ماه رمضان آن سال

دوازدهم بهمن ماه 1363 بود که تویوتای سپاه در چهار راه ایستاد ، من و برادرم پیاده شدیم ، دوازدهم شهریور همان سال برای آموزش نظامی رفته بودیم و بعد از 45 روز راهی جبهه شدیم و حالا بعد از شش ماه بر می ­گشتیم .

علی اکبر صادقی ، مهدی یاقوتیان ، شیخ محمّدرضا اکبری

چند شب بعد در منزل یکی از دوستان که رفقای دیگر هم بودند ، فرماندۀ سپاه پیشنهاد داد : اگر درخواست بنویسید امسال برای ماه رمضان یک نفر روحانی از قم برایتان می ­آوریم ، همان شب ما نامۀ درخواستی را امضا کردیم ، سوم اسفند من دوباره راهی جبهه شدم تا پنجم اردیبهشت 1364 که برای امتحانات سال سوم دبیرستان برگشتم .

کربلا عبّاس قلیچ ، حسین ( کربلا جعفر ) خدادادیان ، غلامرضا جعفری ، اسماعیل صحرایی ، حاج علی حبیبی ،

مصطفی فلّاح ، سیّدکریم هاشمی ، علیرضا بابایان

ماه رمضان شده بود و شیخ محمّدرضا اکبری به فرومد آمده بود . هر روز ظهر و عصر و مغرب و عشاء نماز جماعت برقرار بود . بعد از نماز ظهر یا عصر هم سخنرانی بود ، بینِ نماز مغرب و عشاء هم فاصله ­ای بود .

خانم آقای اکبری هم برای خانمها احکام درس می­ داد .

سیّدکریم هاشمی ، مهدی فلّاح ، رضا ولیان ، شیخ اکبری ، حسن فولادی ، سیّدمحمود هاشمیانپور

بعضی روزها ، عصرها که هوا قابل تحمّل ­تر می ­شد به باغ و صحرا می ­رفتیم و برای افطاری توت می­ آوردیم . یک روز موقع اذانِ مغرب ما با دوستان در یکی از باغهای کلاته بودیم ، اذان گفتند و من روی درخت توت بودم ، یکمرتبه این حسّ در من ایجاد شد که حیف است نمازِ جماعت را از دست بدهم ، بلافاصله از درخت پایین آمدم و به بچّه­ ها گفتم : من رفتم ، از همانجا سرعت گرفتم و بیشتر راه را دویدم تا به حسینیّۀ محلّ پشند رسیدم ، نماز مغرب را خوانده بودند و من به نماز عشاء رسیدم ، که نماز مغرب را اقتدا کردم و بعد هم نماز عشاء را خواندم .

شیخ محمّدرضا اکبری در باغهای خیرآباد

من و غلامرضا خسروی نیا ، با کلیشه­ ها و رنگهایی که سپاه داده بود ، شعارهایی را که آقای اکبری به ما داد ، بر دیوارهای روستا نوشتیم . مثلاً رو به روی منزل روحانی محلّ نوشتیم : « اگر تهذیب نباشد ، علم توحید هم به درد نمی­ خورد . » یا رو به روی پاسگاه ژاندارمری نوشتیم : « اگر سپاه نبود ، کشور هم نبود . » حالا که فکر می­ کنم ، می ­بینم شعارها تُند و تحریک ­آمیز بود و بیشتر از آنکه تأثیر مثبت بگذارد لجبازی می ­آورد .

محمّدرضا اکبری در حسینیه محلّ پشند

شبها در مسجد کوچۀ پشند اوّل روحانی محلّ سخنرانی می­ کرد ، سخنرانی که تمام می ­شد شیخ و مستمعانش می ­رفتند . بعد کسانی که دوست داشتند پای صحبتهای آقای اکبری بنشینند می ­آمدند . وقتی روحانی محلّ در کوچۀ پشند سخنرانی داشت آقای اکبری در حسینیّۀ کوچۀ بالا سخنرانی می ­کرد ، معمولاً من به عنوانِ محافظ همراهش بودم که از آنجا به مسجد کوچۀ پشند می ­آمدیم .

دو نفر از بچّه ­ها که والدینشان مستمعِ روحانی محلّ بودند موقع سخنرانی آقای اکبری شلوغ بازی در می ­آوردند و فضولی می ­کردند ، یکی از بچّه ­های کمیته گفته بود که سر جایشان بنشینند و مواظب خودشان باشند . شاید گوشمالیشان هم داده بود . همان شب وقتی آقای اکبری روی منبر بود ، جمعیّتی که از مسجد رفته بودند دوباره برگشته و جلو مسجد ، زیر چنار سر حمّام تجمّع کرده بودند ، رمضانعلی یاقوتی پدر شهید علی­رضا یاقوتی هم آن شب پای صحبتهای آقای اکبری هیجانی شده بود و بلند بلند حرف می ­زد و آقای اکبری هم روی منبر حرفهایش را تأیید می ­کرد .

سخنرانی که تمام شد ، از مسجد بیرون آمدیم و مواجه با جمعیّت شدیم ، ما در معیّت شیخ اکبری به منزل سیّد کریم رفتیم ، لحظه ­های حسّاسی بود ، علی­رضا بابایان آمد گفت : دنبال بچّه­ های « حسن صفرعلی » می ­گردند !

 شیخ اکبری گفت : یعنی دنبالِ کی ؟

افراد گفتند : یعنی دنبال همین دو برادر ؛ یاقوتیانها !

شیخ اکبری به ما گفت : شما همینجا باشید و نروید .

اصغر اعتمادی ، حبیب رحمانیان ، سیّد موسوی ( کلاته سادات ) ، محمّد هادی ،

محمّد ولیان ، شیخ اکبری ، قاسمی ( بچّه های کمیته ) ، مهدی یاقوتیان 

ما تا سحر همانجا بودیم و سحری را همانجا خوردیم . بعد حسن فولادی که فرماندۀ پایگاه مقاومت بود سراسیمه آمد گفت : مرا در کوچۀ کوشک گیر آوردند ، فلانی و فلانی چاقو زدند ، بندِ ساعتم پاره شد ، پاسگاه ژاندارمری هم مرا بازداشت کرد ، پدرم برایم سَحَری آورده بود ، رئیس پاسگاه نگذاشت که بگیرم و سَحَری بخورم .

من و برادرم بعد از سحری که فضا آرام شده بود از راهی خلوت تر به خانه آمدیم .

بازگز ـ علی یاقوتیان ، سیّداحمد هاشمیانپور

سیّدکریم هاشمی ، شیخ اکبری ، محمّد هادی

از آن شب ما از مسجد به حسینیّه کوچ کردیم ، نماز عید فطر را مستقلّ در صحنِ حسینیه خواندیم و بعد به اُردویی که سپاه در « بازگز » برگزار کرده بود رفتیم ،

عید فطر ـ نشسته : علی رحمانیان ، علی صحرایی ، رضا رحمانیان ، رجبعلی فرامرزی

ایستاده : علی یاقوتیان ، حسن شفیعی ( خدا رحمتش کند ) ، مهدی یاقوتیان ، حسین یاوری ،

محمود جعفری ، شیخ اکبری ، محمّد خانی ، سیّداحمد هاشمیانپور ، غلامرضا خسروی نیا

شیخ اکبری آنجا با بچّه ­ها خداحافظی کرد تا به ایستگاه جاجرم برود ، از آنجا به مشهد و بعد به قم برود . موقع خداحافظی بچّه­ ها زار زار گریستند . 

شیخ اکبری آن موقع دو کتاب هم نوشته بود ؛ « نماز » و « توبه » .

شیخ اکبری ، مهدی یاقوتیان ، عبّاس رحمانیان ( خدا رحمتش کند ) ، محمّد هادی ، رجبعلی فرامرزی ، محمّد ولیان 

آن سال بین دوستان فضای صمیمی بود ، هر شب افطاری هم در خانۀ یکی از دوستان برقرار بود .

دو باره از آن جمع چندین نفر در تیرماه همان سال راهی جبهه شدند .

و باز ماه رمضان

کودک که بودم خیلی دوست داشتم « از او سِری : سحری » بیدار شوم ، به مادرم می ­گفتم بیدارم کند ، فردا که می ­گفتم : چرا بیدارم نکردی ؟ می ­گفت : صدایت کردم بیدار نشدی !

ما شبهای ماه رمضان به مسجد می ­رفتیم ، تا آنجا که در خاطر دارم ، شبهای ماه رمضان از شبهای محرّم دلنشین­ تر بود . بزرگترها به پیشواز ماه رمضان می­ رفتند یعنی حدّ اقل یک روز قبل از ماه رمضان ، روزه گرفتن را شروع می­ کردند . برای سحری « شوخوانی : شب خوانی » می ­کردند یعنی کسی مناجات می­ خواند تا مردم بیدار شوند . به نیمۀ ماه رمضان که می ­رسید می­ گفتند : امشب می­ خواهیم به « کوتل : کوه تل » برویم . معمولاً افطار با چای و خرما و شیر و شربت خاکشیر و کلوچه و تافتون و فطیر و از این قبیل چیزها بود . ملاّ یا یکی از آدمهای باسواد کتاب دعایی بر می ­داشت و هرجا چند نفری نشسته بودند ، کنارشان می ­نشست و پس از سلام و کمی صحبت دعای آن روز ماه رمضان را برایشان می­ خواند ، بعد کتابِ دعایش را بر می­ داشت و می­ رفت تا جمع دیگری را ببیند و برایشان دعای آن روز را بخواند .

معمولاً دعای افتتاح را « کربلا عبّاس قلیچ یا حاج احمد شفیعی یا حاج علی خسروپور » می­ خواندند ، خدا همگی را رحمت کند . شبِ آخر نوبتِ دعای وداع با ماه رمضان بود که معمولاً سیّدکریم هاشمی می­ خواند . هر کوچه مسجد مستقلّی داشت و شیخ برایشان منبر می ­رفت ولی نماز عید فطر اغلب در یکجا خوانده می ­شد ، از وقتی مسجد جامع تعمیر شده ، نماز عید فطر در مسجد جامع خوانده می ­شود . یک سال ماه رمضان در تابستان بود مردم برای افطار به آبِ خنک نیاز داشتند و بیشتریها یخچال نداشتند ، نعمت ادب ( خدا رحمتش کند ) ماشینش را می ­آورد و جوانها سوار می­ شدند و دبّه یا کُلمنهای مردم را می ­بردند از دَهنه آب می ­آوردند تا مردم آبِ خنک برای افطار داشته باشند . گاهی کُلمنها جا به جا می­ شد و خودش داستانی می­ شد .

در مسجد جلسۀ قرآن خوانی هم بود . یک شب « شیخ مدّاح » از من خواست که دو رکعت نماز بخوانم ، من رفتم وضو گرفتم و آمدم وسطِ مسجد در حضور پیرمردها و بزرگترها مثل « حاجی غضنفر و حسین کربلا جعفر و غلامرضا جعفر بیگ و کربلا عبّاس قلیچ و حاج علی حبیبی و حاج محمّد کربلا تقی و حسین ادب و کربلا محمّد جدّیت و اسماعیل صحرایی و حاج عبّاس نصیری و حاج محمّد عسکر و کربلا صادق و کربلا سبحان و رمضانعلی کربلا تقی و کربلا محمّد خانجانی و حسن زینلی و سیّد میرزا محمّد باباخانی و حاج حسین صدّیق و علی خانجانی و عبدالجواد خبیری و حسن فردوسی و علی بصیری و رمضانعلی مشتاقی و طاها شریعتی و ... ( خدا همگی را بیامرزد ) نماز خواندم و مورد تشویق قرار گرفتم ، بعد کربلا عبّاس قلیچ به مادرم گفته بود : از اینکه بچّۀ خواهرم در مسجد در جمع بزرگان نماز خوانده ، خیلی خوشحال شدم و موجب مباهاتم شده است .

ماه رمضان که به آخر می ­رسید صحبت از این بود که این ماه « کم سی » دارد یا نه ؟ من آن موقع­ها متوجّه نمی­ شدم بعد فهمبدم که منظورشان این است : آیا از سی روز کمتر است یا نه ؟ وقتی ماه رمضان 29 روزی بود می ­گفتند « کم سی » دارد . وقتی هم 30 روزی بود می ­گفتند : « سی پُر » است . گاهی برای اینکه مطمئن شوند ماه رمضان تمام شده یا نه ؟ می­ رفتند از مزینان خبر می­ آوردند ، بعد یکی از افراد معتبر در کوچه می ­گشت و چیزی می ­خورد تا مردم باورشان شود که عید شده است البته این را من ندیده­ ام ، مادرم تعریف می­ کند .

روز عید پدرم ( خدا رحمتش کند ) مبلغی به من می­ داد تا آن را برای یکی از خویشاوندان نیازمند ببرم .

چه مردمانِ با اراده­ ای بودند ! با دهان روزه کارِ باغ و صحرا و درو و ... را انجام می­ دادند . خدا مادرم بزرگم « سکینه بیگم اسدی » را رحمت کند یک شب موقع افطار در خانه­ اش بودم به آسمان نگاه می­ کرد ، نشانِ اذان و افطارش به قولِ خودش « حَمرء » بود یعنی رفتنِ سُرخی آسمان پس از غروب .

محمّدعلی قربانی

اوّلین رئیس پُست بعد از انقلاب در فرومد آقای محمّدعلی قربانی بود ، او اصالتاً از دامغان بود ، ما چون زیاد نامه می ­نوشتیم و درخواست کتاب می­ کردیم با آقای قربانی آشنا شده بودیم . رفتار صمیمی داشت . علاوه بر کار پُست برای مردم هم کار می­ کرد . مثلاً کوپنهایی با مُهر مدرسۀ راهنمایی درست کرده بودند آنها را به تک تک خانواده­ ها پخش می ­کرد تا بروند از قنادّی احمد شفیعی آب نبات بگیرند .

یک بار هنگامِ پخشِ کوپن من همراهش بودم ، به درب یک خانه که رسیدیم ، به پسر صاحبخانه گفتم : شما خیلی وقت است یک کتاب از کتابخانه امانت گرفته ­ای و آن را برنگردانده­ ای ، او رفت کتاب را آورد و به من داد . آقای قربانی کار مرا تحسین و تشویق کرد . شبی بعد از دعای کمیل ، من برای برگشت به خانه تنها بودم و کمی از تاریکی و تنهایی در شب می ­ترسیدم ، آقای قربانی از مسیر کوچۀ دروازه آمد تا من تنها نباشم . وقتی به دروازه رسیدیم ایستاد تا من به خانه برسم بعد او برود .

او یک تخته­ سیاه متحرّک روی سه پایه درست کرده بود تا در مساجد موردِ استفاده قرار گیرد ، مدّتی آن تخته سیاه در مسجد صاحب الزّمان بود . مدّتی هم کلاس قرآن تشکیل داده بود که ما در آن شرکت می ­کردیم ، آن جلسه در مسجد امام صادق بود ، همان تخته سیاه هم بود .

من در مدرسه از رفتار یکی از معلّمان خوشم نمی­ آمد ، این بود که به مسئولانِ مدرسه می­ گفتم : پروندۀ مرا بدهید ، من نمی­ خواهم به مدرسه بیایم . البتّه من واقعاً نمی­ خواستم ترکِ تحصیل کنم چون بدونِ پرونده هم می ­توانستم به مدرسه نروم ، در واقع اعتراض می­ کردم ، بعد یک روز آقای سیدّعلی­ رضا عطاردی که معلّم ورزش بود رو به من کرد و خندید گفت : برای ظهر قَتِقی درست کنید تا ما بیاییم خانه ­تان ببینیم چرا می­ خواهی ترکِ تحصیل کنی ؟

من به خانه آمدم و به مادرم گفتم ، مادرم قاتقی درست کرد و آقای عطاردی و آقای شهنما و آقای یارمحمّدی که آن موقع از سربازی به مرخّصی آمده بود و شاید یکی دیگر از معلّمان برای ناهار به خانۀ ما آمدند ، قرار بود آقای قربانی هم بیاید ولی با تأخیر و بعد از ناهار آمد ، گفتیم : فراموش کردی یا کار پیش آمد چرا دیر کردی ؟

آقای قربانی گفت : من عمداً نیامدم . علّتش هم این است که اوّلین باری که در فرومد مرا برای ناهار عَزا دعوت کردند من به نصرتیّه رفتم ، بعداً فهمیدم که این دعوتی برای عَزای خان فرومد بوده است ، از همانجا ریگ به بالِ گوشم گذاشتم که در فرومد در خانۀ هیچ کس به جز خانۀ ... غذا نخورم ، به همین خاطر برای غذا نیامدم .

موقع رفتن ، آقای قربانی درگوشی به من گفت : خودِ آموزش و پرورش هم می ­داند که این معلّم این طور است ولی بهتر از این معلّم در این درس ندارند باید با همین معلّم کنار آمد .

بعضی افراد آقای قربانی را در فرومد بر نمی ­تابیدند و برایش مزاحمت به وجود می ­آوردند ، او هم برای اینکه در امنیّت باشد مدّتی در کوچۀ بالا خانۀ اجاره کرده بود و با خانواده­ اش در آنجا ساکن شده بود . وقتی برادرش شهید شده بود ، من چند عکس از او گرفتم ، و چند پلاکارد از عکسهای شُهدای فرومد که درست کردم ، عکس برادرِ ایشان را هم در آن جمع قرار دادم که در یک راهپیمایی در دست افراد بود . بعد آقای قربانی به برادرم گفته بود : مهدی نباید عکسِ برادرم را می­ آورد که بعضی افراد فکر نکنند من قصدِ سوء استفاده دارم .

سالها بعد یک بار که به دامغان رفتم ، به همراهی آقای داوری رفتیم و آقای قربانی را دیدیم . انصافاً آقای قربانی مردِ نَجیب و نازنینی بود .

9 / 1 / 1400

نشسته از راست : عبّاسعلی احمدی ، محمّدیوسف شهنما ، مصطفی برزگر

ایستاده از راست : مهدی یاقوتیان ، حسین یاوری ، محمّدعلی قربانی

 

چراغ خاطرات ( سری دوم )

خانۀ پیرمرد ، آدم‌ها و حرف‌ها ( بخش دوم ) 

   

                                                                   ترنّم شهنما                                           امیررضا شهنما

آقای احمدی نیز در مهر ماه ۱۳۵۸ کار خود را در فرومد آغاز کرد . او دبیر علوم تجربی مدرسه راهنمایی حکمت بود . سال تحصیلی بعد ، تدریس علوم تجربی مدرسه راهنمایی دخترانه را نیز به عهده گرفت . با دانش‌ آموزان بسیار مهربان و صمیمی بود . گاه گروهی از دانش ‌آموزان او را از مدرسه تا خانه همراهی می ‌کردند . موقع تظاهرات و راهپیمایی بی ‌تکلّف و بی ‌ریا وسط دانش ‌آموزان می ‌رفت و شعار می‌ داد .

مرحوم عباس احمدی

یادش به خیر . بعد از ظهر یک روز بهاری ، روی سکّوی جلوی اتاق نشسته بودیم . زیرانداز ما مثل همیشه یک پتوی ارتشی بود . پیرمرد هم روی یک پیت حلبی نشسته و پشتش را به دیوار داده بود . آقای احمدی داشت شعر طنز « عاشق بی ‌پول » را از روی کتاب « باغ بهشت »<۹> می‌ خواند . نمی‌ دانم پیرمرد از شعر چیزی متوجه می ‌شد یا نه ؟ هرچه بود ساکت و مبهوت گوش می ‌داد . صدای در حیاط بلند شد ، کسی زنجیر را به در می ‌کوفت . جواب دادیم : « بفرمایید » . در باز شد ، یکی از دانش ‌آموزان مدرسۀ راهنمایی بود که با آقای احمدی اُنسی ویژه داشت .

مرحوم عباس احمدی و علی ذهبی

او آمده بود که چیزی بپرسد . سلام کرد و جلو آمد . متوجه شد که باید کمی صبر کند . اشاره کردم که بنشین ، اما او متعجب و حیران ایستاده بود . حق داشت ، زیرا عباس شعرهای طنز « نسیم ‌شمال » را با آب ‌و تاب تمام می‌ خواند . به بندهای آخر شعر رسیده بود ، وصف حال و مقال جوانی بود که صفات خوب دختری را برای مادر خود بر می‌ شمرد ، تا برایش آستینی بالا بزند :

هست در مجلس وی ، مرغ هوا نامحرم

می ‌کُنَد رَم ز همه خَلق چو آهوی حَرَم

هست در چهره چو حوران گُلستان اِرَم

عاشقم ، پول ندارم ؛ کوزه بده ، آب بیارم

خیزد از جای به هنگام سَحر وقتِ نماز

پس تلاوت کند آیات به آهنگِ حِجاز

کُند از صوت ملیحش همه دل‌ها پرواز

عاشقم ، پول ندارم ؛ کوزه بده ، آب بیارم

نسیم شمال

شعر تمام شد و مرحوم احمدی کتاب را بست ، و به دانش ‌آموز تعارف کرد که بنشیند . من از فرصت استفاده کردم ، و گفتم : « خوب ، علی ! بگو ببینم از این شعرهایی که آقای احمدی خواند ، چیزی فهمیدی ؟ »

علی بی ‌تأمل گفت : « بله آقا ، مگه : ننه جو ، کوزه بِتی<۱۰>، او اَرام . » او حق داشت . شعر دوازده بند داشت ، و « عاشقم ، پول ندارم ؛ کوزه بده ، آب بیارم » به تعداد بندهای شعر تکرار شده بود .

آخرین ‌بار او را در صحن « حرم امام‌زاده محمد » دیدم . او روی صندلی چرخداری نشسته بود . رفیق گرمابه ‌و گلستان او ، « مرحوم سید جواد حسنی » هم کنارش ایستاده بود . عباس خیلی تکیده و لاغر شده بود . از آن نشاط و سرزندگی و نیروی بدنی قبل ، خبری نبود . مدتی صحبت کردیم ، گپ زدیم ، خاطره ‌های فراموش‌شده دوباره جان گرفت . به هر حال ، خیلی جای مکث نبود . هرجور بود تأثّرات خودم را پنهان کردم ، و دقایقی بعد خداحافظی کردیم . چندی بعد ، خبر درگذشت این دوست و همکار خوبمان را آقا سید جواد ، تلفنی خبر داد . خدایشان بیامرزد .

بار دیگر ما به قصه آمدیم

ما از این قصه برون خود کِی شدیم

مثنوی

خوب ، با خود می ‌اندیشیدم که اگر در اینجا یادی از بانوی خانۀ پیرمرد نشود ، کم ‌لطفی و کج ‌سلیقگی است . او زنی بود سالخورده ، نجیب ، مهربان ، کم ‌حرف و باوقار . پوششی ساده و محلی داشت . چارقد سفید و بلند خود را محکم به سر و ‌گردن می‌ بست ، به ‌طوری ‌که فقط گردی صورتش پیدا بود . گالش‌های نرم و نیم‌داری به پا می‌ کرد ، لاجَرَم کسی متوجه رفت ‌و ‌آمد او در صحن حیاط نمی ‌شد .

پایۀ نازک محکمی را به دیوار حیاط حمایل کرده ، و مَشکی از آن آویخته بود . روی تخته ‌سنگی می ‌نشست ، و با حوصله و پی ‌در پی مشک را تکان می‌ داد ، آن‌ گونه که صدای حرکت و در هم ‌آمیختن و زیر و بالا شدن محتویات مشک به گوش می ‌رسید . کَره‌ هایی را که می ‌گرفت ، در کاسه سُفالی لعاب ‌داری می ‌ریخت ، و بوی کرۀ تازه در فضا می ‌پیچید .

وقتی صبح زود بوی سوختن هیزم می ‌آمد ، و دود از روزنِ مطبخ بر می ‌خاست ، و پیرزن بین اتاق نشیمن و مطبخ در رفت ‌و آمد بود ؛ معلوم می ‌شد غذای آن روزشان اشکنه ، کشک ، کمه‌ جوش و یا قاتقی (قتقی) نیست ، بلکه او برای ناهارشان دیزی را عَلَم کرده است .

زن و شوهر ناخوشی و کسالت بخصوصی نداشتند ، و اگر هم داشتند ، ما از آن بی ‌خبر بودیم . چون گله و شکایتی در این ‌باره از آنها نشنیده بودیم . گاه پیرمرد دل‌ درد می‌ کرد و زنش به او نبات ‌داغ می ‌داد ، اگر افاقه نمی‌ کرد ، برایش سفوف می آورد که بخورد .

وقتی پیرزن نبود ، خانه و کاشانۀ پیرمرد ، حیاط و آن حوالی ، چیزی کم داشت ، و روز پیرمرد تنها می ‌ماند ، اما هنگام غروب سر و کلۀ پسرکی به نام « عباس » پیدا می ‌شد . قبل از اینکه به خانۀ پیرمرد برود ، با ما احوال ‌پرسی می ‌کرد ، و می ‌گفت : « عمو محمد یِکّه نِ ]عمو محمد تنهاست[ » ، و ما می ‌فهمیدیم که پیرزن به مسافرت رفته است . پسرک شب را در خانۀ پیرمرد می‌ خوابید ، و صبح ، علی ‌الطّلوع کتاب‌هایش را زیر بغلش می ‌گرفت و می ‌رفت .

آقای عباس خانجانی

شبانگاهی به سمت خانه می ‌آمدم . چند نفر از همسایه‌ ها را دیدم که مشغول صحبت بودند . ظاهراً کسی شیئی نورانی را در آسمان شمال فرومد (حدود منبع آب) دیده ، و برای آن‌ها نقل کرده بود ، و آن‌ها کمی نگران شده بودند . وارد حیاط شدم ، پیرزن را دیدم که سراسیمه در رفت ‌و ‌آمد بود . پس از سلام  و احوال‌پُرسی معمول ، گفتم : « ننه ! چی شده ؟ » ، و او بدون مقدمه گفت : « اَمیَن بُکْشیمانن<۱۱> ] آمده‌ اند ما را بکشند[ »

به هر تقدیر ، ما تا اواخر شهریور سال 1361 در خدمت پیرمرد و همسرش بودیم ، کم‌ کَمَک به « میامی » منتقل شدیم و رفع ‌زحمت کردیم .

آخرین دیدار من با این صاحب‌خانه‌ دوست‌ داشتنی و همسر مهربانش ، چند سال بعد اتفاق افتاد . به اتفاق دو نفر از دوستان و در زمان انتخابات به فرومد آمده بودیم . توقف ما کمی طولانی شد . به خانۀ پیرمرد آمدیم ، که نماز مغرب و عشاء را بخوانیم . او و همسرش از دیدن ما بسیار خوشحال شدند .

پس از نماز ، ماحَضَری آوردند و خوردیم . دوستان برای رفتن عجله داشتند . من نیز به اجبار با پیرمرد و همسرش ، آن خانه و خاطراتش ، و فریومد و خاک دامن‌گیرش خداحافظی کردم . خداوند رحمتشان کند .

بر دوستان رفته چه افسوس می ‌خوریم ؟

ما خود مگر قرار اقامت نهاده ‌ایم ؟

صائب تبریزی

 

معنی چند کلمه

اعیانی : آنچه مربوط به بنا و ساختمان باشد و اعیان ؛ خانه و بناهای پیرامون آن مانند انبار و غیره

پستو : اتاقکی که در پشت اتاق نشیمن و غیره سازند و اشیاء و لوازم خانه را در آن نهند .

تأنّی : درنگ کردن

زلفین : حلقه‌ ای باشد که بر چارچوب در و صندوق نصب کنند ، و زنجیر را بدان اندازند .

سفوف : داروی خشک کوبیده ، مخلوطی از کوبیدۀ دانه ‌های گَردشده چندگونۀ گیاه طبی که به عنوان بادشکن مصرف می ‌شده است .

عن ‌قریب : به زودی

علی‌ الطّلوع : وقت طلوع آفتاب

گالش : کفش لاستیکی

ماحَضَر : حاضری (طعام)

مَدخل : جای داخل شدن

طناب‌ خور : عمق و ژرفا (در چاه)

منبع : فرهنگ فارسی دکتر معین

توضیحات

1ـ آقای یارمحمدی و آقای احمدی هرکدام دو سال در فرومد خدمت کردند ، و بنده سه سال .

2ـ شاعر معاصر ، با نام شعری « آینده » ( ۱۳۰۴ تا ۱۳۶۰ هجری شمسی )

3ـ ما او را « بابا » و « کلبَ ‌مو » ( کربلایی ‌عمو ) ، و همسرش را « ننه » صدا می‌ کردیم . البته در خاطرات از آن‌ها با عنوان « پیرمرد » و « پیرزن » یاد شده است ، برای اینکه گزارش رسمی ‌تر باشد .

4ـ واضح است که منظور ، بناهای غیرمسکونی است ، چه در مسیر بافت مسکونی قابل‌ ملاحظه ‌ای وجود داشت .

5ـ آقای برزگری در مهرماه سال ۱۳۵۹ در فرومد آغاز به کار کرد .

6ـ نوالژین : یک نوع مسکن قوی ، که آن‌ زمان استفاده از آن خیلی رایج بود .

7ـ زد تویِ رگ : در محاوره گاه به جای خوردن و آشامیدن « توی رگ زدن » را به کار برند . مرحوم برزگری این اصطلاح را زیاد به کار می ‌برد ، به ‌همین علت در متن آورده شده است .

8ـ دولت ‌سرا : در لغت به ‌معنای قصر است ولی هنگام تعارف و احترام و دادن نشانی خانۀ کسی ، این ترکیب را به کار می ‌برند . در فرهنگ فارسی دکتر معین ، « دولت ‌منزل » آمده است .

9ـ نسیم شمال : « سید اشرف ‌الدّین قزوینی » معروف به « گیلانی » ، شاعر معروف (۱۲۷۸ تا ۱۳۵۲ هجری قمری) . بخشی از اشعار او به نام « باغ بهشت » چاپ شده است .

10ـ « تُو تی » به معنای « تاب بده »، و « بِتی » در معنای « بده » .

( فعل امر یک ‌بار بدون « ب » ، و یک ‌بار با « ب » به ‌کار رفته است . ضمناً از نظر تبدیل صامت‌ها یا حروف به یکدیگر قابل توجه است .

11ـ بُکْشیمانن : به جای « بِکُشَنْدِمان » ( کاربردی بسیار قدیم است )

چراغ خاطرات (سری اول)

به‌ نام‌ خدا


دوست عزیز ، آقای یاقوتیان .
با سلام .

 

آنچه این‌ بار برای شما می ‌فرستم ، شبه‌ خاطرات و یادمانده‌ هایی است مربوط به چهل سال پیش : از مهرماه ۱۳۵۸ تا شهریور ۱۳۶۱. پیداست که این‌گونه مطالب خالی از سهو و نسیان نخواهد بود . در این مدت بنده<۱> و دوستان خوبم (آقای « یارمحمدی » و زنده‌ یاد « احمدی ») در خدمت همشهریان شما بودیم ، و مهمان مرحوم « محمد معرفت » و همسر بزرگوارش .

شکر خدای را ، از شبی که پیرمرد درِ خانه‌ اش را به روی ما گشود ، و فانوس ‌به دست به استقبال ما آمد ، تا روزی که با او و خانواده ‌اش وداع کردیم ، هیچ کدورت و رنجشی در میان نبود ، و ما در سایۀ مهربانی و یکرنگی این خانواده ، آسوده بودیم . بدین‌سبب ذکر خیر و حق‌گزاری را وظیفه می ‌دانم :

شکر نعمت را نکویی کن که حق

دوست دارد بندگان حق‌گزار

سعدی

آری ، هدف از نوشتن « چراغ خاطرات » همین است . چراغ خاطرات (۱) عجالتاً تقدیم شد ، شماره ‌های ۲ و ۳ آن که مربوط به مکان‌های دیگری است ، بماند برای بعد .

در خلال این گزارش ، از دو همکار و همسایه ، « آقای سعید تعصبی » و « آقای مصطفی برزگری » یاد شده است ؛ هم‌چنین از دوستان قدیم و هم‌خانه ، « آقای علی ‌اصغر یارمحمدی » و « آقای عباس احمدی » با آوردن خاطراتی از آن‌ها و مرحوم معرفت ، ذکری به میان آمده است .

از شما چه پنهان ، انگیزۀ دیگری نیز در کار بود : این‌که از ما یادگاری هرچند ناچیز و کم‌ ارزش بر جای مانَد ، و روزی یا روزگاری کسی آن را بخواند ، و دعایی کند .

غرض نقشی‌ است کز ما باز مانَد

که هستی را نمی‌ بینم بقایی

مگر صاحبدلی روزی به رحمت

کُنَد در کار درویشان دعایی

سعدی

در این‌جا لازم است از آقای یارمحمدی ، آقای محمود احمدی ( برادرِ مرحوم احمدی ) ، آقای تعصّبی ، خانوادۀ مرحوم برزگری و خانوادۀ مرحوم معرفت برای فرستادن عکس‌ها تشکر کنم .

ضمناً برای این‌که حوصلۀ خواننده سر نرود ، گزارش به دو بخش تقسیم شده است ؛ هرچند شما خودتان در کار تنظیم مطالب ، قسمت ‌بندی و حاشیه‌ نویسی یَدِ طولایی دارید .

با احترام
محمدیوسف شهنما
۱۵ اسفند ۱۳۹۹

امشب ای نفت ! ته مکش به چراغ

پیت پیت … ای فتیله ! کمتر کن

سوختن گیر و سوختن آموز

شور در کار را فزون ‌تر کن

اسماعیل شاهرودی<۲>

 

چراغ خاطرات (سری اول)

خانۀ پیرمرد ، آدم‌ها و حرف‌ها

   

                                                          ترنّم شهنما                                           امیررضا شهنما

وقتی از « کاهک » به سمت « فریومد » می‌ آمدی ، در مدخل آبادی چشمت به ساختمان بهداری می ‌افتاد که در سمت چپ جاده قرار داشت . در ادامه و در سمت راستِ شارع شعبه نفت را می ‌دیدی و ساختمان پاسگاه را و یک دکان بقّالی جمع ‌و ‌جور را . بعد از آن و نرسیده به ساختمان شرکت تعاونی ، خانۀ پیرمرد قرار داشت .<۴>

محمّد معرفت

خانۀ رو به رویش از آن مردی بود به نام « صفایی » ، با ریش و سبیلِ بور و موهایی تُنُک . او ماشین جیپش را اکثر اوقات مقابل خانه ‌اش پارک می ‌کرد . پیرزنی کوتاه‌ قامت ، با چشمانی نافذ نیز بعد از ظهرهای بهار و تابستان در آستانۀ در خانه می ‌نشست ، و به رهگذران خیره می ‌شد .

بعد از خانۀ پیرمرد و دیوار به ‌دیوار آن ، خانۀ کوچکی قرار داشت که دیوارهایش را با بلوک سیمانی برآورده بودند . این خانه مدت‌ها خالی بود ، و چند صباحی « آقای سعید تعصّبی » در آن ساکن بود . او آموزگار دبستان بود ، و ورزشکار و علاقه‌ مند به تدریس و آموزش رشته‌ های ورزشی ، به ‌خصوص فوتبال . گذشته از تربیت ‌بدنی در موارد دیگری نیز با مدرسه راهنمایی همکاری می ‌کرد .

آقای سعید تعصّبی

عجالتاً آنچه به یاد دارم این‌که : یک ‌بار به اتّفاق و با موتور سیکلتش به سبزوار رفتیم ، و یک رقم کف ‌پوش ارزان ‌قیمت شبیه گونی برای نمازخانه مدرسه راهنمایی خریدیم ، و همین اقدام مقدّمه ‌ای شد برای شروع برگزاری نماز جماعت در مدرسه .

خانۀ پیرمرد دو در داشت . در اصلی که به شارع ورودی روستا باز می ‌شد . این در چوبی و دو - لَت بود ، و دارای زنجیر و زلفین . در دیگر آن که آهنی بود رو به شرق و به کوچه ‌ای باز می ‌شد که به سمت « حمام » می ‌رفت . این کوچه سربالایی و ناهموار بود ، و بسیار خلوت و دلگیر . خانۀ « زنده ‌یاد مصطفی برزگری » در این کوچه قرار داشت ، به‌ طوری‌که پنجرۀ آن رو به حمّام باز می‌ شد .

گاهی صدای مصطفی سکوت این کوچه را می ‌شکست ، چه او ، چند قدم مانده به در منزل آوازکی می ‌خواند ؛ غمگنانه و به شیوۀ سوته‌ دلان :

دوستی با هر که کردم ، خصم مادرزاد شد

آشیان هرجا نهادم ، لانۀ صیّاد شد

او در « مدرسۀ راهنمایی حکمت » زبان انگلیسی<۵> درس می ‌داد ، و دروس دیگری شامل حرفه ‌و فن ، خط و نقاشی . با قلم نِی به زیبایی می ‌نوشت، و در نقّاشی هم دستی داشت . کتاب بالینی او یک فرهنگ لغت انگلیسی بود ، کوچک و جمع‌ و جور . به‌ طوری‌ که گاهی آن را در جیب بغل لباده ‌اش می‌ گذاشت . به معلمی و تدریس زبان انگلیسی سخت علاقه ‌مند بود ، و در کارش بسیار جدّی .

زنده ‌یاد مصطفی برزگری

آن سا‌ل‌ها در بهداری ، پزشکی خدمت می‌ کرد که تابعیت پاکستانی و یا بنگلادشی داشت . مصطفی با این پزشک آشنا و دوست بود . آن‌ها با هم به زبان انگلیسی تکلّم می ‌کردند .

یک روز آن زنده ‌یاد برایم تعریف کرد که : آقای دکتر به برادر خود نامه نوشته ، و در آن نامه یادآور شده که در روستایی به نام « فریومد » خدمت می‌ کند، که روستایی کهن و تاریخی است ؛ ولی هیچ اشاره‌ ای به ابن ‌یمین و آرامگاهش نمی ‌کند . جالب این که برادرش در پاسخ می ‌نویسد که او شاعری به نام « ابن ‌یمین فریومدی » می ‌شناسد و چند بیت از اشعارش را در نامه برای دکتر می ‌نویسد .

اولین ملاقات ما با مصطفی در منزل پیرمرد اتفاق افتاد . در یک شب پاییزی از راه رسید . دو سه ساعتی جلوی قهوه ‌خانه کاهک معطل شده بود . از غُبار سر و صورتش پیدا بود که این سه فرسنگ راه را ترک موتور نشسته است . کمی بی ‌قرار بود ، و از درد پهلو شکایت می ‌کرد . از بخت مساعد اینکه چای حاضر بود ، و قرص نوالژین<۶> دمِ دست . چای را با قرصِ مسکن به قول خودش زد توی رگ<۷>، نیم‌ ساعتی گذشت و آرام شد .

زنده ‌یاد مصطفی برزگری

اما آخرین دیدار من با او ، سال‌ها بعد در شاهرود رقم خورد ، و در منزل ایشان که در خیابان شهدا و نزدیک راه‌ آهن قرار داشت . دوست خوب ما بر اثر بیماری مُهلک ، ضعیف و خانه ‌نشین شده بود . او توان برخاستن از بستر را نداشت ، و سرانجام بر اثر همان بیماری درگذشت . خدایش بیامرزد .

خوب، برگردیم به قصۀ خانۀ پیرمرد و اوصاف آن . حیاط خانه نسبتاً وسیع ، آفتاب‌گیر و دلباز بود . اعیانیِ آن با دیوارهای قطور خشت ‌و گِل، و سقف‌های گُنبدی . بنای نسبتاً کاملی بود که مطبخ ، انباری ، پستو ، و پنج یا شش اتاق دیگر ، بخشی از آن به حساب می ‌آمد .

در طرف جنوب حیاط، اتاق تَر و تمیزی بود که در ته آن روی یک تخت چوبی ، لحاف ، تُشَک ، پتو و بالش قرار داشت ، و روی آن چادر بُغبند بزرگی پهن بود . وقتی برایمان مهمان می‌ رسید و شب می ‌ماند ، ما از رخت‌خواب‌های این اتاق استفاده می‌ کردیم. پیرمرد در این اتاق را محکم می ‌بست، تا به قول خودش جَونده داخل نشود .

در جانب غربی حیاط ، چاه آب ، حوض و فضای سبز خاطره ‌انگیزی وجود داشت . چاه آب کمتر از ده متر طناب ‌خور داشت . بالای آن چرخ چوبی فرسوده ‌ای نصب بود . وقت آب کشیدن ، چنان به سر و صدا در می ‌آمد که انسان تصوّر می ‌کرد عن ‌قریب از هم خواهد پاشید ، و هر تکّه ‌ای از آن به طرفی پَرت خواهد شد . اما چنین نبود ، و دود از کُنده بر می‌ آمد .

فضای سبز حیاط عبارت بود از باغکی دایره ‌وار ، که پیرمرد ظرف چند سال به مرور و با تأنّی درست کرده ، و چند اصله درخت در آن کاشته بود . توت و گلابی و انجیر ، انار و گردو و تاک و چند درختچه زرشک . گرداگردِ آن دیواری کوتاه و پرچین ‌مانند کشیده بود ، و برای آمد و رفت خودش رخنه ‌ای باز گذاشته بود .

راه آب این باغک پیدا نبود . پیرمرد از نزدیک چاه آب و از پاشور حوض ، جویکی را به لطایف به پای درخت‌ها کشانده بود، و روی آن را پوشانیده بود . از پاییز و زمستان باغچۀ پیرمرد می ‌توان گذشت ، ولی یاد نکردن از بهار و تابستانش کم‌ لطفی است . چه ، گاه نسیمی می‌ وزید و شاخِ نورسته ‌ای را تکان می‌ داد ، و گاه بارانکی می‌ بارید و هوا را تازه می‌ کرد ، و گاه از بازی برگ و تگرگ ، آوای زندگی به ‌گوش می ‌رسید . جیک‌ جیک گنجشک‌ها و سر و صدای آن‌ها هم شنیدنی بود ، و حرکات زاغچۀ بازیگوشی که بر لب دیوار می ‌نشست ، دیدنی !

وسایل کار پیرمرد عبارت بود از داس ، ارّه ، بیل و فرغون . ارّه را داخل شکاف دیوار می ‌گذاشت ، و داس را از تنۀ درخت می ‌آویخت . چرخ فرغونش یکپارچه و آهنی بود و لاستیک نداشت . کار کردن با آن لِمِ مخصوصی داشت ، و از دست همه‌ کس ساخته نبود . گاهی چرخ آن روان می ‌چرخید ، و فرغون دور بر می ‌داشت ، و آدم سکندری می‌ خورد . گاه گیر می ‌گرفت ، و اتاق فرغون پس می ‌زد ، و آدم را به تلاطم می‌ انداخت . باری مهارت ‌آزمایی با آن هزینه ‌ای نداشت .

القصّه ، پیرمرد ساعاتی از روز را در گوشه ‌و کنار کَند و کاو می ‌کرد ، و یا در آن حوالی می ‌پلکید .

از این دولتسرای<۸> پیرمرد که وصف آن را به اجمال نوشتم ، دو تا اتاق رو به ‌آفتاب در اختیار ما بود ، با سقف گُنبدی و در ‌و‌ پنجرۀ چوبی . هر اتاق یک دربند و دو تا طاقچه داشت . جلوی اتاق‌ها سکّو یا صُفه ‌ای ساخته بودند ، که از کف حیاط ، یک متری بلندتر بود . پیش از تاریک شدن هوا ، چراغ گردسوز و فانوس را روشن می ‌کردیم . جای فانوس روی سکّو و جلوی در اتاق بود ، و چراغ را لب طاقچه می‌ گذاشتیم .

سه نفر هم‌خانه بودیم . این بنده و دوستان بزرگوارم « آقای یارمحمدی » و « آقای احمدی ».

آقای یارمحمدی در مهرماه سال تحصیلی ۵۹/۵۸ به عنوان دبیر ریاضی مدرسۀ راهنمایی حکمت آغاز به کار کرد . او به غیر از ریاضی ، بنا به ضرورت  تدریس دروس دیگری را نیز به عهده داشت . او سال تحصیلی بعد ، تدریس ریاضیات کلاس اول راهنمایی دخترانه را هم متقبّل شد . در آن سال ، محل تشکیل این کلاس ، « دبستان ابتدایی شرف » بود .

آقای علی‌ اصغر عرب ‌یارمحمدی

ایشان معلّمی پرتلاش ، دلسوز و در کار تدریس خیلی جدّی بود . به‌ طوری ‌که در سال اول و یا دوم خدمت ، به وسیلۀ « ادارۀ آموزش و پرورش شاهرود » کتباً تشویق شد . با وجود این رفتار و گفتار وی با دانش ‌آموزان ، وقت معاشرت و تفریح و ورزش ، بسیار دوستانه و احترام‌ آمیز بود .

پیرمرد قصۀ ما او را « اصغر آقا » صدا می ‌کرد . خوب به یاد دارم در یکی از شب‌های زمستانی در خانه نشسته بودیم . همکارها ورقه ‌های امتحانی را در روشنی چراغ تصحیح می‌ کردند . علاءالدّین هم به نرمی می ‌سوخت . بساط چای هم فراهم بود . پیرمرد برای شب ‌نشینی آمده بود . پالتوی حنایی ‌اش را روی دوش انداخته و ساکت نشسته بود. ما به علّت علاقه‌ ای که به مصاحبت با او داشتیم ، و برای اینکه حوصله ‌اش سر نرود ، گاهگاهی چیزهایی از او می ‌پرسیدیم .

او جواب‌هایی می ‌داد و گاه کلماتی به کار می ‌برد که شنیدنش برای ما جالب بود . مثلاً وقتی می‌ خواست از تجمع اعتراض ‌آمیز گروهی از مردم در جایی ، و شعار دادن آنان ، خاطره‌ ای نقل کند ، می ‌گفت : « مردم جمع رفتن و هوهو کردن. » و یا وقت تعارف به جای « بفرما » یا « بخور » ، می گفت : « وَردَر » .

القصّه ، آن شب تبادل نظر در مورد یکی از دانش ‌آموزان اندکی دامنه ‌دار شد . او در یکی از دروس نمرۀ لب‌ مرزی می ‌گرفت ، و آقای یارمحمدی می ‌خواست بداند که وضعیت دانش ‌آموز در دروس دیگر چگونه است ؟ از نگاه ‌های معنادار پیرمرد متوجه شدیم که می ‌خواهد چیزی بگوید . او مطلب را به درستی دریافته بود .

آقای علی ‌اصغر عرب‌ یارمحمدی و پیرمرد

همه ساکت شدیم . پیرمرد نوک انگشت‌های دست راستش را به هم چسباند و با کشیدن نیم ‌دایره‌ ای در فضا ، رو به آقای یارمحمدی کرد و گفت : « اصغر آقا ! سرِ قلمِ تُو تی  [ نوک قلم را تاب بده ] »