الکتریکی عدل

نشسته ردیف جلو از راست : محمّد ذوالفقاری ، محمداسماعیل جلال ، حسین یاوری

نشسته ردیف دوم از راست : رضا داوری ، پهلوان / مهدی نژاد

ایستاده از راست : محمود جعفری ، مصطفی کشفی 

احتمالا سال 1361 بود که آقای محمد ذوالفقاری به برادرم پیشنهاد داده بود ، یک مغازۀ الکتریکی باز کنیم ، آقای ذوالفقاری آن موقع در فرومد معلّم کلاس پنجم ابتدایی بود . ابتدا خودش مقداری کلید و پریز و سیم برق و ... خرید و شروع به سیمکشی ساختمانها کردیم ، اوّلین کسی که سفارش داد خانه ­اش را سیمکشی کنیم میرزا علی محمّد اسدی ( خدا رحمتش کند ) بود ، او در مدرسه همکار آقای ذوالفقاری بود ، ما در همانجا سیمکشی ساختمان را یاد گرفتیم . آقای اسدی دایی مادرم هم بود ، مادر بزرگم از برادرش برای ما چنین یاد می ­کرد : دایی میرزا علی محمّد .

دومین خانه از آن آقای ابراهیم شاهرخ ( خدا رحمتش کند ) بود . آقای شاهرخ تازه حیاط قبلی ­اش را در پشت دروازه فروخته بود تا مسجد نبی اکرم در آنجا بنا شود و در مکان فعلی که آن موقع بیابان بود ، خانه ساخته بود . موقع رفتن به خانۀ ابراهیم ، مادرم گفت : خانۀ ابراهیم دو در دارد ، در اصلی خودشان از طرف بیابان و از پشت است ، این دربِ طرف پایین ، طوری که زن ابراهیم به من گفت : زمینش مال کربلا اسماعیلهاست ، خانه ­شان جای پاسگاه است ، تو نمی شناسی ، ( آن موقع پاسگاه ژاندارمری ـ نیروی انتظامی فعلی ـ کنار شعبۀ نفت ، بین خانۀ حاج محمّد کربلا اسماعیل و قربان کربلا اسماعیل بود . ) از صاحب زمین اجازه گرفته­ اند که موقّتا از اینجا در بگذارند که فعلا رفت و آمدشان آسان باشد ، البته گفت که ما قصد داریم در آینده ... ، تو از درب طرف بالا برو ، تا وقتی در بزنی ، ابراهیم متوجّه شود ، و مسیر برق کنتور را هم باید از همان درب در نظر بگیری ، در ضمن عادت ابراهیم این است که بلند صحبت می ­کند فکر نکنی که فقط با تو بلند صحبت می ­کند ، من طبق حرفها و توصیۀ مادرم به خانۀ ابراهیم رفتم ، در زدم و ابراهیم در را باز کرد و دومین خانه را سیمکشی کردیم .   

چند خانه را که سیمکشی کردیم قاعدتاً توقّع دستمزد داشتیم ولی برادرم گفت : آقای ذوالفقاری گفته ، هزینه ­ای که از سیمکشی ساختمانها می ­گیریم باید برای خرید وسایل جدید به کار ببریم تا کار و وسایل مال خودتان باشد ، من هدفم این بود که شما کاری یاد بگیرید و درآمدی داشته باشید .

این گونه بود که قبل از آنکه برق به فرومد بیاید ، آقای ذوالفقاری به ما کار یاد داد و برای ما شغل و درآمدزایی ایجاد کرد .

ما در واقع هم مغازه داشتیم که جنس می ­فروختیم و هم بابت سیمکشی هزینه ­ای می­ گرفتیم ولی بعضی در پرداخت حق الزّحمه اذیت می ­کردند . یک مورد هم موقع پرداخت هزینه گفته بود چون خانه­ های همسایه را برقکشی کرده ­اید و ما برای اینکه کم نیاوریم ، همسرم خواسته ما هم برقکشی کنیم ولی حالا پولی در دست نداریم ، فعلا به ما مهلت بدهید ! که صداقت و خوشرویی ­اش این امکان را فراهم می­ کرد .

البته افراد دیگری هم بودند که سیمکشی می ­کردند ، یکی از آنها « یغما » بود ، او از مغازۀ ما جنس قرضی می­ بُرد ، سیمکشی که می­ کرد و پولش را می  گرفت ، بدهی ­اش را پرداخت می ­کرد . یک بار پدرخانمش وسیله­ ای برقی را برای تعمیر آورده بود برادرم گفته بود : تعمیر این کار ما نیست ، ناراحت شده بود که چون خانه ­ام را شما سیمکشی نکرده ­اید ، تعمیر نمی ­کنی ؟ برادرم گفته بود : ما به داماد تو جنس قرضی می ­دهیم که بیاید خانۀ تو و دیگران را سیمکشی کند بعد پول ما را بدهد ، بعد تو این حرف را می ­گویی ؟! ما تعمیر این وسیله را بلد نیستیم باید به سبزوار ببری .

یک نفر دیگر هزینۀ سیمکشی ساختمانش را پرسید ، من قیمت دستمزد را برآورد کردم ، بعد قیمت وسایلی را که به کار رفته بود نداد که تو اوّل قیمت کمتری گفته ­ای !

 بعدها ما دنبال درس و جبهه و دانشگاه بودیم و سیمکشی ساختمان را رها کردیم ولی مهارت سیمکشی ماند و برای کارهای شخصی خودمان مورد استفاده قرار می­ گیرد ، مثلاً ساختمانی که من در فرومد ساختم سیمکشی ­اش را خودم انجام دادم و این از جنبه ­های مختلف خوب بود .

راستی خاطرۀ آنچه مادرم در بارۀ منزل آقای شاهرخ گفت ، موجب شد که من یک جا آن را شهادت بدهم ، دیگر اینکه باید از خیرخواهی آقای ذوالفقاری هم سپاسگزار باشیم که لطفش را دریغ نکرد .

داستان پدر بزرگ و پسر و نوه

مادرم می ­گوید پدرش ( کربلا علی قلیچ که پدر بزرگ من باشد ) در یک هوای زمستانی به خانۀ پسرش ( کربلا عبّاس قلیچ که دایی من باشد ) می ­رود وقتی وارد حیاط می­ شود می­ بیند پسرش ( یعنی همین کربلا عبّاس ) روی پشت بام است و برف می ­اندازد ، پدر بزرگ به پسرش می ­گوید : هنوز دارد برف می ­آید چرا رفته ­ای پشت بام ؟! بیا پایین !

کربلا عبّاس می ­گوید : تو برو داخل خانه ، من می ­آیم .

پدر بزرگ دو سه بار دیگر از داخل اتاق پسرش را صدا می ­زند که : بیا پایین ، سرد است دارد برف می ­بارد .

پسر از پشت بام می­ گوید : تو یک دو تا چای بخور من آمدم !

پدر بزرگ می ­بیند از آمدنِ پسرش خبری نشد ، دلش هم جوش می­ زند ، او هم به حرف نمی­ کند و پایین نمی ­آید . یکمرتبه نوه­ اش ( کربلا اکبر ) را با پتو بر می ­دارد و می ­آورد داخل حیاط روی برفها می ­گذارد و به داخل خانه می ­رود .

کربلا عبّاس که شاهد این صحنه است ، فوری خودش را از پشت بام پایین می ­اندازد و بچّه ­اش را بر می ­دارد و به خانه می ­آید و به پدرش می­ گوید : چرا چُنین کردی ؟!

پدر بزرگ می­ گوید : همین قدر که تو دلت برای بچّه­ ات می ­سوزد ، من هم دلم برای تو می­ سوزد !

من این مطلب را یک بار از دایی ­ام پرسیدم ، تأیید کرد که همین طور بوده است .

 خاطراتِ حسن براتی از خان فرومد

به مناسبت درگذشت آقای حسن براتی ( خدا رحمتش کند ) خاطراتش در اینجا بازنشر می شود . 

خاطراتِ حسن براتی از خان فرومد

حسن براتی ( پدر شهید غلامرضا براتی ) متولّد 1313 در خاطراتش از خان فرومد می­ گوید :

 من شش ـ هفت ساله بودم که نصرت لشکر را گرفته بودند ، در سرِ سنگ از ناودانِ خانۀ محمّد اعتمادی از پاهایش / سرازیر آویزانش کرده بودند و با چوب به سر و کلّه ­اش می ­زدند . همانجا یک چوب به چشمش خورد و کور شد . در « سنگ کلیدر » دو نفر دزد را زنده در گچ گرفته بود . شاه وقتی از مشهد برگشته بود ، دیده بود و درجۀ نصرت را کَنده بود که چرا آبروی ما را  بُرده ­ای ؟! اعدام می­ کردی .

وابستگانِ آن افراد برای قصاص و تلافی آمده بودند ، یکی از آنها از بهمن ­آباد بوده که قبلاً در دَم و دستگاهِ نصرت لشکر بوده و اینجا را می­ دانسته ، از پُشت می­ آیند عمارتِ سرآسیا ، در باز بوده و زنها سر و صدا راه می ­اندازند ، نصرت لشکر هم داخلِ باغ بوده ، او را دستگیر می ­کنند و خیلی می ­زنند و در سرِ سنگ از همان ناودان آویزانش کردند . بعد او را به روی اسب می ­بندند . همان فردِ بهمن­ آبادی می ­گوید : اینها تو را می ­کُشند ، من چون نان و نمکِ تو را خورده ­ام ، طناب را می ­بُرّم ( یا شُل می ­بندم ) در جای عیش ­آباد خودت را پایین بینداز و به سمتِ بالا یا پایین برو ، مخفی شو . این کار را می­ کُند ، بعد هم از عیش ­آباد کسی می ­آید خبر می ­آورد که نصرت لشکر آنجاست و دنبالش می ­روند . اینهایی را که من نقل کردم ، فقط همان قسمتی که آویزان بود و کتک می ­خورد شاهد بودم ، بقیّه ­اش را از پدرم شنیده­ ام .

پدرم ( براتقلی براتی ، 1286 ـ 12 / 10 / 1374 ) کَدخدا بود و در دَم و دستگاهِ خان بود . عموی تو محمّد از طرفِ مدرسه یک دوچرخه به نامش درآمده بود ، به پدرم گفته بودند که این دوچرخه را به فلانی بدهید . پدرم گفته بود : هر کسی هست خودتان پیدایش کنید و به او بدهید . اگر به من بدهید ، من برای بچّۀ خودم نگه می ­دارم و به او نمی­ دهم . نصرت لشکر دو شبانه ­روز آبِ رودخانه را به زور به نامِ خودش ثبت کرد ، زمینهای نصرتیّه را به زور گرفت .

خان درسش را خواند و خلبان شد . ما با چند تا از بچّه­ ها زیرِ درختِ توت بودیم که خان از هواپیما پیاده شده بود و با لباسِ ارتشی آمد ، با رفیقش « شادمباز » دو تا هواپیما از مشهد بلند کرده بودند ، نزدیکِ مهر ، رفیقش می ­گوید : من بنزین تمام کرده ­ام ، خان می ­گوید : هواپیما را رها کُن خودت بیا کاهک ، از آنجا به فرومد . آن هواپیما در نزدیک عبّاس ­آباد در جای کوه دوشاخ سقوط کرد و آتش گرفت . رفیقش هم آمده بود فرومد ، مدّتی اینجا بود .

ما در « برقِ ده » بودیم ( مکانی در مسیرِ آبِ رودبار در صحرای کوچۀ بالا ـ فرومد ) روسها آمدند ، شیخ حسن عزیزی ( 15 محرّم 1351 ) و مهدیخان نظری را بُردند که جای هواپیما را نشانِ آنها بدهند ، هواپیما را درست کردند و بُردند . پدرم وزیرِ دستِ چپِ خان بوده و یکی وزیر دستِ راستِ خان ، هر چه خان می ­گفته باید اجرا می­ کردند .

شاهپور علی­رضا ( 1301 ـ 6 / 8 / 1333 ) از مشهد به فرومد آمده بود . خان دو تا گَوَزن داشت آنها را داخلِ خاور انداخت و به تهران برای شاه ( برای باغ وحش ) فرستاد . یک گَوَزن هم داشت که به مردم حمله می­ کرد آن را با تیر زد و گوشتش را به مردم داد . شاهپور به شاه گفته بود : خان عکسِ پدرِ ما ( رضا خان ) و عکسِ پدر خودش ( نصرت لشکر ) را در یک قاب گذاشته و در خانه ­اش نصب کرده ، از آنجا برایش تشویقی فرستاده بودند .

من سه مرتبه از دستِ خان کُتک خوردم ( کشیده ، با تسمه ، با چوب ) ولی از سرِ تقصیراتش گذشتم .

من کارگرِ معدن بودم ، از معدن آمدم می­ خواستم به صحرا بروم ، من با دوچرخه بودم و رمضان احمدی ( 1 / 6 / 1312 ـ 24 / 5 / 1392 ) با خر بود . به جای خانۀ کبلَ علی / کربلا علی که رسیدم ، ایستادم . یکمرتبه خان با ماشین از طرفِ حسینیّۀ کوچۀ بالا به تَهِ باز آمد . با محمّد حیدری ( 1296 ـ 13 / 3 / 1362 ) بود . از ماشین پیاده شد و یک کشیده به من و چند لگد هم به دوچرخه­ ام زد .

حیدری گفت : چرا می­ زنی ؟ مردم تصـادف می­ کنند ، رضایت می ­دهند . نه تو به او زده ­ای ، نه او به تو زده !

خان به حیدری گفت : به تو ربطی ندارد .

دو دقیقه بعد پدرم آمد و چند نفر از شیخ­های کوچۀ پشند را آورد .

خان گفت : اینها را ببَر در طویله نگه دار .

پدرم آنها را به خانه آورد . مادرم دستش در خمیر بود . گفت : اینها را چرا آوردی ؟

پدرم گفت : خان گفته : باید اینها را در طویله نگه داری !

مادرم گفت : درِ خانه را باز کن تا بروند به خانه .

دو سه نفر از طرفِ خان آمدند که ببینند پدرم آنها را در طویله نگه داشته یا نه ؟!

بعد مادرم گفت : مگر خانۀ ما با طویله فرقی هم دارد ؟!

ما یک بُرّ / عدّه بچّه بودیم ، ماشین برای ما تازگی داشت و تُحفه بود . حسنقلی ماشین داشت ، ماشین به سمتِ مزار می­ رفت ، ما به عقبِ ماشین چسبیدیم . حسن علیخان / معینی ( 1303 ـ 12 / 11 / 1387 ) مُچِ دستِ مرا گرفت و به سمتِ پایین بُرد . خان از پایین می ­آمد تَسمه­ اش را درآورد و یک دو تا تَسمه به سر و کلّۀ من زد که دنبالِ ماشین نروید . هفت ـ هشت نفر بودیم ولی من به دام افتادم .

ما در باغهای بالا کنارِ نهرِ رودبار آب می ­بُردیم . شب هوا خیلی سرد بود ، برای آبیاری نرفتیم . باد سره / هیزم آورده بود و راهِ آب بسته شده بود و آب به طرفِ زمینهای خان رفته بود و خرابی به بار آورده بود . صبح که خان با پوستینش بیرون آمده بود ، دیده بود که خرابکاری به بار آمده است .

دستور می­ دهد همه کسانی را که دیشب نوبتِ آبیاری داشته ­اند می ­آورند و در آسیاب زندانی می ­کند ، چند بار هم دنبالِ من فرستاده بود که من در معدن بودم .

وقتی آمدم پدرم گفت : از صبح چند بار خان دنبالِ شما فرستاده ، برویم ببینیم چکار دارد ؟!

رفتیم سرِ آسیا ، تا رسیدیم با پوستینش درآمد و شروع به فحّاشی کرد : کَرِ ... چرا آب را رها کرده ­ای زمینهایم همه خراب شده ؟!

من ترسیدم بگویم : برای آبیاری نرفته ­ام ، گفتم : بعد از من که فلانی آب را گرفته !

بعد به « علی­ محمّد نظری » گفت : بچّۀ براتی را بزن ، او دو تا چوب به من زد .

بعد خان به او فُحش داد که چون براتی هست بچّه ­اش را نمی­ زنی ؟! طوری می ­زنی که چوب به زمین بخورد !  بده به خودم . چوب را گرفت و چند تا چوب به من زد . بعد از من ، شیرعلی خانِ جنانی را زد که محسن ملّا فرج الله آنجا بود ، بعد امیر خان را ، بعد حسن یاوری را زد و ... پدرهای ما بیرون رفتند که نبینند . خان همان اوّل گفت : بچّۀ براتی را بزن که حسابِ کار دستِ آنهای دیگر بیاید .

موقع درگیری فرومدیها با خان ، چوب به بالای چشم یوسُف اسکندری خورده بود و چشمش بیرون آمده بود بعد مداوا شد . پرویز منوچهری یک عدّه از فرومدیها را سوار کرده بود که به سرِ آسیا ببرد مثلِ پدرم ، ملّاعلیجان ، کربلا ابراهیم ملّاعبّاس / جانمحمّدی ، رمضان محمّدرضا / فلاحتی و ... به همین جای کالِ کوچۀ بالا که رسیده بود ، عبّاس­ آبادیها و بعضی فرومدیها جلو ماشین را گرفته بودند و با چوب به جانِ آنها افتاده بودند . پرویز از ماشین پیاده شده و به سمتِ بالا فرار کرده بود . 

 توضیح مدیر وبلاگ

ـ آن دوچرخه را به عمویم داده ­اند و در مدّتی که عمویم در سربازی بوده ، در خانه بوده و پدرم چون دوچرخه­ سواری بلد نبوده ، استفاده نکرده است .

ـ بحثِ در گچ گرفتنِ زندۀ سارقان ( جهتِ تأمینِ جادّه ) را چندین نفر گفته­ اند ، فقط در تعدادِ آنها اختلاف است . تا هفت نفر هم گفته ­اند . من پرسیدم : چطور یک فرد را می­ شود زنده در گچ گرفت ؟ پاسخ شنیدم : اوّل یک تنوره درست کرده بعد آن فرد را در آن قرار داده و گچ ریخته­ اند !

ـ ظاهراً آن شیخها ( شیخ حسین همّتی ، شیخ رضا تُرک ، مرحوم شیخ محمّد سعیدی ) بوده­ اند ، جُرم آنها هم این بوده که وقتی خان از کوچه عبور کرده است آنها برایش بلند نشده ­اند !  

 

 

خاطرات آقای شهنما از مدرسه راهنمایی فرومد

 

به نام خدا

ز بهر خاطرش بردار گامی

به فریومد رسان از من پیامی

دوست عزیز، آقای یاقوتیان.

با سلام.

نامه را با بیتی از کارنامه (1) شروع کردم تا معلوم باشد سخن از «فریومد» است. اگر به یاد داشته باشید، چندی قبل صحبتی از آموزش و پرورش این ولایت به میان آمد، و این سؤال مطرح شد که آیا تا کنون برای آن، تاریخ و یا تاریخچه ‌ای تدوین شده است یا خیر؟ باری آن مذاکره تلفنی ناتمام ماند. اینک در ادامه همان مقال، عرض می ‌کنم تا آنجا که من می‌ دانم کارهایی انجام شده و دو عنوان را «انتشارات حبله‌ رود»(2) چاپ کرده است. در مورد میامی هم گفته می‌ شود یک سالی است که کار تهیه و جمع‌ آوری مطالب برای تنظیم و تدوین تاریخچه آغاز شده، لکن بنده از نتیجه امر اطلاعی ندارم. در مورد مدارس فرومد هم، چنانچه گفته می ‌شود تا کنون مستقلاً کاری انجام نشده است. از لحن احتیاط ‌آمیز نامه تعجب نکنید، من به توصیه استاد(3) عمل کردم که: «لای پونه ‌ها را بپایید، مبادا که مار نیشتان بزند.»

القصه، دردسرتان ندهم و حرف آخر را اول بزنم و آن اینکه شما دقت، توان، حوصله و ذوق و شوق لازم را برای انجام این مهم دارید و می‌ توانید هدیه‌ ای به فرهنگ‌ دوستان منطقه تقدیم کنید. بنده نیز چنانچه وعده داده بودم دانسته‌ های خودم را در مورد تأسیس و شکل‌ گیری «مدرسه راهنمایی دخترانه فرومد»، برایتان می ‌نویسم:

من از مهرماه سال 1358 تا پایان شهریور ماه سال 1361 در فرومد، توفیق خدمت داشته‌ ام (یعنی سال‌های تحصیلی 59-58، 60-59 و 61-60). در اینجا یادآوری دو نکته ضروری است

  • زمانی تدریس دبیران زن در مدارس راهنمایی پسرانه مجاز بوده و بعداً ممنوع شده است.
  • تحصیل دانش ‌آموزان پسر و دختر در یک کلاس و یا در یک مدرسه راهنمایی مجاز بوده (مدارس مختلط) و بعداً ممنوع شده است.

اینک شرح موضوع به تفکیک سال تحصیلی:

الف) سال تحصیلی 1359-1358

فرومد یک مدرسه راهنمایی داشت که دارای سه کلاس بود و مجموعاً حدود ۸۰ نفر دانش‌ آموز در پایه‌ های اول، دوم و سوم درس می‌ خواندند. مدرسه فقط دو دانش ‌آموز دختر داشت که در کلاس اول تحصیل می ‌کردند.(4) در همین سال، نام «حکمت» برای مدرسه راهنمایی انتخاب شد.(5) از این مدرسه خاطرات زیادی بر جای مانده است که در میان آن‌ها، بازدیدهای سرزده مسئولان جالب ‌تر می ‌نماید. از جمله بازدیدهای ذیل در خاطر مانده است:

  • بازدیدهای آقای حسین معلم، رئیس اداره آموزش و پروش شاهرود(6)
  • بازدید آقای استاندار (تصور می ‌کنم آقای اصغرنیا بودند)
  • بازدید فرماندار شاهرود

آقای معلم چندبار از مدرسه بازدید کردند. فعلاً به یکی از آن‌ها اشاره می‌ کنم: بار اول بعدازظهر یک روز شهریور ماه بود. تصحیح اوراق امتحانی دانش ‌آموزان تمام شده بود و آماده رفتن به خانه بودیم. ماشین سیمرغ اداره، جلوی درب سالن مدرسه توقف کرد و آقای معلم پیاده شد.(7) تنها بود و راننده هم نداشت. غبار نشسته بر موها و ابروهایش حکایت از این داشت که مدارس مهم منطقه را بازدید کرده و مدرسه راهنمایی فرومد، آخرین بازدید اوست. حدس ما درست بود. وارد مدرسه شد و با ما احوالپرسی گرمی کرد. از مشکلات، اوضاع و احوال کلی پرسش‌هایی کرد. او را به خانه دعوت کردیم، ایشان هم پذیرفت، به خانه رفتیم. دست و صورت را با آبی که از چاه کشیده بودیم، شست. در اتاق مدتی نشستیم. گاه به سقف گنبدی اتاق با تعجب و کنجکاوی می ‌نگریست و گاه با ما صحبت می‌ کرد. چند پیاله چای نوشید. مقارن غروب آفتاب بود که از ما خداحافظی کرد. دست ما را به گرمی فشرد، پشت فرمان ماشین نشست و راهی شاهرود شد. بقیه خاطرات بماند برای بعد؛ تا چه پیش آید.

سال تحصیلی 1360-1359

در این سال مجوز تأسیس مدرسه راهنمایی دخترانه صادر شد. نام «عصمت» برای آن برگزیده شد. (مدرسه راهنمایی عصمت اوّلین مدرسه راهنمایی مستقل دخترانه در منطقه میامی است. چنانچه آموزش و پرورش تاریخچه ­ای منتشر کند بهتر مشخص می­ شود.) مدرسه دارای یک کلاس اول بود، دو نفر هم دانش ‌آموز کلاس دومی داشت که در میز آخر همان کلاس می ‌نشستند. دبیران هم دقایقی از وقت آخر کلاس را به این دو نفر اختصاص داده و به رفع اشکالات آن‌ها می ‌پرداختند. در این سال، مدرسه ساختمان مستقلی نداشت و با موافقت مدیر دبستان ابتدایی «شرف»، کلاس درس دانش ‌آموزان در آن دبستان تشکیل می‌ شد.تدریس بعضی مواد مثل ریاضی، علوم تجربی و عربی را دبیران مرد متقبل شدند و تدریس بقیه مواد درسی را یکی از دبیران زن (که فارغ ‌التحصیل رشته ادبیات و علوم انسانی بود)، به عهده داشت. دبستان شرف آن موقع، مجاور «بنای یادبود و آرامگاه ابن یمین» قرار داشت.

ج) سال تحصیلی 1361-1360

در این سال مدرسه راهنمایی دخترانه دارای یک کلاس اول و یک کلاس دوم، و دو نفر دانش‌ آموز کلاس سومی بود. این دو نفر در کلاس دوم و همیشه در میز آخر می ‌نشستند. در همین سال بود که ساختمان جدید که مقابل سالن ورزشی قرار داشت، آماده شد و مدرسه راهنمایی حکمت به آنجا منتقل گردید؛ و بدین‌ ترتیب مدرسه راهنمایی دخترانه دارای فضای آموزشی مستقل گردید (ساختمان قبلی مدرسه راهنمایی حکمت، در اختیار مدرسه راهنمایی دخترانه قرار گرفت). در این سال، مدرسه راهنمایی دخترانه دارای دو نفر دبیر زن بود و دو نفر از آموزگاران دبستان دخترانه نیز در خارج از ساعات موظف خود، داوطلبانه تدریس بعضی مواد را به عهده داشتند.

اسامی دبیران مدارس راهنمایی فرومد در سنوات تحصیلی مورد بحث بدین قرار است:

آقایان: علی ‌اصغر عرب‌ یارمحمدی / علی ‌اکبر عامری / یعقوب محمدی / ابوالفضل آفاقی / مصطفی کشفی / علی رضا عطاردی / علی نوری ‌پور( زالویی )/ زنده‌ یاد عباس علی ‌احمدی / زنده‌ یاد مصطفی برزگری (8)

بانوان: هاشمی / قناد / کرمی / خانم‌ها فلاح و بغیری (که در آن زمان آموزگار دبستان بودند و به طور افتخاری در مدرسه راهنمایی دخترانه تدریس می ‌کردند.)

موضوع دیگری که ذکرش در اینجا بی ‌مناسبت نیست، آن که دانسته شود اولین مدرسه ابتدایی دخترانه چه سالی در فرومد تأسیس شده است. زنده ‌یاد «محمدعلی شفیعی»(9) در کتاب «ابن ‌یمین و ابنیه تاریخی فرومد» می ‌نویسد: «از بیست سال قبل قصبه فرومد دارای دبستان دولتی بوده که پسر و دختر به طور مختلط درس می ‌خوانده ‌اند. اخیراً دبستان دخترانه مستقلی هم دایر شده است.»(10)

بدین ‌ترتیب سال انتشار این کتاب، یعنی سال 1342 را باید سال تأسیس دبستان دخترانه فرومد دانست. نکته پایانی در این باب، آنکه از زمان تأسیس «دبستان ابن‌ یمین فرومد» (1319)(11) تا کنون (1399)، هشتاد سال می ‌گذرد. آری، به قول شاعر:

چون کاروانِ ریگِ روان، عمر خاکیان

هرچند ایستاده نماید، روانه است. (12)

خوب، دوست عزیز. نامه، طولانی و خسته ‌کننده شد. امیدوارم گرد ملالی بر دامان خاطر شما و خوانندگان احتمالی آن ننشیند. بِمَنّه و کَرَمِه.

ارادتمند، محمدیوسف شهنما.
26 مرداد 1399

توضیحات:

1ـ دیوان اشعار ابن ‌یمین (مثنوی کارنامه) - ص 576

2ـ کتب «تاریخچه آموزش و پرورش سرخه» و «تاریخچه آموزش و پرورش بیارجمند»

3ـ استاد فقید باستانی پاریزی، بارها از این گونه هشدار استفاده کرده است؛ به عنوان مثال: آسیای هفت ‌سنگ - ص 203

4ـ تا آنجا که در خاطر دارم نام خانوادگی آن‌ها، «بزرگ» بود.

5ـ با توجه به حدیث «اَلْحِكْمَةُ ضالَّةُ المُؤْمِن»، نام «حکمت» را به اداره پیشنهاد دادیم. اداره هم به پیشنهاد مکتوب ما، پاسخ مثبت داد.

6ـ در آن زمان، آموزش و پرورش میامی به صورت نمایندگی اداره می ‌شد و تابع اداره آموزش و پرورش شهرستان شاهرود بود. در سال تحصیلی 65-64 به اداره آموزش و پرورش منطقه ارتقاء یافت.

7ـ ساختمان مدرسه دیوار نداشت؛ لذا کسی که با ماشین و یا موتور سیکلت می‌آمد، جلو درب سالن توقف می ‌کرد.

8ـ این دو دوست و همکار گرامی، هر دو بر اثر بیماری، داعی حق را لبیک گفتند. روحشان شاد و خداوند رحمتشان کند.

9ـ نویسنده کتاب «تاریخ جامع شهرستان شاهرود». خود ایشان بزرگترین افتخار زندگی‌ اش را تأسیس «کتابخانه عمومی شهر شاهرود» می ‌داند. روحشان شاد.

10ـ کتاب «ابن یمین و ابنیه تاریخی فرومد» - ص 18

11 ـ سالنامه فرهنگ شهرستان شاهرود - ص 121 و 125

12ـ شعر از «صائب تبریزی» است.