سر به داران غارتگر

سر به داران غارتگر

دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

پنجاه شصت سال جهانگیری و جهانداری مغول تقریباً کُلّ ثروت حول و حوش راه ابریشم را به ماوراء جیحون حمل کرد . تواریخ این عهد مشحون است از ورود ایلچیان و ترجمانان و چرپی­ها و تمغاچیان و یام­ها به شهرها و نزول در خانۀ ثروتمندان و پولداران و دریافتِ مالیات و باج و خراج و صدها نوع مالیات بیگار و لغام و سآوری و امثالِ آن و حمل طلاها و نقره ­ها به یورت مغول در بیابانهای گوبی و قراقوم . [ در باب انواع این مالیاتها رجوع شود به سیاست و اقتصاد عصر صفوی ، ص 244 ]

البتّه این تعدّی ­ها بی­ عکس العمل نماند اندکی بعد طوایف و قبایل از هر جانب سر برداشتند . از اختلافات شاهزادگان مغول در خُراسان و آذربایجان و کرمان استفاده کردند و حکّام فارس هم نیمه ­استقلال خود را نگاه داشتند . [ اَتابکانِ فارس و قراختائیانِ کرمان سیاستِ بینابین را گرفته ، اصل را بر مبنای همکاری با مغول و با فرستادن مبالغی مالیات و در عین حال رعایت جانبِ مردم قرار دادند ـ آنها در واقع آخرین تیر ترکشِ ادامۀ حکومت مغول در فلات ایران بودند ـ ولی یورتِ مغول هرگز ارزش مساعی آنان را قدر نشناخت . ] و طولی نکشید که طلیعۀ سلسله­ های محلّی مثل آلِ مظفّر و سر به داران در گوشه و کنار پیدا شد که باز هم هر کدام جنگ می ­انداختند تا « قبای ژندۀ خود را » به یکی از حلقه ­های آن شبِ تیرۀ » راه ابریشم بیاویزند .

سر به داران که آنتی ­تز حملۀ مغول بر راه ابریشم بودند ، یکی از حسّاس ­ترین نقاط آن ، یعنی سبزوار را زیر مهمیز درآوردند . و عجیب آنکه سرمایۀ اصلی اقتصادی حکومتِ سر به­ داران ، کالایی بود که از راه ابریشم به غارت برده بودند . مثلاً عبدالله مولایی دختر خواجه علاء الدّین محمّد را خواستگاری می ­نموده و از تُرشیز چهل قُماش و زر و ابریشم به فریومد می ­فرستاد و از راه بیابان به قریۀ دونیه مِن اَعمالِ بیهق رسیده بودند که خبر به عبدالرّزّاق باشتینی رسید ، برادر خود مسعود را فرستاد تا آن مال را بالکلّ تصرّف نموده و قوّتی و شوکتی یافتند . [ تاریخ جُنبش سربه­داران ، عبدالرّفیع حقیقت ، ص 144 ، به نقل از تذکرۀ دولتشاه . ]

من نمی ­توانم حَرَکات سر به­ داری را « دربَست » قبول کنم . به دلیلِ اینکه نخستین اموالِ غارتی آنان ، از کرمان و مردمِ فقیرِ بینوای آن بوده است . [ آفتابه زرّین فرشتگان ، ص 328 ]

سر به­ داران کالای غارتی را عموماً به ابریشم اختصاص داده بودند و بالنّتیجه انبارِ آنها همیشه پُر از ابریشم بود ـ سبک وزن سنگین قیمت ـ . خواجه شمس الدّین فضل الله [ و این گویا یکی از معدود شمس الدّین ­هایی است که نامش محمّد نیست . ] باشتینی وقتی خواست از حکومت استعفا کند « قریب به چهارهزار خروار ابریشم از خزانۀ سر به­ داران برداشته ، خود را از سلطنت خَلع نمود . » [ 749 هـ / 1348 م ( سر به­ داران ، عبدالرّفیع حقیقت ، ص 196 )]

و پهلوان حسن دامغانی وقتی خواست از درویش عزیز جوری در طوس استمالت کند « چند خروار ابریشم به او داده گفت که در خُراسان مباش و درویش عزیز به جانب عراق توجّه نمود . [ روضة الصّفا ، ج 5 ، ص 622 ]

خواجه علی مؤیّد آخرین امیر سر به ­داری نیز وقتی امیر نصرالله کُهستانی را منکوب کرد چون شب درآمد با او گفت که : من تو را پنج خروار ابریشم می ­دهم به شرطی که از این ولایت بروی . امیر نصرالله از بیمِ جان در یک شبانه ­روز سی فرسنگ راه قطع کرده به طرفِ سمنان و ری رفت . [ تذکرۀ دولتشاه سمرقندی ، ص 215 ]

بنده البتّه تردید دارم که آیا امیر نصرالله از ترس این 30 فرسنگ را یک شبه طیّ کرده یا از خوشحالی پنج خروار ابریشم ؟! اگر هم از ترس بوده ، از ترس این بوده که نکند پشیمان شوند و بیایند ابریشمها را پس بگیرند .

اژدهای هفت سر ( راه ابریشم ) دکتر محمّدابراهیم باستانی پاریزی ، نشر نامک ، چاپ اوّل ، 1380 ، ص 252 ـ 254

محسن خانگلدی ( خدا رحمتش کند )

 

اوایل انقلاب بود ، بعضی نهادها مثل سپاه و جهاد سازندگی و ... گاه گاهی فیلم برای نمایش می ­آوردند ، محلّ نمایش هم معمولاً حسینیه محلّ پشند بود ، ما در حسینیه که مسقّف بود جمع شده بودیم و منتظر نمایش فیلم بودیم . یکی از افرادی که از شاهرود فیلم آورده بودند ما را مشغول کرده بود ، گاهی مطلبی می­ گفت که ما بخندیم و گاهی شعار می ­داد ، ما هم شعارها را پاسخ می ­دادیم ، یکی از شعارها این بود :

روح خدا خمینی ، فرماندۀ کُلِّ قُوا خمینی

صدا در حسینیه می­­ پیچید ، همینطور که فریاد می ­زدیم ، یکمرتبه یکی از آن میان با صدای بلند گفت :

روح خدا خمینی ، فرماندۀ کُلّ قُوا بنی ­صدر

جمعیّت ساکت شد ، راستش من که آن موقع دانش آموز راهنمایی بودم ترسیدم ، از برادرم که دانش آموز دبیرستان در سبزوار بود پرسیدم : این جوان که گفت : فرماندۀ کُلّ قوا بنی ­صدر کیست ؟ گفت : محسن خانگلدی ، در سبزوار درس می­ خواند . گفتم : مگر فرماندۀ کُلّ قُوا خمینی نیست ؟ چرا گفت بنی ­صدر ؟

برادرم گفت : طبقِ قانون اساسی ، رهبر فرماندۀ کُلّ قُواست ولی رهبر این مسئولیت را به بنی­ صدر که رئیس جمهور است تفویض کرده است . منظور محسن این است که وقتی بنی ­صدر رسماً و قانوناً فرماندۀ کُلّ قُواست چرا می­ گویید : فرماندۀ کُلّ قُوا خمینی ؟!

از همانجا محسن خانگلدی برای من فردی شجاع ، نترس و جسور شناخته شد که در محیط روستا و سن 16 ـ 17 فریاد زد و نترسید .

خاطرۀ دیگر مربوط به سال 1377 می­ شود ، من برای اعتراض به ردّ صلاحیت به فرمانداری شاهرود رفته بودم ، محسن را در آنجا دیدم ، با هم صحبت کردیم صحبت به مقالات من رسید ، مقالاتی که در زمینۀ علوم قرآنی و دکتر شریعتی داشتم . بعد محسن گفت : مهدی این مطلبی که در مورد دکتر شریعتی است را اصلاً در موردش صحبت نکن و در اینجا نشان نده . خُب این خیرخواهی او را می ­رساند .   

امروز 18 / 11 / 1399 خبرِ درگذشتِ او را خواندم ، به یادِ خاطراتش افتادم ، من هم مثل بسیاری از کسانی که او را می شناختند دریغ خوردم . او فردی صمیمی ، دوست داشتنی ، خوش برخورد ، معتقد و نجیب بود . خدا رحمتش کند .

رَبِّ ! اغْفِرْ ؛ وَ ارْحَمْ ؛ وَ اَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ . مؤمنون ، 23 / 118

آن زمان‌ها

به نام خدا

 

آن زمان‌ها که از آن به ره ماند

هم‌چنان کز سواری غُباری ...

نیما یوشیج (۱)

دوست عزیز ، آقای یاقوتیان .
با سلام .

 

از شما ممنونم که از دوست قدیم ما یاد کردید ؛ منظورم مطالبی است که ماه قبل در کانال تلگرامی و وبلاگ « خطۀ فریومد » آورده‌ اید، با عنوان : « خاطرات من از حسین خانی ».

این بنده نیز وظیفۀ خود می ‌دانم که از وی یادی بکنم ، ولی می ‌دانم نوشتاری مورد نظر شماست که از « فریومدیات » باشد ( یعنی یا مضمون آن از فرومد باشد، یا نویسندۀ آن فرومدی ) ؛ به همین علت ، به اختصار می ‌نویسم .

شاید دوستان جوان ما ندانند ولی جناب عالی خوب می ‌دانید که آن زنده‌ یاد ، نزدیک به ده سال در آموزش و پرورش منطقه « میامی » خدمت کرده که هشت سال آن را نمایندۀ بخش و سپس رئیس اداره بوده است .

باز نمودن سبک مدیریت جهادی او ، بر شمردن دستاوردها و نتایج آن برای منطقه ، تربیت نیروهای اجرایی و کادرسازی ، پشتیبانی از رزمندگان و جبهه و جنگ و ... در صلاحیت من نیست و آن را به اهلش وا می ‌گذارم .

از عنوان نامه هم پیداست که هدف ، زنده نگه ‌داشتن یاد دوستان است و بس :

هر که از ما کند به نیکی یاد

یادش اندر جهان به نیکی باد !

باری ، آن عزیز در سال ۱۳۶۷ از میامی به شاهرود منتقل شد و در « مرکز تربیت معلم شهید بهشتی شاهرود » مشغول به خدمت شد و چنانکه دانی و دانم در تابستان سال ۱۳۷۱ آن حادثۀ تلخ پیش آمد  که « اذا جاءَ القَدَر ، ضاعَ الحَذَر » (۲) و به قول استاد شهریار :

عاشقان راست قضا ، هر چه جهان راست بلا

نازم این قومِ بلاکش ، که بلاگردانند

حرف‌های ناگفته در این باب بسیار است ولی جایش اینجا نیست . عجالتاً چهار شبه‌ خاطره برای شما می ‌فرستم و یک قطعه عکس از ایشان .

با احترام
محمد یوسف شهنما
۱۰ بهمن ۱۳۹۹

آرزو

کشیدند در کوی دلدادگان

میان دل و کام دیوارها

علامه طباطبایی (۳)

شبانگاهی از میامی به شاهرود بر می‌ گشتیم . او خسته بود و چُرت می‌ زد . نیم‌ ساعتی به همین منوال گذشت . پرسید : « کجا رسیدیم ؟ » گفتم : « پل بِدَشت » . پاهایش را تکانی داد و روی صندلی ماشین جمع ‌و جور نشست . فکری کرد و گفت : « همین ‌روزها تاریخ اعزام اعلام می ‌شود. اگر خدا بخواهد من هم عازمم . دعا کن این ‌بار صبحِ عملیات را درک کنم » من گفتم : « کَل اگر طبیب بودی ، سر خود دوا نمودی »

 

نماز مسافر

به راهش سر نهادیم و گذشتیم

نمازِ رهروان کوتاه باشد

سلیم تهرانی (۴)

شبی سرد از منطقۀ جاجرم می ‌گذشتیم . یادم نیست روستای درق بود یا ایور . ماشین را در مقابل ساختمان نیمه ‌سازی نگه داشت و گفت: « اینجا مسجد است . برویم نماز مغرب و عشاء را بخوانیم »

با همراهان پیاده شدیم . هنوز ساختمان مسجد ، در و پنجره نداشت ، کف‌ سازی هم نشده بود . پتو را از روی صندلی‌های ماشین جمع و در جای مسطحی پهن کرد . در سردی و تاریکی نماز را خواندیم و بیرون آمدیم . وقت سوار شدن گفت : « اگر خدا قبول کند ، روز قیامت این مسجد شهادت می ‌دهد که ما اینجا نماز خوانده ‌ایم . و شاید اولین مسافران این مسجد باشیم . »

مدرسه عصر حَجَر

با سلام به مردمان خوب تلوبین و گلستان و نردین

و به یاد طبیعت باصفا و خیال ‌انگیز آن سامان .

روستای تلوبین مدرسه ‌ای داشت سخت فرسوده و کلنگی . وقت باران ، خاک سرخ می ‌آوردند و روی پشت ‌بام می ‌ریختند ، تا آب از سقف کلاس‌ها چکّه نکند ؛ هنگام باد و برف که وا فریادا !

زمانی ، یادم نیست به چه مناسبتی ، آن زنده‌ یاد نیازمندی‌های منطقه را برای مسئولان فهرست کرده بود و برای هر کدام از آن‌ها حدود یک سطر توضیح داده بود .

او برای نمایاندن وضعیت نابسامان ، نامناسب و خطرناک دبستان ، با عنوان « مدرسه عصر حجر تلوبین » از آن یاد کرده بود . گویا بعضی از مسئولان ، وقت خواندن گزارش تصور کرده بودند که «عصر حجر» نام مدرسه است ! ( نام دبستان ، « تندگویان » بود )

نام تلوبین برده شد ، لذا وظیفۀ خود می ‌دانم از معلمان آن زمان این روستا یادی بکنم . زنده‌ یاد «حسین شیخ ‌حسنی»  که سال‌ها قبل بر اثر بیماری درگذشت  و « جمشید خراسانیان » که به کاروان شهدا پیوست .

روحشان شاد .

کاروان شهید رفت از پیش

و آن ما رفته گیر و می ‌اندیش

رودکی (۵)

برکت

اشاره :

قصۀ یکی از دوستان را به اختصار نوشتم.

او خوش ندارد که نامش برده شود .

گویا برخی از سخنان و کلمات بر ذهن انسان حک می ‌شود و گذشت زمان نمی‌ تواند آن‌ها را محو کند . نزدیک به چهل سال قبل ، در میامی جلسه ‌ای بود که گروهی از مدیران و معلمان در آن حضور داشتند ؛ بنده هم بودم .

در اول جلسه ، زنده‌ یاد حسین خانی یکی دو جملۀ کوتاه دربارۀ خمس گفت . سپس جلسه ادامه یافت و مسائل گوناگونی مطرح شد . به کدام علت نمی ‌دانم ، در تمام مدت جلسه و بعد از تمام شدن آن ، من فقط تحت تأثیر همان جمله ‌های کوتاه بودم ، و به آن فکر می ‌کردم .

القصه ، یکی دو هفته بعد، خدمت امام جمعۀ شاهرود ، زنده ‌یاد حاج ‌آقای طاهری رسیدم . منزل ایشان آن روزها در خیابان فردوسی بود. با کسب اجازه از محافظ حاج ‌آقا ، وارد اتاق شدم . بدون عبا و عمامه روی تشکچه‌ ای نشسته بود و لباس سفید و نظیفی بر تن داشت . بعد از سلام و احوال‌پرسی ، وضع مالی خودم را توضیح دادم ؛ یعنی دار و ندارم را ، وجه نقد ، مسکن ، اثاث‌ البیت (۶) ، آزوقه (۷) و چه و چه و چه .

ایشان با علاقه و دقت به حرفهایم گوش کرد . گاه‌گاهی سؤال هم می‌ کرد . پس از مکثی کوتاه ، اعدادی را که یادداشت کرده بود ، یک ‌بار دیگر از نظر گذراند . پرسید : « دفترچه داری ؟ » گفتم : « بله » . آن را تقدیم کردم . چند جمله ‌ای در صفحۀ اول آن نوشت و امضا کرد . دفترچه را برگرداند ، و برایم دعا کرد .

من تشکر و خداحافظی کردم ، حاج‌ آقا پس از التماس دعا ، گفت : « شما جوان‌ها که برای خمس دادن می ‌آیید ، پشت شیطان تکان می ‌خورد » هنوز پس از گذشت چهل سال ، هر وقت موعد سال خمسی‌ ام فرا می ‌رسد ، جملات زنده ‌یاد حسین خانی و هم‌ چنین کلام بشارت‌ گونۀ حاج ‌آقا در ذهنم طنین‌ انداز می‌ شود .

من برکت زندگی خود را از آن تذکر و این بشارت می‌ دانم و وظیفۀ خود می ‌دانم برای حضرت آیت ‌الله طاهری و زنده ‌یاد حسین خانی دعا کنم .

 

توضیحات

1ـ از منظومۀ « افسانه » ، اثر نیما یوشیج

2ـ این حکمت به چند صورت نقل شده است ؛ سنایی به همین صورت آورده است . مولوی در همین معنی گفته است :

چون قضا آید ، چه سود از احتیاط

3ـ بیت آغازین شعر این است :

همی گویم و گفته‌ ام بارها / بُوَد کیشِ من مهر دلدارها

4ـ محمد قلی سلیم تهرانی ، شاعر قرن یازدهم هجری که در کشمیر مدفون است .

5ـ این شعر را رودکی در مرثیت « شهید بلخی » (شاعر معاصر خود) گفته است . تمام شعر شش بیت است .

6ـ لوازم خانه

7ـ « آذوقه » هم نوشته ‌اند ولی « آزوقه » درست ‌تر است .

نقدی بر « ابن ­یمین فریومدی در گُذرگاهِ شعر پارسی »

 

گفته شد کتابِ « ابن­ یمین فریومدی در گُذرگاهِ شعر پارسی » با مقدّمه ، انتخاب و تصحیح آقای « جعفر سیّد » مدیرِ انتشاراتِ آشنایی در سالِ 1390 به چاپِ اوّل رسیده است . قرار شد ( مقدّمه و انتخاب و تصحیح ) وی موردِ نقد و بررسی قرار ­گیرد . نقدِ « مقدّمه » را در پُستِ قبل خواندید ، اکنون نقدِ « انتخاب » و « تصحیح » را بخوانید .

1ـ فخرالدّین محمودبن یمین ­الدّین محمّد طغرائی . شاعر فارسی شیعی . مولدِ او به فریومد خراسان ... دیوانِ او در جنگی به غارت رفت و بارِ دیگر آنچه در نزدِ دیگران از قصاید و غزلِ او یافت می ­شد گِرد آورد . نسخه ­ای کامل از آن در کتابخانۀ سلطنتی ایران موجود است و نسخۀ دیگری که نگارنده با حدس و قیاس تصحیح کرده در کتابخانۀ مجلسِ ملّی هست لکن غزلیّاتِ نسخۀ دوم با غزلهای ابن ­یمین دیگری که مردی « صوفی مَشرب » ولی « عامی بحت » بوده ممزوج است و من در حاشیۀ هر یک غزلهای اصلی و الحاقی را معلـوم کرده ­ام .

[ علی اکبر دهخدا ، لغتنامه ]

2ـ از آثارِ ابن ­یمین دو کتاب در دست است ؛ یکی دیوانِ اشعار وی که مشتمل بر 274 غزلِ عرفانی بوده ، متأسّفانه این دیوان به سببِ کثرتِ استنساخِ طالبانِ علم و ارادتمندانِ « ملّا آگه » صورتِ عامیانه به خود گرفته که به هیچ روی نمی ­تواند اَشعار این دیوان با شخصیّت علمی و مقامِ عرفانی وی مقایسه شود .

دیگر مثنوی « مجلس افروز » که حاوی 305 بیتِ تصوّفی بوده خفیفِ مسدّس منظوم گردیده است . یک نسخۀ خطّی این مثنوی در کتابخانۀ مطبوعات هست که در سالِ 1096 هجری به خطّ قندهاری بیگ که از مقامِ دولت ­آباد استنساخ گردیده و خطِّ آن شیوۀ نستعلیق می­ باشد .

[ محمّدیعقوب واحدی ، آریانا ، اردیبهشت و خرداد 1342 شماره 244 و 245 ]

3ـ از ديوانِ ابنِ ­يمينِ شَبَرغانى نُسخه ‌هاى متعدّدى در دست است كه برخى از اين نُسخه‌ ها در بعضى فهرستها به نامِ ابنِ ­يمينِ فريومدى آمده است . نُسخۀ كُهَنى از ديوانِ وى ، شاملِ  ۴١٢  غَزَل ( از جمله يك غَزَل به زبانِ اُزبكى ، كُلِّ غزليّات در  ٢٠۶٠  بيت ) و يك ترجيع ‌بند و يك مستزاد و رباعيّات و مثنوى هفت مجلس و جز اينها ، روى‌ هم ‌رفته در  ٢۴٨٩  بيت ، به كوششِ مولوى عبدالرّشيد جوهرى شَبَرغانى در  ١٣۶۴  ش در پيشاور به چاپ رسيده ، « مثنوى هفت مجلس » ابنِ ­يمين نيز جداگانه در مجلۀ آريانا ( سال  ٢٢  ، شمارۀ  ٧  و  ٨  ، اَسَد و سنبلۀ  ١٣۴٣  ش ) به كوششِ محمّديعقوبِ واحدى چاپ شده است . اين مثنوى در هفت مجلس است و تخلّص ابنِ ­يمين در سرآغاز و پايانِ هر هفت مجلس آمده و روى‌ هم ‌رفته نزديكِ  ٣٣۶  بيت است و در آن نخُست ، در حمد و نَعت و مناجات ، سپس در زمينۀ « كُنتُ كَنزاً ... » و آغازِ آفرينش جهانِ مادّى سخن رفته و مجلس‌هاى ديگر آن‌ ، همه در اشتياق و وصـل با مفهومِ وجـود است . مثنوى ديگرِ ابن ­ِيمين شَبَرغانى ، « مثنوى مجلس ‌افروز » است كه گاه به خطا از ابنِ يمين فَريومَدى دانسته شده و حتّى در ديوانِ ابنِ ­يمين فريومدى، چاپِ باستانى ‌راد به چاپ رسيده است . اين مثنوى كه نزديكِ  ٢۶٠  بيت است در عشقِ عرفانى است .

دانشنامۀ ادبِ فارسی ، مجلّد 3 ، حسن انوشه ، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، تهران ، 1380 ، ص 21

4ـ آقای رفیعی در پاورقی ص 221  نوشته است : ابن ‏يمين شبرغانى ؛ شيخ ‏الشيوخ آگه شبرغان ، شاعر ایرانی که در بلخ زاده شد و علومِ متداولِ روزگار خود را در بُخارا فرا گرفت . او مُريد و خليفة مولاناخواجگى كاسانى ( متوفّى 949 ه . ق ) بود . از تاریخِ تولّدِ وی اطّلاعی در دست نیست . ولی در 1005 ق / 1596 یا 1597 م درگذشت . پس از درگذشتن او را در شبرغان در جوارِ خانقاهش به خاك سپردند . ديوانِ اشعاری دارد شامل 3000 بيت از رُباعى ، غزل ، مخمّس و ترجيع‏بند با مضامين عرفانى‏ . افزون بر این ، دو مثنوی « هفت مجلس‏ » و « مجلس افروز » از اوست . از شرحى که بر ديوانِ جام جهان ‏نماى شيخ ‏وجه الدّين موسوى نوشته نسخه ­ای در دست نيست : دايرة المعارف ادبيات و صنعت تاجيك ، ج 1 ، ص 490 ، دايرة المعارف شوروى تاجيك ، ج 2 ، ص 530 . صدای شرق ، شمارۀ 12 ، مقالۀ « ابن‏ يمين فریومدی و ابن ‏يمين شبرغانى » ، نوشتۀ س عمرانوف ؛ لغت­نامه دهخدا ، 1 / 364 ، ذیل ابن ­یمین ؛ دانشنامۀ ادب فارسى در آسياى مركزى ،  1 / 29  ؛ تاریخ نظم و نثر در ایران ، 1 / 587 .

[ تذکرة الشّعرای محمّدمطربی سمرقندی ، به کوشش ؛ اصغر جانفدا ، تعلیقات ؛ علی رفیعی علامرودشتی ، ناشر آینۀ میراث ، چاپ اوّل ، 1377 ، ص 221 تا 223 ] 

5ـ با توجّه به « نسخۀ خطّی اشعـار ابن ­یمین شبرغانی » و « تفاوتِ سبکِ شعـرِ ابن ­یمین شبرغانی با ابن ­یمین فریومدی » ظاهراً قسمتی از اشعارِ ثبت شده در دیوانِ ابن ­یمین فریومدی [ به کوشش حسین ­علی باستانی ­راد ، چاپ دوم ، سنایی ، 1363 ] از آنِ شبرغانی است. ( مانند : مخمّس ، ص 557 ـ مستزاد ، ص 565 ـ مثنوی مجلس افروز ص 592 تا 593 و 601 تا 613 ـ برخی غزلیّات و رباعیّات ) ،

نتیجه : برخی اشعار انتخابی آقای جعفر سیّد در کتاب « ابن ­یمین فریومدی در گُذرگاهِ شعر پارسی » مانندِ مستزاد ، مثنوی مجلس افروز ، مثنوی با موضوع طلب و ... از ابن ­یمین شبرغانی است نه ابن ­یمین فریومدی .

. . . . . . . . . . . . . . . .

ابن ­یمین قصیده ­ای در مدحِ امام هشتم شیعیانِ امامیّه و مدفنِ او دارد . این قصیده در زمانی سروده شده که هیچ صحنی حتّی صحن عتیق و مسجد گوهرشاد نبوده است . آقای جعفر سیّد این قصیده را انتخاب و تصحیح کرده است . به تصحیح ایشان دقّت کنید .

 

دُرِّ دریــــای فُتُــوَّت ، گـوهـرِ کـانِ کَـرَم

آن که شرحِ جودِ آباءِ کرامش « هَل اَتی » است

 آنکه شرحِ جودِ آباءِ کرامش « هَل اَتی » است

 

اوست بعضی از وجودِ آن که در معراجِ قُدس

گَردِ نَعلِ مَرکبش ، « روحُ الأمین » را توتیاست

 

در رَهِ اخلاصِ تـو جُـز افتقـارم هیـچ نیست

و آن که زادِ او نه فقـر است اندرین رَه بینواست

در کتابِ « غلط ننویسیم » از ابوالحسن نجفی ، ص 10 آمده است : ضمیرِ اشارۀ « آن » و « این » هر گاه مقدّم بر حرفِ « که » بیاید معمولاً چسبیده به آن نوشته می­ شود ولی اگر « آن » و « این » به معنای « آن کَس ( یا آن چیز ) » و « این کَس ( یا این چیز ) » باشد بهتر است که از « که » جدا نوشته شود .

در این سه مورد « آن » به معنای « آن کَس » آمده و بهتر است جدا نوشته شود . ولی مصحّح محترم یک مورد را چسبیده و دو مورد را جدا نوشته است و هماهنگی و هارمونی آن از بین رفته است .

. . . . . . . . . . . . . . . .

هست « سلطانِ خراسان » نی چه گفتم زینهار !

بر سرِ هر هفت اِقلیـم و دو عـالَـم پادشاست

بر سرِ هست اقلیـــــم و دو عالَم پادشاست

در اصل « بر سرِ هر هفت اِقلیـم » بوده که مصحّح محترم « بر سرِ هست اقلیم » نوشته است .

. . . . . . . . . . . . . . . .

صیـتِ اِقبـالـش که برهـاند چو آب از آتشت

در بسیطِ خاک پیمودن مگر بـادِ صبـاست ؟!

 در بسیطِ خاک پیمودن مکر بـادِ صبـاست

در اصل « مگر » بوده که مصحّح محترم « مکر » نوشته است .

. . . . . . . . . . . . . . . .

ظلمت و نورِ جهان ، عکسی زِ موی و روی اوست

موی او « وَ اللیل اِذا یَغشی» و رویش « وَالضُّحی » است

موی او « لیل اِذا یَغشی» و رویش « وَالضُّحی » است

در اصل  « وَ اللیل اِذا یَغشی » بوده که در تصحیح « و » و « ال » حذف و لیل نوشته شده است .

. . . . . . . . . . . . . . . .

رَفعـتِ گـردونِ گـردان دارد آنگه بر ثَـری

مجمعِ تقوا و عصمت ، مرکزِ صِدق و صفاست

رَفعـتِ گـردونِ گـردان دارد آنگه بر سَـری

مجمعِ تقوا و عصمت ، مرکزِ صِدق و صفاست

« ثری » به معنای خاکِ نمناک و زمین است که مصحّح محترم آقای جعفر سیّد کلمۀ « ثری » را « سری » نوشته است .

. . . . . . . . . . . . . . . .

طاعتِ صد ساله گر باشد به وزنِ کـوهِ طــور

چون کند ایزد تجلّـی ، بی­ هـوای او هبـاست

هبا : اشاره به « هباءً منثوراً » دارد و به معنای گرد و غبار و ضایع و نابود است .

وَ قَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُورًا . ( فرقان ، 25 / ٢٣ )

و « کوه طور » و « تجلّی ایزد » اشاره به آیۀ ذیل دارد .

وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ . قَالَ : رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ . قَالَ : لَنْ تَرَانِي وَ لَكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ . فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسَى صَعِقًا . فَلَمَّا أَفَاقَ . قَالَ : سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ . ( اعراف ، 7 / ١٤٣ )

یعنی : اگر بدونِ در نظر داشتنِ خدا یا بدونِ هوای او و در پیِ هوس ، صد سال حتّی به وزنِ کوهِ طور ، طاعت و عبادت انجام پذیرد با تجلّی ایزد گَردِ پراکَنده می ­گردد . چون وجه و جهتِ الهی نداشته است .

مصحّح محترم آقای جعفر سیّد کلمۀ « هبا » را « بخشنده » معنا کرده ، ظاهراً « هبا » را با « هبه » یکی گرفته است .

. . . . . . . . . . . . . . . .

اصلِ علمـی را که بخشـد ایمِنـی از مُهلِکـات

در حقیقت بـا علـومِ مُنجیـاتش اِنـتِـمـاست

در حقیقت بـا علـومِ مُنجیـاتش اِنـتِـهـاست

« اِنتِما » به معنای وابستگی و انتساب است که مصحّح محترم آقای جعفر سیّد کلمۀ « اِنتِما » را « انتها » نوشته است .

. . . . . . . . . . . . . . . .

بس عَجَـب ناید نَعیمِ خُلـد اگر خوش نایدش

چون زِ مهمـانخـانۀ قُدسش اِبـا اندر اِبـاست

« اِبا » به معنای آش و  نانخورش است و چون این لفظ به کلمۀ دیگر ضمّ شود همزۀ آن ساقط گردد . مثلِ « شوربا » . البتّه آش نمادِ غذاهاست همانطور که در مَطبخ انواعِ غذا پخته می ­شود امّا به آنجا آشپزخانه گفته می شود . در اینجا به انواع غذاها هم اِبا یا آش گفته شده است . یعنی از مهمانخانۀ قُدس ، پُشتِ سرِ هم انواع غذاها برایش آورده می شود .

مصحّح محترم آقای جعفر سیّد کلمۀ « اِبا » را « خودداری » معنا کرده است .

. . . . . . . . . . . . . . . .

نقد « مقدّمه » را که در پُستِ قبلی خواندید این هم از نقدِ « انتخاب » و « تصحیح » .