام داشته ، دارای سری سخت بی­ مو بوده است . معلمی به نامِ « مشتاق » که شاعر هم بوده ، حقّ نان و نمک را اَدا کرده ، شعری می ­گوید که در حافظۀ اهلِ ذوق مانده است . بله ، دفتر کار آقای رئیس شب و روز روشن می ­شود ، علّت آن را از زبان شاعر بشنوید :

امسال اتاق و دفترِ ما ـ با سالِ گذشته فرق دارد

روز از سرِ مایل است روشن ـ شب هم که چراغِ برق دارد (1)

بخش 2 : تکمله

شوخی و یا اشاره به سرِ بی ­موی بعضی رجال ، در ادبیّات مُعاصرِ ما مطرح بوده است ؛ مثلاً « مرحوم اشرف الدّین حسینی » (2) در موردِ وکلای دورۀ چهاردهم مجلس شورای ملّی ، چُنین گفته است : ( این مجلس در اسفند ماه سال ۱۳۲۲ یعنی هفتاد و هفت سال قبل افتتاح شده است . ) (3)

آمد وکیلِ تازه ، دیدن کنید ، دیدن

از باغِ عارضش گُل ، چیدن کنید ، چیدن

آمد وکیلِ تازه ، مانندِ ماهِ تابان

با کلّۀ سیاسی ، بر پارلمان شتابان

روشن شد از جمالش ، بس کوچه و خیابان

ماییم همه چو گندم ، او همچو آسیابان (4)

گندم برای ارباب ، خرمن کنید ، خرمن

بخش 3 : یادی از سیّدعلی محمّد اسدی

او همکار ما بود . قامت نسبتاً کشیده و استخوانی وی ، با عبا و عمامۀ سیاهش هنوز نقشِ خاطرِ ماست . او و فرزندش آقای « سیّدحسن اسدی » هر دو آموزگار بودند و در دبستان ابن­ یمین تدریس می­ کردند . بعضی از همکاران برای تمایز بینِ آنها ، از الفاظِ « اسدی پدر » و « اسدی پسر » یاد می­ کردند .

بعد از ظهرهای بهاری با فرهنگیان در صحنِ دبستان والیبال بازی می ­کردند . سر و صورت برافروخته و عرق کردۀ او کاملاً به چشم می­ آمد . بالاخره سن و سالی از او گذشته و برفِ پیری بر سرش نشسته بود . روزی جلسه ­ای تشکیل شده بود . چند نفر از فرهنگیان و تعدادی هم از اهالی روستا حضور داشتند . به یاد ندارم محلّ تشکیل این جلسه کجا بود : دبستان ابن­ یمین یا مسجد کوی پشند ؟ برای شروع جلسه چشم انتظارِ آمدنِ کسی بودیم . حوصله ­ها داشت کم­ کم سر می ­رفت و غُر و لُندها شروع می ­شد . سیّد در بینِ حاضران نشسته بود . ناگهان با صدای بلندی گفت : « آقا مسئَلۀٌ ! » همه ساکت شدند و نگاهها متوجّه او شد . بدونِ هیچ مقدّمه ­ای به صحبت ادامه داد : یک نفر در بین سلامهای نماز یادش می­ آید که « الحمدلله » اوّل تشهّد را نگفته است ، خیال می­ کند نمازش اِشکال دارد ؛ برمی ­گردد و دوباره « الحمدلله » تشهد را می ­خواند و نمازش را سلام می­ دهد . نمازش را که سلام داد ، متوجّه می ­شود گفتنِ « الحمدلله » واجب نبوده است ! حال این شخص چه باید بکند ؟ نماز او درست است یا اشکال دارد ؟ سیّد ساکت شد . بعضی از حاضران جوابهایی دادند . بحث در موردِ مسئله ادامه داشت ، کسی متوجّه گُذرِ زمان نبود ناگهان صدای صلواتِ حاضران به نشانۀ شروعِ جلسه بلند شد . بعضی به آن مرحوم خیره شده بودند و می ­خواستند جوابِ مسئله را بدانند ؛ او به حاضران نگاهی کرد و با صدایی آرام گفت : « بله ! نمازی که خوانده صحیح است . »

 باری ، این هم روشی بود برای استفادۀ درست از وقت ، و به تعبیرِ امروز : « مدیریّت زمان » .

خدایش بیامرزد .

توضیحات

1ـ کتاب « اژدهای هفت سر » ، صفحه ۳۷۳

۲ـ سیّد اشرف الدّین قزوینی معروف به « گیلانی » ، شاعر محبوب و معروفِ زمانِ انقلابِ مشروطه ، مدیر و دارندۀ روزنامه ( هفته نامه ) ادبی ، فکاهی و انتقادی « نسیم شمال » . کُلیّات اشعار وی به نامِ « باغ بهشت » چاپ شده است . ( متوفّی سال ۱۳۱۳ شمسی )

3ـ مجلس چهاردهم در تاریخ ۶/۱۲/۱۳۲۲ افتتاح شد . بد نیست بدانید که نمایندۀ شاهرود در این مجلس ، « عبدالکریم صدریّه » نام داشت . ( تاریخ جامع شهرستان شاهرود ، صفحه ۲۱۴ )

 4ـ کتاب « باغ بهشت » ، صفحه ۲۶۲

5ـ مسئلۀٌ با تنوین رفع

معنای چند کلمه

۱ـ مشعوف : خوشحال

۲ـ تکمله : تمام کننده ، کامل کننده

 3ـ غُرولُند : سخن آهسته از روی خشم و اعتراض

 

پایگاه مدیریت بُحران

این روزها در فضای واقعی و مجازی وقتی مردم فرومد در بارۀ « مرکز آموزش فنّی و حرفه ­ای فرومد » صحبت می ­کنند ، نگرانند ، این نگرانی در گفتار و نوشتارشان آشکار است ، نگرانند که نشاید « مرکز آموزش فنّی و حرفه­ ای » به سرنوشت « ادارۀ پُست » و « ساختمان جهاد کشاورزی فرومد » دُچار شود ، چون آن دو ساختمان به اشخاص حقیقی فروخته شد و الآن مورد استفادۀ شخصی قرار گرفته است ، مردم هم خصوصاً برای ساختمان جهاد کشاورزی دریغ می­ خورند که ای کاش از این ساختمان برای کارهای اداری یا آموزشی و به هر حال عامّ المنفعه استفاده می ­شد . در ضمن در صحبتهای شفاهی و مکتوب خود از « ما » به عنوانِ افراد تحصیلکرده چشم یاری دارند . این بود که من با خود اندیشیدم و پیشنهادی به نظرم آمد با بعضی دوستان و بعضی افراد شورای اسلامی هم مطرح کردم که یک وقت خیلی خام نباشد ولی مورد تأیید و تحسینِ آنها هم قرار گرفت .

پیشنهاد این است :

با توجّه به اینکه سیل و زلزله و حوادثِ غیرمترقّبه و انفجار در معدن و غیره خبر نمی ­کند ، و برای این موارد باید از قبل چاره­ اندیشی کرد چه برای اسکانِ موقّت در مواقع بُحران و چه برای محلّ درمان و پرستاری از آسیب دیدگانِ احتمالی ، این ساختمان که سقفش شیروانی است مکانِ مناسبی به نظر می­ رسد .

الحمدلله تا کنون نیازی به چُنین محلّی نبوده و ان شاء الله که در آینده هم چُنین نیازی نباشد ولی علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد . این ساختمان نزدیکِ درمانگاه و ساختمانِ اورژانس هم هست ، در کوچه پس کوچه هم قرار نگرفته بلکه در بلوار ورودی روستاست ، یعنی از هر نظر مکانی مناسب و مساعد برای این امر است ، در این چند سالۀ اخیر جمعیّت روستا بیشتر شده است دلیل بارز آن هم ساخت و سازهای فراوان در سه شهرک جدیدالاحداث ( گُلها ، بسیج ، رودبار ) است که با اتمام بنّایی هر ساختمان مورد استفاده قرار می ­گیرد . بنابر این نسبت به گذشته مردم به امکاناتِ رفاهی بیشتری نیاز دارند . 

در شهرها هم چُنین اماکنی را آماده کرده ­اند که مردم در مواقع بُحران بدانجا پناه ببرند ، با تابلو هم مردم را بدان اماکن راهنمایی کرده­ اند .

وجودِ این مراکز در محلّه ­های هر شهر احساسِ امنیّت می­ دهد ، زلزله و حادثه که برایش شهر و روستا فرقی نمی­ کند ، آسیب دیدگانِ شهر و روستا هم که فرقی ندارند ، مسئولینِ محترم هم همانطور که در فکر امنیّت و احساس امنیّت کردنِ مردم در شهر هستند ، آن گونه آرامش را برای مردم روستا هم می ­خواهند ، پس چقدر خوب است که این احساسِ امنیّت را به وجود آورند تا نگرانیها بر طرف شود ، مسلّماً مردم دعاگوی مسئولانِ دلسوز هستند . 

 

یک نمونه از رفتارهای ناصواب

یک نمونه از رفتارهای ناصواب

شیخ حسن نهضتی

عُمَرکُشان یا در ادبیات ما بچّه های فرومد عَمَر عَمَر در شب نهم ماه ربیع الاوّل مراسمی بود که در ذهن مردم مصادف بود با کُشته شدنِ عمر خلیفۀ دوم .

تا پاسی از شب آدمکهایی در کوچه ها حمل می ­کردیم و به عنوان عید با شادی کُنان زایدالوصفی خوشحالی  می ­کردیم ، دنبال آدمکها که نمادِ خلیفه بود راه افتاده ، بچّه ها و نوجوانان شادی کُنان در وصف خلیفه شعر می ­سرودند و در انتهای برنامه آدمک را آتش می ­زدیم .

بوی آتش و دود آنقدر فضا را گرفته بود  که بعضی محلّه ها در فرومد  تا پاسی از شب بوی دود می­ داد .

گاه افرادی لباسهای مُندرس و کُهنه بر تَن کرده و علاوه اشیایی مثل قوطی از خودشان آویزان  می­ کردند و سبب شور و نشاط ما می ­شدند ، بعضی اشخاص در بذله گویی و خندان توانایی خاصّی داشتند و میدانداری هم با آنها بود .

 و یا افرادی طبع شعر داشته به نمایش ها جلوه و شادی ویژه ­ای می ­دادند .

گاهی به صورت جمعی و گروهی جملاتی مسجعی می­ خواندیم که متأسّفانه جنبۀ وَهن یا سبک کردن یا حتّی توهین به شخصیتهای مورد احترام اکثرِ جهان اسلام بود .

این رفتارها و عُرفیاتِ ناشایست و ناصواب قبل از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷بود ، بنابر  نظریه احترام به سایر مذاهب و اعتقادات و وحدت با همه مسلمانان مبتنی بر اندیشه های بزرگانِ انقلاب اسلامی از جمله رهبر فقید انقلاب حضرت امام خمینی برگُزاری اینگونه مراسم در ایران ممنوع شد و توسط پلیس جلوگیری می­ شود ، بنابر این نسل بعد از انقلاب از این قصّه هیچ خاطره و ذهنیتی ندارند .

اما نقل یک داستان  :

اوایل دهۀ هفتاد بود سوار بر اتوبوس موسی شُکری شدم چشمانم را چرخاندم که جا پیدا کنم و بر صندلی بنشینم با مرحوم نوروز خیروی چشم توی چشم شدم با اینکه فاصلۀ سنی من با آن مرحوم پدر و پسری بود علاقۀ خاصّی به آن مرحوم  داشتم او هم با نگاهش اظهار محبّت کرد در صندلی کنار ایشان جا خوش کردم بقیّۀ مسافرها باید بر می­ گشتند یا گردن می­ کشیدند تا بیانات شیرین و مزاح های بجا و مناسب مرحوم خیروی را از کنارِ گوشِ من بدزدند .

 مرحوم نوروز خیروی خوش طبعی همراه با بیان مزاح گونه و چهرۀ گرم و جذّابیت قابل توجهی داشت .

در این سفر و همراه شدن با آن  مرحوم نقل خاطره ای کردند . ( البتّه قبلاً هم شنیده بودم . )

 این قصّه به سالها  قبل از انقلاب  بر می­گشت . ایشان داستان و تبعاتش را چُنین فرمود :

در سر معدنِ عبّاس آباد به مناسبتهای مختلف مثل شبهای عید یا ولادتها یا  ... گاهی کارکنان دور هم جمع می ­شدیم و دورهمی می­ گذراندیم ، یک شب که نهم ماه ربیع الاوّل بود و از طرفی هم می ­گفتند ایام شروع امامت امام عصر عج می باشد ، جشن شروع شد من ( مرحوم نوروز خیروی ) را گفتند شما عمر شوید و حرکات نمایشی ایجاد کنید من هم قبول کردم لباسهای کُهنه و اشیائی از من آویزان کردند تا کمی شادی کنیم ، در حین حرکاتِ نمایشی یکی از کارکُنان معدن فلانی ... مقداری نفت ریخت و شخصِ دیگری فلانی .... ( که اسم آن شخص در خاطرم مانده است ) کبریت را روشن کرد و به لباسهای من زد که ناگهان تمام وجودم سر تا سر آتش شد همه افراد مضطرب شدند و همه از شدّت نگرانی کارهای بی اثری در خاموش کردنِ آتش انجام می ­دادند ، مرحوم حسین محمّدپور با نهایت درایت و آرامش از پتو استفاده کرد ، دورِ گُلولۀ آتش را  با پتو در  بغل گرفت و آتش را خاموش کرد .

رئیس معدن سنّی بود  ( از اهل سنّت بود ) قضیّۀ آن شب را کمی فهمیده بود من را به دفتر کارش صدا زد  گفت : خیروی یک پدری از تو در بیاورم که ... . از کار همیشگی که انجام می دادم من را بر کنار کرد . صبح ها در هوای سرد و یخبندان مرا سوار ماشین لندرور می ­کرد می ­بُرد وسط جادّۀ خاکی تنهایی پیاده­ ام می ­کرد  یک بیل و کلنگ به من می ­داد می ­گفت : جادّه را درست کن !

من به ایشان ( مرحوم خیروی ) گفتم : چرا آقای مهندس این کار را به شما کرد ؟

مرحوم خیروی فرمود : مهندس می­ گفت : آنقدر به تو سخت بگیرم تا استعفا بدهی و از معدن اخراج بشوی .

نتیجه : با باورها و افرادی که برای عدّه ای در جامعه جایگاهِ قُدسی و احترام آمیز به خود گرفته­ اند برخورد مناسب و توأم با احترام داشته باشیم .

پایان

.....................................................................................................

در وقفنامۀ خانقاه فریومد آمده است :

« و بَعدَما که این بُقعه را بر زُمرة زُوّار و فِرقَة فُقَراء و رَفقَة أبناء السّبیل وقف گردانید ، جهت اِطعامِ طوائفِ أُمم ، عَلی تَفاوُتِ مَراتِبِهِم و تَبایُنِ مَذاهِبِهِم . حالیا اَملاک که بارز می ­گردد در این مواضعِ مذکوره بر این بُقعَة مُتَبرّکه وقف کرد و چون محبّتِ اولادِ رسول ( صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَ ) سراپای وجودِ مبارکِ او را مُزیّن گردانیده است و با اجزا و اعضایِ او ، کَـالدَّمِ وَ اللَحمِ در آمیخته ، شرط فرمود که ؛

* خادمِ این خانقاه تابعِ اهلِ نبیّ و معتقدِ شیعة امیرالمؤمنین علیِّ ولیّ ( عَليهِمُ الصّلوةُ وَ السَّلامُ ) باشد .

* و از سرِ کَرَمِ بی ­نهایت و اِنعامِ بی ­منّت لفظِ مبارک راندند که هر چه بدین بُقعَـه فـرود آید ـ عَلی أيِّ مَذهَبٍ يَکونُ مِنَ المَذاهِبِ الإسلامِيَّةِ ـ مـدّتِ مُقـام بی ­شرط ثَلاثَةِ أيّامٍ او را اِطعام کند . لا يَقتُرُ وَ لا سَرَفَ و إن کانَ لا بُدَّ مِنَ الطَّرَفَينِ فَالسَّرفُ فَاِنَّهُ أولی بِالشَّرَفِ . »

این متن نشان می دهد که واقفِ خانقاه شیعه بوده ، برای همان قید کرده که خادمِ خانقاه باید حتماً شیعه باشد امّا در پذیرایی و خدمت به افراد هیچ فرقی بینِ مذاهبِ اسلامی ( شیعه و سنّی ) نگذارد .

این نُکته نشان می دهد که بزرگان و واعظانِ روزگار چقدر می توانند بر رفتار مردم تأثیر داشته باشند .

در دوره ­های مختلف ، رفتار مردم متفاوت بوده است و بعد از انقلاب آن رفتارهای نامناسب رَخت بربَست ، به گونه ­ای که الآن همسایۀ دیوار به دیوار ما که اهل سنّت است برای ما فرقی با دیگر همسایه­ ها ندارد .

چُنین حکایت کنند

روزِ عاشورا بود ، دسته­ های سینه­ زنی از دورِ مزار برگشته و در جای فلکۀ کوچۀ بالا بودند ، ( البته آن موقع فلکه نبود ، کال بود . ) می­ خواستند ضمنِ سینه­ زنی و ... به سمتِ میدانِ شبیه بروند ، رئیس پاسگاه ژاندارمری با زنی سَر و سِرّی داشت ، مردم از اینکه رئیسِ پاسگاه چند شبِ پیش مانعِ روضه­ خوانی شده بود عصبانی بودند و حالا هم بهانه به دست مردم داده بود ، میرزا علی محمّد اسدی معلّم مدرسۀ ابتدایی بود با عبا و عمّامۀ مشکی رو به روی رئیس پاسگاه قرار گرفت ، دستِ چپش را در زیر عبا به پهلویش زده بود ، با دستِ راستش محکم به صورتِ رئیس پاسگاه کوبید ! 

غوغایی به پا شد ، دسته­ های سینه ­زنی نظمِ خودش را از دست داد و به طرفداری از میرزا علی محمّد درآمدند ، رگهای گردنِ رئیس پاسگاه برآمده بود ، یک شیخ یک لا قَبا به صورتش سیلی نواخته و او در میانِ جمعیّت گیر کرده بود ، میرزا علی محمّد را به سمتِ پاسگاهِ ژاندارمری بُرد ، مردم هم همراهش رفتند ، رئیس پاسگاه جریان را با آب و تاب به شاهرود گُزارش داد ، دو ساعت بعد چند نفر آمدند و با تحصّن جمعیّت مواجه شدند ، سخنگوی جمعیّت ملّا علی­جان بود ، کسانی که آمده بودند قول دادند که رئیس پاسگاه را خَلع و قانونی با او برخورد کنند ، برای همین رئیس پاسگاه را با خود بُردند .  

آن سال سینه ­زنی و عزاداری روزِ عاشورا به هم خورد ، شبیه هم انجام نگرفت . مردم از مردی که زنش حیاء و عفّت را قِی کرده بود خواستند غیرت نشان دهد و عُذرش را بخواهد ، او هم نهایت زنش را طلاق داد و از فرومد رانده شد . قصّه گویا مربوط به سال 1348 یا 1349 است .