زمستان 1341 فرا رسیده بود ، مردم تُخم و تَلخشان را به زمین داده بودند و کِشت و کارشان تمام شده بود ، شور و شوقی در آنها بود ، بعضی نان و کلوچه می پختند ، بعضی لباسهایشان را آماده می کردند ، بعضی لحاف و نهالین را در بُقچه می بستند ، بعضی خوراکی برای توی راه بر می داشتند و ... یک سیّدی هم پرچم سبزی بر دوش گرفته و چاووشی می کرد :
هر که دارد هوسِ کرب و بلا بسم الله
هر که دارد سرِ همراهی ما بسم الله
و اذکاری می خواند که مضمون آن چُنین بود :
با نوایِ کاروان ، بار بندید همرهان
این قافله عزمِ کرب و بلا دارد
کم کم قافلۀ آماده می شد و زائران از بستگان و همسایگانِ خداحافظی می کردند و حلالیّت می طلبیدند . روز موعود فرا رسید ، کاروان راه افتاد و مردم هم تا حَوالی « حوضِ حشور » کاروان را بدرقه کردند ، چند نفر هم با کاروان تا کاهک رفتند که چارپایان را برگردانند . مسافران با ماشینهای متفرّقه خودشان را به مسافرخانۀ رنجبر در شاهرود رساندند و وقتی همه جمع شدند با گاری به ایستگاه راه آهن و از آنجا به تهران رفتند . افراد کاروان طبق آنچه در خاطر مادرم و کربلا عبّاس همّتی مانده است اینها بودند :
کربلا حبیب حبیبی با پسرش کربلا علی
کربلا غلام گندمی
کربلا حسین کربلاتقی ( صالحی )
کربلا علی اکبر ( رعیّت )
کربلا محمّد قربانعلی ( جدّیّت )
کربلا حسن فیضی
کربلا محمّد کربلا علی ( نجاتی ) و همسرش کربلا رقیّه همّتی و پسرشان کربلا اکبر نجاتی
کربلا حسین محمودی و پدرش کربلا محمّدخان
کربلا محمّد قُلی طغان ( خانجانی ) و همسرش کربلا رباب فیضی
کربلا محمّد حاجی حسین ( سلامت ) و همسرش کربلا سکینه خدادادی
کربلا علی غلامعلی ( فرامرزی ) و مادرش کربلا صغری
کربلا رحمت حسینِ علی ( رحمانیان ) با همسرش کربلافاطمه و دو دخترشان کربلا لیلا و کربلا صُغری
کربلا رحمت قبلاً یک بار به کربلا رفته بود و دخترش کربلا رُقیّه را با خودش بُرده بود .
کربلا ربابه پسندیده ( همسر کربلا ابوالقاسم بابایان ) و دخترش کربلا لیلا بابایان
کربلا عبّاس قلیچ و پسرش کربلا اکبر
کربلا اکبر در فرومد خودش را داخلِ اسباب و اثاثیّۀ پدرش قایم می کند وقتی می آیند پدرش متوجّه می شود که پسرش هم آمده است .
کربلا براتقُلی پسندیده
کربلا عبّاس همّتی و مادرش کربلا زینب همّتی
و ...
در تهران هم این افراد به کاروان اضافه شدند :
آقا سیّد غلامحسین حسینی
کربلا علی مهدی خان ( قلیچ ) و همسرش سکینه بیگم اسدی و دخترشان کربلا معصومه که مادرم باشد با والدینش
...........................................................................................

کربلا معصومه قلیچ
مادرم می گوید : من هشت ساله بودم که با پدر ( کربلا علی قلیچ ) و مادرم ( سکینه بیگم اسدی ) به کربلا رفتیم . ما و سیّد غلامحسین حسینی در تهران بودیم و جمعی از فرومدیها هم به تهران آمدند و با هم به کربلا رفتیم .
سیّد غلامحسین ( پیرمردی ریش سفید و نورانی بود ) می گفت : من 12 مرتبه به کربلا آمده ام ، ده بار پیاده و دو بار با ماشین .
پدرم یک بار عازم سفر کربلا بوده ، شبی که صبحش می خواسته با رفقایش حرکت کند ، مادرش فاطمه نساء که بی بی من باشد ، ظرفِ غذایش را برداشته و به بالاخانه رفته که پدرِ من آنجا می نشسته ، شروع کرده به گریه کردن ، پدرم پرسیده : چرا ناراحتی مادر ؟
گفته : تو می خواهی به کربلا بروی ، در صورتی که برادر بزرگترت محمّدعلی به کربلا نرفته است .
پدرم می گوید : برای چُنین چیزی ناراحتی ؟! وسایلِ من آماده است ، فردا به جای من محمّدعلی با همین وسایل عازم کربلا شود .
فردایش که برادرش راهی می شود ، پدرم تا نصفۀ راه کاهک به بدرقه اش می رود . وقتی خداحافظی می کنند ، برادرش دوباره صدا می زند و بر می گردد می گوید : برادر بیا یک بارِ دیگر تو را ببینم .
وقتی مجدّداً خداحافظی می کنند و از هم دور می شوند ، برادرش باز پدرم را صدا می زند و می گوید : بیا یک بار دیگر ببینمت و برای سومین بار خداحافظی می کنند . عمویم محمّدعلی می رود و در بینِ راه کربلا سوارِ ماشین که بوده ، باد کُلاهش را از سرش بر می دارد ، می خواهد کُلاهش را بگیرد که از ماشین می افتد و می میرد . همسرش کربلاخدیجه که دختر عمویش بوده بعداً به عقد شیخ حامد در می آید که شیخ شمس الدّین و شیخ نورالدّین بچّه های آنها هستند .
آن وقتها مردم همه چیز را از فرومد می آوردند ، لحاف و نان و خورشت و روغن و ...
ما دو شب و یک روز در راه بودیم ، با اتوبوسهای قدیمی رفتیم .
وقتی به جایی رسیدیم که گُنبذنوا می گرفتند پدرم با صدای بلند گریه می کرد . کربلا غلامحسین که قبلاً آمده بود و همه جا را می دانست به پدرم گفت : بیا برویم . آنها به حرم رفتند و ما به مسافرخانه . وقتی برگشتند پدرم می گریست ، من از آقا سیّد غلامحسین پرسیدم : پدرم را کی زده که گریه می کند ؟
سیّدغلامحسین گفت : وَرپریده ! کسی نزده ، برای امام حسین گریه می کند .
پدرم می گفت : زیارتِ ما قبول نیست چون در این سفر هیچ آسیبی ندیدیم وقتی در تهران پایش زیرِ چرخِ گاری آمد و خونریزی کرد خوشحال شد که زیارتش قبول شده ، این را نشانی قبولی می دانست .
ما در کربلا 14 شب ماندیم ، در نجف 10 شب ، در کاظمین 8 شب ، در سامرّاء 1 شب ، سامرّاء ناامن بود ، رفقای ما که از کربلا آمدند ما دو شب دیگر ماندیم ، پدرم نمی آمد می گفت : من می خواهم همین جا باشم که همین جا بمیرم و دفن شوم . شبِ آخر که به حرم رفته بود از حرم بیرونش نکرده بودند همانجا که گریه کرده بود و خوابش بُرده بود خواب دیده بود که یک نفر آمده می گوید : چرا نمی روی که رفقا و همسرت ناراحتند ؟

کربلا علی قلیچ
می گوید : من دو سال مُباشری / کَدخدایی کرده ام می خواهم که اگر گناهی کرده ام بخشیده شوم .
آن فرد می گوید : دیگر چه ؟
پدرم می گوید : می خواهم وقتی بمیرم در وادی السّلام دفن شوم .
آن فرد می گوید : این هم قبول ، دیگر چه خواسته ای داری ؟
می گوید : می خواهم دستِ ابوالفضل را ببوسم .
می گوید : من دست ندارم !
پدرم از خواب پریده و با گریه به مسافرخانه آمد . به مادرم گفت : وسایل را جمع کنید که برویم . وقتی آمدیم رفقایمان هنوز نرفته بودند ، با هم آمدیم .
من اوّلین بار رودخانه ای به بزرگی فُرات دیدم که شطّ فُرات می گفتند . پلّه داشت که بتوان آب برداشت .
بهترین جا به نظر من تلّ زینبیه بود ، عکسهای زیادی ، از حضرت زینب در حالاتِ مختلف داشت .
ما هر روز به زیارت می رفتیم . امام حسین ، ابوالفضل ، حُرّ ، دو طفلانِ مُسلم ، حبیب ، ... در کاظمین علاوه بر امام علی النّقی و امام عسکری ، حلیمه خاتون و نرجس خاتون را هم زیارت کردیم . در سیّدمحمّد بچّه ها را برای تبرّک در بانوچ / گهواره می گذاشتند .
در سیّد محمّد آفتابه هم زیاد بود ، آفتابه های قشنگی بود ، معروف بود که هر کسی این آفتابه ها را بردارد ، ماشینشان راه نمی افتد . نقل می کردند که یک بار ماشینِ زُوّار حرکت نمی کرده بعد که گشتند دیدند یک نفر آفتابه ای برداشته ، وقتی گذاشتند ، ماشین راه افتاده ، این را ما با چشم ندیدیم ، به گفته می گفتند .
برای رفتن به سر چاه امام زمان راه زینه بود ، دو نفر عرب نشسته بودند ، نزدیک بود پدرم با آنها دعوا کند ، عربی که با ما بود و زبانِ فارسی هم می دانست مانع شد .
در نجف از بازار که خارج شدیم ، می خواستیم واردِ صحنِ حرم شویم ، بعضی روی ماشین مسلّح بودند ، یکمرتبه تیراندازی شد ، ما در کوچۀ تنگی پناه گرفتیم ، وقتی سر و صدا خوابید آمدیم ، روی زمین خون ریخته بود . آن موقع صحبت از نیروهای حسن البَکر [ نخست وزیر وقتِ عراق ] بود .
یک شب پدرم پسرانِ شیخ حامد ( شیخ شمس الدّین و شیخ نورالدّین واعظی ) که نوۀ عمویش بودند را به شام دعوت کرده بود ، آمدند ، شام خوردند ، پدرم گفت : چرا کم شام می خورید ؟
گفتند : ما اگر زیاد بخوریم ، نمی توانیم درس بخوانیم . روضه خواندند و رفتند .
می گویم : شیخ سیّدرضا ضیایی می گفت : آقا سیّد غلامحسین و علی میدی خو / قلیچ در مدرسه به دیدنِ من آمدند .
مادرم می گوید : آنجا را همان آقا سیّد غلامحسین که زیاد رفته بود بلد بود .
در دریاچۀ قصر شیرین بچّه ها غوطه می خوردند ، از آنجا به بعد برف آمده بود ، من صدایی شنیدم و گفتم : زنجیر چرخ افتاد ، حرفم را قبول نکردند ، یک فرسخ بعد برگشتیم که زنجیرِ چرخ را پیدا کنند .
در راه برگشت یک شب در کرمانشاه ماندیم .
کربلا قُربان عسکری ( پدر بزرگِ شهید محمّدمحسن عسکری ) که خادم مسجد جواهری بود و خیلی از فرومدیها به دیدنِ ما آمدند . مُهر نماز و خُرما هم سوغاتِ ما برای افراد بود .

کربلا عبّاس همّتی
کربلا عبّاس همّتی می گوید : 5 روز رفتنمان طول کشید و 5 روز آمدنمان ، در همه جا خوش گذشت ، روغن و خورد و خوراک و ... از اینجا برده بودیم . از کاظمین که به سامرّاء رفتیم ، تصادف کردیم ، کُشتار نداشتیم ولی چند نفر زخمی شدند . وقتی برگشتیم در قم طلبه ای دیده نمی شد ، می گفتند : طلبه ها را از طبقۀ بالا پَرت کرده اند . افراد به دیدن می آمدند ولی آن موقع رسمِ خرج دادن نبود . تا همان « حوض حشور » هم به استقبال می آمدند . وقتی برگشتیم هنوز زمانِ خان بود باید برایش از کربلا پَرده و مخمل می آوردیم . کوچکتر که بودم ، طرفداران خان به خانۀ ما ریخته بودند و خیلی چیزها را برده بودند بعد سردار آقا به خانۀ محمّد نصرت رفته بود و سفارش کرده بود که حاج علی همّتی بیاید وسایلش را ببرد . من این را از پدرم شنیدم که گفت : بردند که بردند ! من به سلام خان نمی روم . نوکرهای خان کربلا علی قلیچ ، پدر بزرگ تو را هم در جای « عیش آباد » خیلی زده بودند .
ـ چی شد که به کربلا رفتید ؟
شوق داشتیم ، خوش بودیم ، هم زیارت بود و هم تفریح ، همان طور که به « علی آباد » می رفتیم و خوش بودیم به کربلا هم رفتیم . آن وقتها در فرومد انار نبود یا خیلی کم بود ، ما وقتی به علی آباد می رفتیم از نهالدانیها انار می خریدیم و خوش بودیم . الآن گر چه فراوانی هست امّا خوشی آن موقع نیست !