ترکمنها در آن سالها

فریومد ـ باغ علائیّه و شهرستانش

فریومد چه چیز نیست ؟! ( 6 )

فریومد ـ باغ علائیّه و شهرستانش

آقای « جعفر سیّد » مدیرِ انتشاراتِ آشنایی است ، از او تا کنون چندین کتاب و مقاله و گفتگو منتشر شده است . ( اینجا و اینجا ) یکی از کتابهای او « ابن ­یمین فریومدی در گُذرگاهِ شعر پارسی » است که با مقدّمه ، انتخاب و تصحیح وی در سالِ 1390 به چاپِ اوّل رسیده است . در اینجا ( مقدّمه و انتخاب و تصحیح ) وی موردِ نقد و بررسی قرار می ­گیرد . ( ان شاء الله )

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

ابن ­یمین در سالِ 741 هجری قمری ، مجموعه اشعاری در قالبِ مثنوی تحتِ عنوانِ « کارنامه » برای فریومد ( خراسان ) در غربت سروده و نسیمِ صبح را موردِ خطاب قرار داده ، او در خیالِ خود به همراهِ نسیم ، برای رفتن به محلّه ­هایِ مختلف فریومد و دیدنِ اشخاص ، 294 بیت سروده ، گویا در آن زمان فریومد سه قلعه / حصار داشته است . « حصنِ شهرستان » ، « حصنِ قدیم » ، « حصن جدید » . از مجموع 294 بیت اشعارِ مثنوی کارنامه ، 94 بیت آن در بارۀ « شهرستان » است . یعنی حدودِ یک­ سوم آن . 

 

بـرو اوّل بـه « شهـرستــان » خُـــرّم .......... که بـادنـد اهـلِ وی ، پیــوسته بی­ غـم

پس آنگه جمله یـاران را که هستنـد .......... به شهـرستـان ، در او خُسرو پرستند

زِ من خــدمتـت رســـــان و راه برگیـر .......... بـه فــریــومــد خُـــرام ای بــادِ شبگیـــر

دیوان ابن ­یمین ، ص 576 و 580

به ره انـدر یکی « حصنِ قدیم » است .......... که ساکن اندر او صَـدری کریم است

دیوان ابن­ یمین ، ص 584

حکیم ­الدّین محمّد بن ناموس نیز در کتابِ « حدائق الوثائق » نوشته است : « و حُجّت اقرار این است : اقرار کرد و اعتراف آورد که ... مرا هیچ حقّ و نصیب نیست در جملۀ خانه در « حصن جدید »فریومذ که در سموّ درجات با سماکین در مبارات است و در علوّ درجات با علّیّین در مجارات ... . »  

از نظرِ منطقی هم « حصنِ قدیم » و « حصنِ جدید » در مقابلِ هم معنا دارد و تا قلعۀ جدیدی ساخته نشود به حصنِ اوّلی ، قلعۀ قدیم گفته نمی­ شود . 

اصطلاحِ مدرسـه پو / پی / پُشتِ « قلعه » برای فرومدیها آشنـاست یا آنکه به « عمـارتِ شهـرستـان » ، « قلعچه / قلعۀ کوچک » گفته می­ شد .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

  از آقای « محمّد یوسُف شهنما » مقاله ­ای در این خطّه درج شد . ( اینجا ) او دیوانِ ابن­ یمین را به دقّت خوانده و چند سالی هم در فرومد معلّم و ساکن بوده است . مختصرِ آنچه در بارۀ « شهرستان » گفته بود :

« کارنامه » شعری است در قالبِ « مثنوی » که حدودِ سیصد بیت دارد . « ابن ­­یمین » آن را در سالِ 741 هجری برای فریومد و به یادِ آن سروده است . ...

شاعر پیکِ مشتاقان ( یعنی ؛ بادِ صبا را ) برای پیغام­ رسانی برگُزیده است . تعبیرهایی که او برای پیکِ خود به­ کار بُرده ، یعنی ؛ نسیمِ صبح ، بادِ شبگیر ، بادِ خوشبوی ، بادِ سحرخیز ، نسیمِ عنبرافشان و نسیمِ عنبرآگین نشان می­ دهد پیامِ شاعر برای مردمانش ، لطیف و عاطفی است .

او برای قاصدِ خویش دو مقصدِ اصلی را معیّن می ­کند . یکی حصارِ « شهرستان » که بیرون از دروازۀ فریومد است و دیگری داخلِ « فریومد » که دارای حِصنی قدیم و بازار و ... است . او برای اینکه قاصدش گُم و یا مأیوس نشود یا سفر را ناتمام رها نکند ، جاهایی را به عنوانِ سنگِ نشان نام می ­­بَرد ؛ « مزارِ سادات » ، « دروازه » ، « مشهدِ فضلِ­ جهان » ، « حِصنِ قدیم » ، « بازار » ، « کوی تَشتَنداب » ، « مدرسه » و « کوی ساباط » ، در هر منزل از کس یا کسانی نام می ­بَرد و از پیکِ خویش می­­ خواهد که سلام ­رسانِ او بوده ، بندگی و دعا و ثنای او را بدانان برساند . الف : شهرستان

بـرو اوّل بـه « شهــرستـــان » خُـرّم .......... که بادند اهـلِ وی ، پیـوسته بی­ غـم

گُــذر کُــن ســوی درگـــــاهِ وزیــــری .......... کـه بـاشـــد بنــــدۀ او ، هـــر امیـــری

عــلاءِ دولـــت و ملّـــت محـمّـــــــــد .......... کـه زیـــــرِ پــــــای دارد فَـــرقِ فَـــرقَـــد

دیوان ابن ­یمین ، ص 576

منظورِ شاعر از « شهرستانِ خُرّم » ، همان محلّی است که در گویشِ فرومدی به آن « شَهرِستو » می­ گویند و غرضِ او از « علاءِ دولت و ملّت » ، « خواجه علاء الدّین محمّد » است . او از بزرگ ­­زادگانِ خراسان است که در زمانِ ایلخانان به مقامِ وزارت رسیده است . در زمانِ مُغول ، « وزارت » به معنای « نیابت در حکومت » بوده ، وزیر در ادارۀ دستگاهِ کشور ، به ایلخان کمک می ­کرده و چون نماینده فرمانروا بوده ، عنوانِ « نایب » را برای خود به کار می ­بُرده ، « وزبرِ اعظم » و « وزیرِ مَمالک » هم به همین معنـاست  . به « خواجه علاء الدّین » ، « صاحب­ دیوان » هم گفته اند . یعنی ؛ ادارۀ امورِ مـالی دستگاه هم به عهـدۀ او بوده ، « خواجه علاء الدّین » در زمانِ « سلطان ابوسعید » مستوفی دیوان بوده است . بعداً وزیرِ ایالتِ خراسان می ­­شود . وی در خراسان تا پایانِ عُمرِ « ابوسعید » در این مَقام باقی بوده است . پس از « سلطان ابوسعید » ، حکومت به « طُغای ­تیمور » می ­­رسد . این ایلخان هم ، منصبِ وزارتِ « علاء الدّین » را تأیید می ­کند . محلِّ استقرارِ « خواجه علاء الدّین محمّد » در زمانِ وزارتش ، همین « شهرستان » ( بیـرونِ فریـومد ) بوده است . بنـایِ « شهـرستـان » را به « خـواجـه » نسبـت داده ­­اند . شـاعـر از « دارالکُتُب » ( کتابخانه ) و « دارالشّفا » ( بیمارستان ) و « باغِ علائیّه شهرستان » در دیوانِ شعرِ خویش سخن گفته ولی در « کارنامه » به آنها اشاره­­ ای نکرده است .

باری ، ابن­ یمین از پیکِ خویش می­­ خواهد که پس از آستان­ بوسی ، گرفتاری و بی ­­قراری او را برای وزیر باز نماید .

که جان در تاب و دل در موجِ­­ خون است .......... گر آری رحمتـی ، وقتـش کنــون است

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 577

آن گاه درگاهِ وزیری را بدرود گفته ، دمی با خواجگان ( یعنی ؛ فرزندانِ وزیر ) به سر بَرَد .

شاعر برای کسانی سلام و پیام می­ فرستد . گاه نامِ آنها را به صراحت یاد می ­کند و گاه به مَنصبِ آنان اشاره می کند . صفاتی را برای آنان بر می­ شمارد که معلوم نیست این صفات در آنان وجود داشته و یا شاعر در آوردنِ آنها مُبـالغه کرده است . هر چه باشد با آوردنِ اسامی و یا ذکرِ مَنـاصب و مسئـولیّتهـا ، بخشی از « سازمانِ حکومتی مستقرّ در شهرستان » ، مشخّص می ­شود . ...

از میانِ چهره ­های فرهنگی شهرستان ، از همه مفصّل ­تر به « شیخ فضل ­الله » می ­پردازد . به او « ناصحی » گفته ، وی را زاهد و صالح و پاکیزه اخلاق و قُدوۀ اهلِ یقین معرّفی می ­کند و پیداست که جنابِ شیخ از عارفان و شریعتمدارانِ ممتازِ منطقه بوده است و مردم در حوادثِ دَهر به او پناه می ­بُرده ­اند .

 ابن ­­یمین یارانِ گُمنام و رُفقای بی ­نام و نشانِ خود را از یاد نبُرده ، از پیکِ خویش می ­خواهد که در شهرستان ، لَختی درنگ کرده ، به همه یاران سلام برساند ، آن گاه به سمتِ فریومد روانه شود .

 پس آنگه جُمله یـاران را که هستنـد .......... به شهرستان ، در او خُسرَو پرستند

زِ مـن خـدمـت رســـان و راه بـرگیــر .......... بـه فـریـومـد خُـــرام ای بــادِ شبگیــر

دیوان ابن ­یمین ، ص 576 و580

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

با توجّه به اینکه در « حصارِ شهرستان » بیشتر نیروهای لشکری و حکومتی می­ زیسته ­اند و در مثنوی کارنامه مُحرَز است ابن ­یمین تاریخِ وفاتِ « جلال ­الدّین منصورعلی » در شهرستان را چُنین ثبت کرده است :

رفته بود از سالِ هجرت هفتصد با سی و هشت

در شـبِ شنبـه سـه و دَه از ربیـــــعِ آخِــــــریــن

کـه از قضـــای حـــقّ جـلالِ مُلـک منصــور علــی

شـد زِ شهـرستــان بـه سـوی روضـۀ خُلـدِ بَـرین

دیوان ابن ­یمین ، ص 569

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

ابن ­یمین در بارۀ باغِ علاء الدّین محمّد / علائیّه و بیمارستان و شهرستانش سروده است :

حَبَّـــذا شهــرِ علائیّـه و شهــرستــانش .......... خُــرَّمـا نُـزهَـت باغِ خـوش و باغستانش

این نه شهری است بهشتی است پُر از ناز و نَعیم

خــــازنـــی نیسـت ســزاوارتـر از رِضــــــــــــوانــش

قَهـرَمـان وی اگر سویِ فَلَـک حُکـم کنــد .......... از پیِ کسـبِ شَـرَف مُمتَثِــلِ فـرمـانش

در زمـان تُـرکِ فَلَـک پـای نَهَـد انــدر گِـل .......... همچو هنـدو بکِشد ناوه به سر کیـوانش

طـاقِ قَـــوس قُـــزَح ار چنـد بلنــدی دارد ......... هست چون خاکِ زمین پَست بَرِ ایوانش

چـون بـه بُنیـانش نظـربرفکَنی خـوددانی ......... همّـت عـــالــیِ بـــانــیّ وی از بُنیــانش

کیست بانیش ؟ علاء دُوَل و دین که بُوَد .......... ناوَرَد مثـل به صـد قَرن و به صد دورانش

آن که بر خطِّ وی ار سر ننهد کاتبِ چـرخ .......... شــاهِ اَنجِـم نـدهـد راه سـویِ دیـوانش

هر که را بَخت مُسـاعـد بُوَد و دولت یـار .......... کـارِ دشـوار بر ایـن گـونه ،  بُوَد آسانش

دیوان ابن ­یمین ، ص438

دارالشّفاي فريومد

حبّـــــذا آرامگــاهـي خــوشتــر از دار النّعيــــم .......... وز پَــــري رويـــان صـــدف كـــردار پُــر دُرّ يتيــم

همچـو چشم و چون دلِ عاشق پُر آب و آتش است

ليك بـا حَــــــرّ جحيمـش هست هــم روح و نسيـم

معتـدل در وي هــوا و متّســــــــع در وي فضــا .......... مُحدث است از روي معموري ولي باشد قديم

از فــروغ جـامهــاي روشنش چـون جـــامِ مـيْ .......... بـر زميـنِ او هــزاران مِهــــر و مَـه بينـي مقيـم

آهـكِ كــافــوروَش انــــــــدوده بـر آجُـــر همـي .......... خشتِ زرّين را مُطلّا كرده ­اي گــويي بـه سيـم

خسته از بس روح و راحـت كانـدرو يـابـد همي .......... گـوييـــا در منـــزلِ عيسـي فـــــرود آمــد كليـم

چـون در او امـراض بـا صحّـت مبـدّل مـي ­شـود .......... نيست جــز دار الشّفايي كرده بُنيـادش حكيـم

از نوادر باشد اين منـزل كه در وي حاصل است .......... هم صـواب اندر عـذاب و هم نَعيـم انـدر جَحيم

گر چه مي ­گوينـد : در حمّــام باشد ديـو ، ليـك .......... انـــدرو ار يــار مـن بــا مــن پَـــري بـاشد نديـم

خيـــز با ابن ­يميـن اي مَـه بـديـن منــزل خُــرام .......... تــا بيـابـد در جحيــم از حُسـنِ رُخسـارت نعيـم

دیوان ابن­ یمین ، ص 130

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دولتشاه سمرقندی در بارۀ « عمارتِ شهرستان فریومد » نوشته است : ... امّا وزیرِ خیّر مکرّم ، خواجه علاء الدّین محمّد اباً عن جدّ از صنادید خراسان است و در روزگارِ سلطان ابوسعیدخان وزیر به استقلال بوده و امورِ خراسان سالها بدو مفوّض بوده و در قصبۀ فریومد ، شهرستان را او بنا کرده و عمارتی عالی است .

  تذکرة الشّعراء ، امیر دولتشاه بن علاءالدّولة بختیشاه الغازی السمرقندی ، به همّت ؛ محمّد رمضانی ، چاپخانه خاور ، تهران، 1338 شمسی ، صص 204 ـ 206

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

در مَجمع الأنساب در موردِ ورودِ لشکریانِ خواجه على مؤيّد به فریومد در سالِ 780 نوشته شده است :

و چون به مباركى به فريومد نزول افتاد جمعى از مخذولانِ نادرويش كه به حِصنِ آنها متحصّن گشته بودند جنگ آغاز كردند . در صدمۀ اوّل ، شهرستانِ فريومد و حِصار ، بندگانِ حضرت را مستخلص گشت و آن جماعت در قيدِ اُسار گرفتار آمده طعمۀ شمشير آبدار شدند و از آنجا عِنانِ كامكارى در ظلِّ ظليلِ شهريارى به جانبِ سبزوار معطوف گردانيد .

 مجمع الأنساب شبانکاره­ ای و ذیل مجمع الأنساب شبانکاره­ ای ، شبانکاره ­ای محمّد و غیاث ­الدّین بن علی نایب فریومدی ، تصحیح میرهاشم محدّث  ، چاپ اوّل ، انتشارات امیرکبیر ، 1363 ، ص 332 .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 محمّدعلی شفیعی در بارۀ باغ علائیّه و شهرستان نوشته است : فرومد اگر چه در زمانِ حملۀ مغول از آسیبِ آن قوم مصون نبوده ولی بر خلافِ آنچه می­ گویند فرومد در زمانِ مغول رو به ویرانی نرفته بلکه فرومد در زمانِ مغول مُنتهای ترقّی و عظمت را داشته است . وزیرِ وقتِ خراسان خواجه علاء الدّین محمّد در فرومد ضَیاع و عَقار داشته و عِمارتِ شهرستان را بنا کرده ، فرومد در آن زمان کتابخانه­ ای مُجلّل و مریضخانه ­ای بزرگ داشته است .

خواجه علاء الدّین ­محمّد مذکور ، به قـولِ دولتشاه « اباً عن جدّ از صَنـادید خـراسان است و در روزگـار [ سلطان ] ابوسعید [ خان ] وزیر بالاستقلال [ به استقلال ] بوده و امورِ آن سامان [ خراسان ] سالها بدو مفوَّض بوده و در قصبۀ فریومد شهرستان را او بنا کرده و عمارتی عالی است . و در مشهد مقدّسۀ رضویّه [ علی ساکنها السّلامُ و التّحیّة ] ایوان و مَناره و عِمارت ساخته است . »

ابن ­یمین همان طور که بعدها از جهانگیری و عملیّات سیاسی او مَدح کرده ، همّت او را در بنای عمارتِ شهرستان و دارالکُتُب و دارالشّفا در فریومد ستوده است .

عمارتِ شهرستان که مهمّ­ ترین یادگارهای او است تا قرنِ نُهُم نیز پای بر جا بوده و با وجودِ آسیبهایی که از یاغیان دیده ، دولتشاه در قرنِ مزبور گوید : « عمارتی است عالی » و ابن ­یمین در وصفِ باغ و عمارتِ علائیّه چُنین گفته است :

[حَبَّـذا بــــــاغ علائیّـه و شهــرستـانش .......... خُــرَّما نُـزهَـتِ بـاغِ خـوش و بستــانش]

حَبَّـــذا شهــرِ علائیّـه و شهــرستــانش .......... خُــرَّمـا نُـزهَـتِ باغِ خـوش و باغستانش

این نه شهری است بهشتی است پُر از ناز و نَعیم

خــــازنـــی نیسـت ســزاوارتـر از رِضــــــــــــوانــش

چـون بـه بُنیـانش نظـربرفکَنی خـوددانی ......... همّـت عـــالــیِ بـــانــیّ وی از بُنیــانش

دیوان ابن ­یمین ، ص438

و نیز در وصفِ همین باغ و عِمارتِ مشهور می ­گوید :

دلا گـر میـلِ آن داری کـه خُلـــــدِ جـــاودان بینی

و گـر بـاغ اِرَم خـواهـی که در عــالَـم عَیان بینی

نظـر بهـرِ تمـاشا را بر ایـن عـالی­ سَـــــــرا افکن

که تا از غایتِ نُزهت هم ­این بینی ، هم­ آن بینی

و در مدحِ صاحب و بانی آن گوید :

وزیــرِ عــالِــم عــــــــادل علاء الـدّیـن محمّــد آن

که دایـم رأی پیـرش را ، قـرین بختِ جـوان بینی

دیوان ابن ­یمین ، ص 173

ممکن است خواجه علاء الدّین این عِمارت را در ایّام وزارتش بنا گذاشته باشد . یعنی بعد از سال 730 زیرا که در شعرِ اخیر او را وزیرِ عادل می­ خواند . در هر حال دارالکُتُب و دارالحدیث را در تحتِ نظرِ حکیم­ الدّین ... در سالِ 732 در فریومد بنا کرده و در تاریخِ بنای آن گوید :

حبّــــذا دار الحــدیثـی کـه از مَعـالـی و شَــرَف

زیـبَــــــــــــد ار دارد بـه مِـهــــر و مَــه شَــــرَف

ذال و لام و با زِ هجرت وز رجب بود آنکه داشت

خـاطــرِ ابن ­یمین بـر نظـمِ ایـن گـوهـــر شَعَـف

ابن یمین ، ص 119

و نیز در وصفِ دار الشّفایی که حکیم بنا کرده در وصفِ دوشیزگانی که مثلِ امروز در خدمتِ مرضی کَمَر بسته بودند گوید :

حبّـــــذا آرامگــاهـي خــوشتــر از دار النّعيــــم .......... وز پَــــري رويـــان صـــدف كـــردار پُــر دُرّ يتيــم

همچـو چشم و چون دلِ عاشق پُر آب و آتش است

ليك بـا حَــــــرّ جحيمـش هست هــم روح و نسيـم

دیوان ابن­ یمین ، ص 130

این حکیم ­الدّین از دوستان و حامیانِ ابن ­یمین بوده است و با یکدیگر مُعاشرت و مُباحثه داشته­ اند . یک روز ابن ­یمین را در کتابخانۀ بزرگ و مُفصّل خود پذیرایی نمود و شاعر چُنان شیفته شد که قطعۀ ذیل را ساخته و تقدیم کرده و پس از تشکّر از مَحبّت « خدیوِ مُلکِ دانش اوحد الدّنیا حکیم­ الدّین » گوید :

سوی دارالکتُب خود راهیـم داد از مَکرمت .......... تـا در او دُرجـی پُـر از دُرّ و مَعـانی یـافتـم

از کِنـایت بگـذر ای ابن­ یمین تصـــریـح کن .......... گو : زِ تصویراتِ جـان­ افـزاش مـانی یافتم

ابن یمین ، ص 127

راه دادن در کتابخانه یک موهبتی بود که ابن ­یمین را شاد کرده ، مُتأسّفانه از آن کتابخانه و مَریضخانه و دار الحدیث و عِمارتِ مُجلّل شهرستان اکنون اثری باقی نیست فقط یک محلّۀ مَخروبه­ ای است که در نزدِ مردم به شهرستان معروف است در خارجِ ده در اغلبِ زمینهای زراعتی پاره ­سنگ و پاره­ آجر کاشی ساختمانی زیاد است ولی به خوبی مَعلوم نیست حدودِ فرومد در آن زمان تا کجا بوده است .

ابن یمین و ابنیه تاریخی فرومد ، محمّدعلی شفیعی رئیسِ کتابخانه فرهنگ‏ شاهرود ، ص 7 تا 9

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

  دکتر علی شریعتی در این باره نوشته است : ... من در دیوان ابن­ یمین فریومدی ، مدّاح حاکمِ سبزوار ، دیدم که در مدحی که از علاءالدّین ـ حاکم سبزوار ـ می ­کند ، می ­گوید : در « فـرومـد » ( قصبۀ بزرگی است که الآن هم هست ) بـاغ تو ( علاء الـدّین در « فرومد » که یک ده ییلاقی در نزدیک سبزوار است ، باغی و بیمارستانی داشته ) مثلِ بهشت است ، مثلِ خُلد است و آنجا بیمارستانی داری . بعد شروع می ­کند به تعریف از بیمارستان و می ­گوید : دخترانِ دوشیزه را ، آنها که چون فرشتگانند ، در پرستاری بیماران گُماشته ­ای . 

وقتی که یک دِه کوچکِ دور افتادۀ نزدیکِ سبزوار در قرنِ 7 و8 ، بیمارستان نرسینگِ رسمی داشته باشد ، مسلّم است که در ری ، طوس ، بلخ ، بُخارا و بغداد بیمارستانها به چه صورت بوده است ... .

   مجموعه آثار 21 / زن ، دکتر علی شریعتی ، انتشارات چاپخش ، چاپ پنجم ، ص 228  

... اگر محقّـق باشیم و کتابِ دیوان ابن ­یمین را در زمانی که علاء الدّین حاکمِ سبزوار بوده و ابن ­یمین او را مدح می کرده ، بررسی کنیم ، می ­بینیم ابن­ یمین از بیمارستانی در « فرومد » که منطقۀ خوش آب و هوایی از قُراء و قصباتِ سبزوار است ، بحث می کند و از دخترانِ دوشیزه که برای پرستاری بیماران و تیمارِ مریضان استخدام و به کار مشغول شده ­اند ، سخن می ­گوید . در این دیوان چُنین چیزی به این سادگی نوشته شده و معلوم می ­شود که سیستمِ پرستاری به وسیلۀ دختران رایج بوده و در این قَصَبه ، هم بیمارستان و هم پرستار بوده است ... .

مجموعه آثار 28/ روش شناخت اسلام ، دکتر علی شریعتی ، انتشارات چاپخش ، چاپ سوم ، سال 1370 ، ص538

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

آقای جعفر سیّد در مقاله ­ای که برای کُنگرۀ ابن ­یمین در سالِ 1376 نوشته ، آورده است : ضمنِ جستجو و تفحّص در دیوانِ ابن ­یمین به قطعه ­ای برخوردم که از شهرِ علائیّه و بانی ­اش علاء یاد نموده است و از آنجا که وی سفرهایی نیز داشته به نظرم رسید روستای زادگاهم که اکنون در 12 کیلومتری جنوبِ سمنان به نامِ علاء می­ باشد ، همان شهر بوده به ویژه که در قسمتِ بیابانهای شرقِ روستا تپّه ­های زیادی وجود دارد که حکایت از وجودِ شهری بزرگ دارد . این مطلب را با پژوهشگرِ فاضل ، آقای دکتر عبدالرّفیع حقیقت بیان کردم و ایشان فرمودند که ؛ ممکن است این موضوعِ از کشفیّات جدید باشد و مُقرّر گشت تا ایشان با نقشۀ جغرافیایی قرنِ هشتم تطبیق دهند و نتیجه مشخّص شود . آن قطعه چُنین است : 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

10ـ آقای جعفر سیّد پس از دقّت در دیوانِ ابن ­یمین به این نتیجه رسیده و بعد با پژوهشگرِ فاضل ، آقای دکتر عبدالرّفیع حقیقت در میان نهاده و قرار شده که آقای دکتر عبدالرّفیع حقیقت با نقشۀ جغرافیایی قرنِ هشتم تطبیق دهند و به نتیجه برسند ولی پس از چهارده سال همان مطلب که احتمال می ­رفته از کشفیّات جدید باشد ، همان طور نامشکوف ! یعنی ؛ ناشُکفته مانده ! و دوباره نوشته است : ضمنِ جستجو و تفحّص در دیوانِ ابن ­یمین به قطعه ­ای برخوردم که از شهرِ علائیّه و بانی ­اش علاء یاد نموده است و از آنجا که وی سفرهایی نیز داشته به نظرم رسید روستای زادگاهم که اکنون در 12 کیلومتری جنوبِ سمنان به نامِ علاء می ­باشد ، همان شهر بوده به ویژه که در قسمتِ بیابانهای شرقِ روستا تپّه ­های زیادی وجود دارد که حکایت از وجودِ شهری بزرگ دارد . این مطلب را با پژوهشگرِ فاضل ، آقای دکتر عبدالرّفیع حقیقت بیان کردم و ایشان فرمودند که ؛ ممکن است این موضوعِ نامشکوفی [ نامکشوفی ] باشد و مُقرّر شد تا ایشان با نقشۀ جغرافیایی قرنِ هشتم تطبیق دهند و به نتیجه برسند . آن قطعه چُنین است :

 حَبَّـــذا شهــرِ علائیّـه و شهــرستــانش .......... خُــرَّمـا نُـزهَـت باغِ خـوش و باغستانش

این نه شهری است بهشتی است پُر از ناز و نَعیم

خــــازنـــی نیسـت ســزاوارتـر از رِضــــــــــــوانــش

قَهـرَمـان وی اگر سویِ فَلَـک حُکـم کنــد .......... از پیِ کسـبِ شَـرَف مُمتَثِــلِ فـرمـانش

در زمـان تُـرکِ فَلَـک پـای نَهَـد انــدر گِـل .......... همچو هنـدو بکِشد ناوه به سر کیـوانش

طـاقِ قَـــوس قُـــزَح ار چنـد بلنــدی دارد ......... هست چون خاکِ زمین پَست بَرِ ایوانش

چـون بـه بُنیـانش نظـربرفکَنی خـوددانی ......... همّـت عـــالــیِ بـــانــیّ وی از بُنیــانش

کیست بانیش ؟ علاء دُوَل و دین که بُوَد .......... ناوَرَد مثـل به صـد قَرن و به صد دورانش

آن که بر خطِّ وی ار سر ننهد کاتبِ چـرخ .......... شــاهِ اَنجِـم نـدهـد راه سـویِ دیـوانش

هر که را بَخت مُسـاعـد بُوَد و دولت یـار .......... کـارِ دشـوار بر ایـن گـونه ،  بُوَد آسانش

دیوان ابن ­یمین ، ص438

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

11ـ البتّه آقای عبدالرّفیع حقیقت ( رفیع ) قبلاً در این باره نوشته است : به طوری که از نوشتۀ برخی کتابها بر می ­آید خواجه علاء الدّین محمّد ، وزیرِ سلطان ابوسعید در زمانِ حکومت خود در خراسان ، عمارتی به نام شهرستان در قصبۀ فرومد بنا کرد که دارای کتابخانه و مریضخانۀ عمـومی نیز بود . عمارتِ شهرستان تحتِ نظرِ حکیم ­الدّین طبیب و دانشمند در سال 732 هجـری بنا گردیده و تا قرونِ نهم نیز پا بر جا بوده ، به طوری که دولتشاه در وصف این ساختمان گوید : « عمارتی است عالی » بنای عمارتِ شهرستان فرومد را به غیاث ­الدّین هندو برادر علاءالدّین محمّد نیز نسبت داده ­اند ! ابن ­یمین شاعر معروف در بارۀ کتابخانه و مریضخانۀ عمومی و دار الحدیثِ عمارتِ شهرستان فرومد اشعاری سروده است .

در حالِ حاضر از کتابخانه و مریضخانه و دارالحدیث و عمارتِ مجلّل شهرستان اثری باقی نیست ، فقط مخروبه­ ای در خارجِ قصبۀ فرومد هست که مردمِ قصبه ، آن را تلِّ شهرستان می ­نامند .

تاریخ قومس ، عبدالرّفیع حقیقت ( رفیع ) ، انتشارات آفتاب ، چاپ دوم ، بهمن 1362 ، ص 350

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

12ـ آقای « سیّد علی علوی » به نقل از همین احتمالِ « جعفر سیّد » نوشته است : در میانِ قطعاتِ ابن ­یمین به قطعه ­ای نیز بر می خوریم که اشاره به اقامتِ ابن ­یمین در شهرِ علائیّه و بانی آن علا دارد . علا ، به احتمـال ، اکنون نام روستایی است در 12 کیلومتری جنوبِ سمنان . چیزی که مؤیّد این مطلب است ، وجودِ تپّه­ های زیادی در بیابانهای شرقِ روستاست که از وجودِ شهری بزرگ حکایت می ­کند . [ مجموعه مقالات کنگرۀ بزرگداشت ابن ­یمین ، « ابن ­یمین در گذرگاه شعر پارسی » ، جعفر سیّد ، ص 278 ]

از قطعۀ موردِ نظر ابیاتی نقل می ­شود : 

حَبَّـذا شهــرِ علائیّـه و شهــرستــانش .......... خُـرَّمـا نُـزهَـتِ باغِ خـوش و باغستانش

تا آنجا که می ­گوید :

کیست بانیش ؟ علاء دُوَل و دین که بُوَد .......... ناوَرَد مثـل به صـد قَرن و به صد دورانش

دیوان ابن­ یمین ، ص 438

 ابن­ یمین فریومدی ( زندگی ، آثار ، اندیشه و بررسی قطعات ) ، سیّد علی علوی ، مشهد ، خانه آبی ، چاپ نخست ، 1387 ، ص 38 و 39

دقّت کنید : آقای جعفر سیّد احتمال داده که منظورِ ابن ­یمین از « علائیّه و شهرستان » همان روستای زادگاهش در 12 کیلومتری سمنان به نامِ « علا یا اعلا » باشد ولی آقای سیّد علی علوی احتمال داده که روستای علا در 12 کیلومتری سمنان باشد !

نامِ بانی علائیّه ، علا نیست ، محمّد است ، محمّد بن محمّد ، علاء الدّین لقبِ اوست . ( اینجا )

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

13ـ یک بار از آقای جعفر سیّد در این زمینه سؤال کردم ایشان در پاسخ نوشت :

نویسنده : سيّد ................... جمعه 17 شهریور1391 ساعت : 2 : 21

سلام دوستِ عزيز

از اينكه به وب انتشاراتِ آشنايي حضور يافتيد و مرا به خواندنِ مقالۀ خود دعوت فرموديد ممنونم . نوشتۀ شما صراحتِ بيان ندارد و دلتنگي ­هاي شما از سرِ عدمِ شناختِ فريومد معلوم نيست از كجاست ؟! امّا توجّه شما را به اشاراتِ ذيل جلب مي ­كنم :

1ـ ابن ­يمين دو بار در ديوانش از شهرِ علاييه به نيكي ياد كرده است در مقاله احتمال داده ­ام آن شهر در جنوبِ سمنان باشد زيرا در منطقه ­اي وسيع مقابلِ روستاي اعلا شهري در خاك پنهان است . كسي نگفته آنجا فريومد يا فرومد است . 2ـ ...

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

14ـ ظاهراً به جای پذیرشِ اینکه « باغِ علائیّه » و « شهرستان » در « فریومد » بوده و هست باید پذیرفت چون فریومد در نزدیکی « روستای اعلا » نبوده پس احتمالِ آقای جعفر سیّد مقرون به صحّت است !

ای اهلِ هنر قِصّه همین است که گفتم .......... هـان تا نفروشید یقینـی به گُمـانی !

دیوان ابن یمین فریومدی ، ص 534

فعلاً به همین « مقدّمه » بسَـنده شود تا در بارۀ « انتخاب » و « تصحیح » هم سخن بگوییم . ( ان شاء الله )

ما از میراثِ خود ، باید نگهبانی کنیم !!

ابن یمین در لغتنامۀ دهخدا و فرهنگ معین

ابن ­یمین . [ اِ نُ یَ ] ( اِ خ ) فخرالدّین محمود بن یمین ­الدّین محمّد طُغرایی ، شاعر فارسی شیعی . مَولد او به فریومد خُراسان و وفاتِ او به سال 763 یا 765 یا 769 هـ ق . هم بدانجا . پدرِ او طُغرایی نیز شاعر بوده است . ابن­ یمین شاعری متوسّط است و پیروی طریقة اَنوری می ­کند . و جُز در چند قطعۀ معروف قصاید و غزلیّاتِ او از تَعَسّف و تکلّف خالی نیست . او به زمانِ سلطان محمّد خدابنده در خُراسان موردِ توجّه وزیر دانشمند خواجه علاءالدّین محمّد بود و در ابتداء مدّاحی طُغاتیمور می ­کرد . سپس به خدمتِ سر به­ داران پیوست و ظاهراً بیش از هشتاد سال بزیست . دیوانِ او در جنگی به غارت رفت و بارِ دیگر آنچه در نزدِ دیگران از قصاید و غزلِ او یافت می ­شد ، گِرد آورد . نسخه ­ای کامل از آن در کتابخانۀ سلطنتی ایران موجود است . و نسخۀ دیگری که نگارنده با حدس و قیاس تصحیح کرده در کتابخانۀ مجلسِ ملّی هست لکن غزلیّات نسخۀ دوم با غزلهای ابن­ یمین دیگری که مردی صوفی­ مَشرب ولی عامّی­ بَحت بوده ، مَمزوج است و من در حاشیۀ هر یک غزلهای اصلی و اِلحاقی را معلوم کرده ­ام . ( لغتنامۀ دهخدا )

.....................................................................................................................................

ابن ­یمین ebn-e yamin ( امیر ) محمود بن ( امیر ) یمین ­الدّین محمّد طُغرایی ، در اواخر قرنِ هفتم در قصبۀ فریومد خُراسان متولّد شد . ( ف . فریومد 769 هـ ق . ) . پدرش شاعر بود و با او مشاعره می­ کرد . وی در آغاز مدّاح طُغاتیمور بود و سپس به خدمتِ سر به ­داران پیوست . در جنگی که به سال 743 میانِ امیر وجیه ­الدّین مسعود سر به­ داری و مَلِک مُعزّالدّین حسین کَرت روی داد ، دیوان ابن ­یمین گُم شد ولی او بارِ دیگر آنچه در نزدِ دیگران از اَشعارش یافت می ­شد ، گِرد آورد و مجموعه ­ای ترتیب داد . نسخۀ کاملِ دیوانش در کتابخانۀ سلطنتیِ تهران موجود است . ابن ­یمین شاعری متوسّط و تا حدّی پیرو اَنوری است . در زمانِ سلطان محمّد خدابنده در خُراسان موردِ توجّه وزیر دانشمند خواجه علاءالدّین محمّد بود . بیش از هشتاد سال بزیست و اواخِر عُمر را در زادگاهِ خویش فریومد سپری کرد و همانجا درگذشت و در مقبرۀ پدر مَدفون گردید . ( فرهنگ معین ) 

 

خاطرات من از حسین خانی ( خدا رحمتش کند )

به نام خدا

دیشب نمایندۀ مردم شاهرود و میامی در مجلس شورای اسلامی را خواب می­دیدم که خاطرات برادرش را برایش تعریف می ­کردم و او با دل و جان گوش می ­داد ، بر آن شدم که خاطراتش را با شما به اشتراک بگذارم . ( 8 / 10 / 1398 )

...........................................................................................................................

سال 1361 من کلاس سوم راهنمایی بودم ، امتحانات خرداد ماه نهایی بود ، یک روز آقای محمّدیوسف شهنما که مدیر مدرسه بود با آقای حسین خانی که سرپرست نمایندگی آموزش و پرورش میامی بود به کلاس درس آمدند و با ما دانش­ آموزان در میان گذاشتند که هم می­ توان امتحانات را در فرومد برگزار کرد و هم می ­توان به صورت متمرکز در میامی برگزار کرد به این نحو که دانش آموزان مدرسه راهنمایی عبّاس­ آباد و کالپوش و میامی و ... هم بیایند . در مدّت دو هفته امتحانات برگزار شود با مینی ­بوس اداره برویم و برگردیم ، هزینۀ خورد و خوراک هم با آموزش و پرورش باشد ، جمع دانش ­آموزان پذیرفتند که به میامی برویم . در واقع کُلیّت کار با ما مشورت شد و خودمان انتخاب کردیم .

خاطرۀ دیگرم از آقای حسین خانی این است که محمّد ... معلّم ابتدایی دبستان بیت المقدس فرومد مریض شده بود و به محلّ کار نمی ­رفت خودش و پدر و مادرش نگران بودند که از لحاظ کاری برایش مشکلی به وجود نیاید . آقای خانی با یکی از همکارانش ( آقای محمّد سبزواری ) از میامی به فرومد آمده بودند من به مدرسه رفتم و این موضوع را به آقای خانی گفتم که والدین ایشان را از نگرانی دربیاورد ، آقای خانی گفت : به خانواده ­اش اطّلاع بده ، تا بیاییم از او سر بزنیم و خیالشان را راحت کنیم ، من اطّلاع دادم و بعد با هم به خانۀ محمّد رفتیم ، آقای خانی ضمن تفقّد و احوالپرسی گفت : تا هر زمان که خوب شدی به مدرسه نیا و خیالت راحت باشد به پدر و مادرش هم گفت : در این زمینه هیچ ناراحت نباشید ، هیچ مشکلی برایش پیش نمی ­آید ، همکار آقای خانی آدرس یک دکتر در مشهد را برایم نوشت ، من در مشهد پیش آن پزشک رفتم و او محمّد را طیّ یک نامه ­ای به دکتر سیّد ابوالقاسم حسینی معرّفی کرد و آن دکتر برای ایشان پرونده تشکیل داد و تحتِ مداوا قرار داد .

یک شب من با اتوبوس از تهران می ­آمدم ساعت یازده شب در شاهرود جای پُل باغزندان پیاده شدم و به خانۀ آقای خانی رفتم ، با اینکه دیر وقت بود با روی باز مرا پذیرفت گویا برای کارهای سربازی رفته بودم آقای خانی گفت : مهدی یک مقدار از جبهه ­ات را نگه دار شاید در آینده به درد بخورد ، امکاناتی بدهند برای پدر و مادرت خوب است . من گفتم : اگر از مدّت جبهه برای سربازی استفاده شود ، بحثِ جبهه رفتن منتفی نمی ­شود . گفت : پس خوب است ، بعد گفت : گویا در تعاون بسیج بسطام ؛ قند و روغن می­دهند اگر دفترچه ­ات همراهت هست فردا برو همان را بگیر ، در این ماه رمضانی برای والدینت غنیمت است . من فردایش به بسطام رفتم و آن موارد را گرفتم .

یک بار که به خانۀ آقای خانی رفتم ، برگۀ امتحانی دانشجویان تربیت معلّم را تصحیح می ­کرد ما با هم زیاد بحث می ­کردیم ، شب به خانۀ پدرش که همجوار بودند و از داخل حیاط خودشان به داخل حیاط آنها یک درب داشت رفتیم که شام بخوریم آنجا هم بحث زیادی داشتیم ، به من گفت : مهدی برو پیش دایی رضا ، حرفهایت را به ایشان بگو ، ببین چه می ­گوید . دایی رضا روحانی گُردانِ کربلا بود که از جبهه با او آشنایی داشتیم ، من فردایش به میقان رفتم و خانۀ دایی رضا را پیدا کردم صحبتهایی با هم کردیم و ناهار خوردم و برگشتم . بعد با آقای خانی به ساختمانی که در آن کار بنایی می ­کرد تا برای نشستن آماده کند رفتیم ، قدردانِ پدرش بود که زمینِ آن ساختمان را به او داده است . در ساختمان ، برادرش که در نیروی انتظامی کار می ­کرد به تَهِ چاه رفت تا انباری را متر کند . من یک دلشوره گرفتم که نکند آقای خانی در سر همین ساختمان برایش حادثه ­ای رُخ دهد و جلو ادارۀ آموزش و پرورش یک پارچه نصب کنند و تسلیت بگویند بعد با هم به میدان جمهوری اسلامی ( فلکۀ مرکزی شاهرود ) رفتیم و از ابتدای خیابان مصلّی مقداری وسایل لوله ­کشی خرید که هزینه ­اش نود تومان ( نهصد ریال ) شد و من پرداخت کردم . از مغازه که بیرون آمدیم گفت : مهدی بیا پول شما را بدهم که عُمرها معلوم نیست یک وقت نمیریم و مدیون نباشیم ، پول مرا داد و با هم خداحافظی کردیم ، من برای امتحانات شهریور دانش ­آموزان به قوچان رفتم وقتی به فرومد برگشتم ، خواهرم گفت : خبر داری ؟! گفتم : چی ؟ گفت : آقای خانی فوت کرده است ! گفتم : نه ! کی ؟ چطور ؟ گفت : گویا از پشتِ بام ساختمانش افتاده بیهوش شده به تهرانش برده ­اند ولی فوت کرده است . 

من مات و حیران بلند شدم مسیر جادّه را پیش گرفتم که شاید ماشینی بیاید و به شاهرود بروم ، مقداری در همان مسیر راه رفتم غروب پنجشنبه بود و مسیر شلوغ بود چون مردم برای فاتحه ­خوانی به قبرستان می­ رفتند ، بعضی جوانها هم با موتور در رفت و آمد بودند یکمرتبه هادی ... که سوار موتور بود و صاحب موتور هم پشت سرش نشسته بود دقیقاً روی پُلِ کالِ شهرستان محکم به موتورِ رو به رویش کوبید و بیهوش شد . زنهایی که از قبرستان بر می­ گشتند دورش را گرفتند ، مادر مجتبی غلامپور پرسید : اسمش چیه ؟ گفتم : هادی . آنها صدایش می ­زدند و من هم دویدم آمدم جای دروازه ، رفتم علی اوسط رحمانیان را صدا زدم ماشینش را آورد و هادی و پسر دیگر را به درمانگاه بردیم . هادی استفراغ کرد و به هوش آمد ، دکتر هم آمد و حال هر دو نفر را جویا شد ، من که در ذهن خودم آن پسر را محاکمه می­ کردم که چرا موتور را به این که بلد نیست داده ­ای فهمیدم الآن باید به هر دو مصدوم رسید .

آن روز دیگر از رفتن باز ماندم ، بعد به پدرم گفتم : تو نمی­ خواهی برای عزا برویم شاهرود ، جا دارد که با هم برویم ، گفت : می ­آیم . به مادرم هم گفتم : دفترچۀ بیمه درمانی بابا را بیاور ، من بابا را می ­برم که در شاهرود چشمش را عمل کند ، تو وقتی ماشین شاهرود آمد بیا دَم ماشین که دستش را بگیری و به خانه بیاوری که من از آنجا نمی ­آیم . در شاهرود شب به خانۀ سید احمد هاشمیانپور رفتیم ، پدر خانمش حاج رضا فلّاح هم بود . آقای فلّاح گفت : شما با سواد هستی ، لیسانس گرفتی ، علمت زیاد است ، ... گفتم : من علمم زیاد نیست ، مردم علمشان کم است فکر می­ کنند من علمم زیاد است . گفت : همین هم از علم و فهم شماست ، اینکه در بین مردم سرافراز باشی خودش نعمتی است . بعد پدرم گفت : اینکه گفتی : من علمم زیاد نیست ، مردم علمشان کم است ، خوب گفتی ، باید غرور نداشته باشی .

در شاهرود به مجلس ترحیم آقای خانی ( خدا رحمتش کند ) رفتیم ، بعد پدرم را به دکتر بردم به بیمارستان شیر و خورشید معرّفی کرد در آنجا چشمش را عمل کرد و همان روز ترخیص کردند ، من هم پدرم را با اتوبوس سرویس فرومد ـ شاهرود فرستادم .

آقای خانی در دانشگاه علامۀ طباطبایی تهران درس می ­خواند ، برادرم در آنجا دانشجوی دورۀ کارشناسی ارشد بود ، من آن موقع دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد بودم آقای خانی تلفنی به من گفت : من به دفتر آموزش دانشکده رفته بودم ، شنیدم که در بارۀ علی صحبت می ­کردند ، گویا برایش مشکلی پیش آمده ، ببین اگر می ­توانی کاری برایش بکن ، من به شاهرود رفتم ، آقای خانی با یکی از بچّه ­های شاهرود که دانشجوی دانشگاه علامه بود هماهنگ کرد که با هم برویم ، گفت : ایشان پسر خوبی است ، پدرش فوت کرده و اهل درس خواندن است ، بلیت قطار گرفتیم و رفتیم ، صبح که به دانشکده رسیدیم اوّل رفتیم در تریا چای بخوریم ، هزینه ­اش را آن دانشجو حساب کرد گفت : اینقدر آقای خانی در حقّ ما لطف و محبّت کرده ، که این هزینه برای رفیقش چیزی نیست .

من در دانشکده بودم تا اذان گفتند و سر ظهر به نمازخانه رفتم و برادرم را در آنجا پیدا کردم . مشکلش را پرسیدم و فهمیدم که خیلی دوندگی کرده ولی راهی گشوده نشده ، من در مشهد در این زمینه با آقای عبدالرحیم قنوات یکی از دوستانم در جهاد دانشگاهی صحبت کردم ایشان دکتر هادی خانیکی را که مشاور وزیر فرهنگ و آموزش عالی آقای دکتر مصطفی معین بود ، معرّفی کرد ، رفتیم پیش ایشان و گفتم : آقای قنوات شما را معرّفی کرده و سلام رسانده که این مشکل را حلّ کنید ایشان با چهرۀ باز برخورد کرد و گفت : مشکل چیست ؟ وقتی مشکل را گفتیم ، گفت : شما این مشکل را طیّ درخواستی مکتوب کنید تا در « کمیسیون خاصّ رزمندگان » مطرح کنیم در آنجا این مشکل ان شاء الله رفع می ­شود .

همین کار را هم کردیم و مشکل به نفع دانشجو رفع شد ولی آموزش دانشکده گفته بود در این چند ماه که دانشجو نبوده ­ای ، مرخّصی تحصیلی هم نداشته ­ای باید وضعیت نظام وظیفه ­ات را درست کنی ، بعد برادرم مجبور شد هشت ماه به خدمت نظام برود و با مدّت جبهه ­ای که داشت سربازی ­اش تمام شد و آن وقت تحصیلش را ادامه داد .

در واقع مسئولیت ­پذیری آقای خانی موجب حلّ این مشکل شد و اگر او به من خبر نمی­ داد معلوم نبود چه اتّفاقی بیفتد .

کتابخانه ای در محوطۀ آرامگاه ابن یمین

اوایل انقلاب بود ، شاید تابستان 1358 که یک هیئت به فرومد آمده بود تا بر کاشت و برداشتِ خشخاش نظارت کند ، آنها در دو اتاقی که در محوطۀ آرامگاه ابن ­یمین است ، ساکن بودند و روزها از باغها سر می ­زدند ، یکی از آن افراد جوانی به نام آقای بابایی بود ، او کتابهایی آورده بود و به افراد امانت می ­داد تا بخوانند . من و برادرم هم از مشتریهای پر و پا قُرص ایشان بودیم ، کتاب می ­گرفتیم و می­ خواندیم ، وقتی کتاب را پس می ­دادیم ، از ما می­ خواست که در مورد آنچه خوانده ­ایم توضیح بدهیم ، او گاهی در ضمن آشپزی با ما صحبت می ­کرد و در بارۀ کتاب می ­پرسید . یادم هست یک کتابی با عنوان « اشرافزادۀ قهرمان » نوشتۀ محمود حکیمی از ایشان امانت گرفته بودم بعد گفتم : این کتاب عکس نداشت و نتوانستم بخوانم . وقتی از فرومد رفتند همۀ کتابها را به برادرم داده بود تا راه او را ادامه دهد و کتابها را به بچّه ­ها بدهد تا بخوانند . شاید کتابها که بیشترش برای کودکان و نوجوانان بود صد مجلّد می ­شد . من آن موقع باید به کلاس اوّل راهنمایی می ­رفتم .

ما بعدها آقای بابایی را در جبهه در گُردان کربلای شاهرود دیدیم .

آرامگاه ابن­ یمین خودش هم یک کتابخانه با دو یا سه قفسه کتاب داشت ، من در دورۀ دبیرستان به آنجا مراجعه می ­کردم ، بیشتر وقتها کسی نبود ، درب آنجا قفل نبود ، داخل می ­رفتم ، کتابها را ورنداز می ­کردم ، و بعضی را برای خواندن انتخاب می ­کردم و با خود به خانه می­ آوردم .

از جملۀ آنها این کتابها بود : تاریخ بیهق نوشتۀ ابوالحسن بیهقی ، تاریخ قومس نوشتۀ عبدالرفیع حقیقت ، دیوان ابن ­یمین ، ... آنها را می ­خواندم و مطالبی که در بارۀ فریومد / فرومد بود را برای خودم در دفتری یادداشت می ­کردم . در آن کتابخانه دفتری هم بود که بازدیدکنندگان یاداشت می ­نوشتند ، شاید اگر آن دفتر پیدا شود کمکی برای تحقیق و پژوهش در بارۀ فرومد شود .

بعدها آن کتابها را به شاهرود بردند . انگار برای فرومد حیف بود . ما از فروش پُستخانه و خانۀ بهداشت و ساختمان جهاد سازندگی و ساختمان مرکز فنّی و حرفه­ای ناراحتیم ولی از اینکه آن کتابخانه را از بین بردند هیچ سخنی به میان نمی ­آوریم . گویا هیچ اتّفاقی نیفتاده است . اگر کسی خواست در بارۀ این مصیبتها ، روضه ­ای بنویسد ، روضه ­ای هم در بارۀ سرنوشت این کتابخانه بنویسد !

..........................................................................................

به نام خدا

دوست عزیز ، آقای یاقوتیان
با سلام 

در نوشتۀ خود به پیشینۀ کتابخانه آرامگاه ابن‌ یمین اشاره کرده ‌اید . بی ‌مناسبت ندیدم برایت یادداشتی بنویسم ، اگر خواستید آن را به پروندۀ قطور فرهنگ فریومد سنجاق کنید . بحمدالله جنابعالی در این کار چربدست و شیرین‌کار هستید .

القصّه ، ماجرا مربوط به چهل سال پیش از این است . از متصدیان امور ساختمان آرامگاه خواستیم که کتابخانه را در اختیار ما بگذارند ، تا آن را با همکاری معلمان و اعضای انجمن اسلامی اداره کنیم . کتابخانه در ساعاتی از روز باز باشد و علاقه ‌مندان از کتابهایش استفاده کنند .

گفتند این موضوع در اختیار فلان ادارۀ سبزوار است . این بنده با در دست داشتن درخواستِ کتبی و مشروح به اداره‌ ای که نامش را به خاطر ندارم ، مراجعه کردم و با رئیس آن مفصلاً صحبت کرده و جزئیات طرح را توضیح دادم . متعاقب آن تلاش‌های دیگری هم انجام شد اما نتیجه‌ ای نبخشید و مرغ همچنان یک پا داشت .

موفّق باشید
محمّد یوسف شهنما

2 / 10 / 1399