به نام خدا
دوست عزیز ، آقای یاقوتیان .
با سلام .
آنچه این بار برای شما می فرستم ، شبه خاطرات و یادمانده هایی است مربوط به چهل سال پیش : از مهرماه ۱۳۵۸ تا شهریور ۱۳۶۱. پیداست که اینگونه مطالب خالی از سهو و نسیان نخواهد بود . در این مدت بنده<۱> و دوستان خوبم (آقای « یارمحمدی » و زنده یاد « احمدی ») در خدمت همشهریان شما بودیم ، و مهمان مرحوم « محمد معرفت » و همسر بزرگوارش .
شکر خدای را ، از شبی که پیرمرد درِ خانه اش را به روی ما گشود ، و فانوس به دست به استقبال ما آمد ، تا روزی که با او و خانواده اش وداع کردیم ، هیچ کدورت و رنجشی در میان نبود ، و ما در سایۀ مهربانی و یکرنگی این خانواده ، آسوده بودیم . بدینسبب ذکر خیر و حقگزاری را وظیفه می دانم :
شکر نعمت را نکویی کن که حق
دوست دارد بندگان حقگزار
سعدی
آری ، هدف از نوشتن « چراغ خاطرات » همین است . چراغ خاطرات (۱) عجالتاً تقدیم شد ، شماره های ۲ و ۳ آن که مربوط به مکانهای دیگری است ، بماند برای بعد .
در خلال این گزارش ، از دو همکار و همسایه ، « آقای سعید تعصبی » و « آقای مصطفی برزگری » یاد شده است ؛ همچنین از دوستان قدیم و همخانه ، « آقای علی اصغر یارمحمدی » و « آقای عباس احمدی » با آوردن خاطراتی از آنها و مرحوم معرفت ، ذکری به میان آمده است .
از شما چه پنهان ، انگیزۀ دیگری نیز در کار بود : اینکه از ما یادگاری هرچند ناچیز و کم ارزش بر جای مانَد ، و روزی یا روزگاری کسی آن را بخواند ، و دعایی کند .
غرض نقشی است کز ما باز مانَد
که هستی را نمی بینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی به رحمت
کُنَد در کار درویشان دعایی
سعدی
در اینجا لازم است از آقای یارمحمدی ، آقای محمود احمدی ( برادرِ مرحوم احمدی ) ، آقای تعصّبی ، خانوادۀ مرحوم برزگری و خانوادۀ مرحوم معرفت برای فرستادن عکسها تشکر کنم .
ضمناً برای اینکه حوصلۀ خواننده سر نرود ، گزارش به دو بخش تقسیم شده است ؛ هرچند شما خودتان در کار تنظیم مطالب ، قسمت بندی و حاشیه نویسی یَدِ طولایی دارید .
با احترام
محمدیوسف شهنما
۱۵ اسفند ۱۳۹۹
امشب ای نفت ! ته مکش به چراغ
پیت پیت … ای فتیله ! کمتر کن
سوختن گیر و سوختن آموز
شور در کار را فزون تر کن
اسماعیل شاهرودی<۲>
چراغ خاطرات (سری اول)
خانۀ پیرمرد ، آدمها و حرفها

ترنّم شهنما امیررضا شهنما
وقتی از « کاهک » به سمت « فریومد » می آمدی ، در مدخل آبادی چشمت به ساختمان بهداری می افتاد که در سمت چپ جاده قرار داشت . در ادامه و در سمت راستِ شارع شعبه نفت را می دیدی و ساختمان پاسگاه را و یک دکان بقّالی جمع و جور را . بعد از آن و نرسیده به ساختمان شرکت تعاونی ، خانۀ پیرمرد قرار داشت .<۴>

محمّد معرفت
خانۀ رو به رویش از آن مردی بود به نام « صفایی » ، با ریش و سبیلِ بور و موهایی تُنُک . او ماشین جیپش را اکثر اوقات مقابل خانه اش پارک می کرد . پیرزنی کوتاه قامت ، با چشمانی نافذ نیز بعد از ظهرهای بهار و تابستان در آستانۀ در خانه می نشست ، و به رهگذران خیره می شد .
بعد از خانۀ پیرمرد و دیوار به دیوار آن ، خانۀ کوچکی قرار داشت که دیوارهایش را با بلوک سیمانی برآورده بودند . این خانه مدتها خالی بود ، و چند صباحی « آقای سعید تعصّبی » در آن ساکن بود . او آموزگار دبستان بود ، و ورزشکار و علاقه مند به تدریس و آموزش رشته های ورزشی ، به خصوص فوتبال . گذشته از تربیت بدنی در موارد دیگری نیز با مدرسه راهنمایی همکاری می کرد .

آقای سعید تعصّبی
عجالتاً آنچه به یاد دارم اینکه : یک بار به اتّفاق و با موتور سیکلتش به سبزوار رفتیم ، و یک رقم کف پوش ارزان قیمت شبیه گونی برای نمازخانه مدرسه راهنمایی خریدیم ، و همین اقدام مقدّمه ای شد برای شروع برگزاری نماز جماعت در مدرسه .
خانۀ پیرمرد دو در داشت . در اصلی که به شارع ورودی روستا باز می شد . این در چوبی و دو - لَت بود ، و دارای زنجیر و زلفین . در دیگر آن که آهنی بود رو به شرق و به کوچه ای باز می شد که به سمت « حمام » می رفت . این کوچه سربالایی و ناهموار بود ، و بسیار خلوت و دلگیر . خانۀ « زنده یاد مصطفی برزگری » در این کوچه قرار داشت ، به طوریکه پنجرۀ آن رو به حمّام باز می شد .
گاهی صدای مصطفی سکوت این کوچه را می شکست ، چه او ، چند قدم مانده به در منزل آوازکی می خواند ؛ غمگنانه و به شیوۀ سوته دلان :
دوستی با هر که کردم ، خصم مادرزاد شد
آشیان هرجا نهادم ، لانۀ صیّاد شد
او در « مدرسۀ راهنمایی حکمت » زبان انگلیسی<۵> درس می داد ، و دروس دیگری شامل حرفه و فن ، خط و نقاشی . با قلم نِی به زیبایی می نوشت، و در نقّاشی هم دستی داشت . کتاب بالینی او یک فرهنگ لغت انگلیسی بود ، کوچک و جمع و جور . به طوری که گاهی آن را در جیب بغل لباده اش می گذاشت . به معلمی و تدریس زبان انگلیسی سخت علاقه مند بود ، و در کارش بسیار جدّی .

زنده یاد مصطفی برزگری
آن سالها در بهداری ، پزشکی خدمت می کرد که تابعیت پاکستانی و یا بنگلادشی داشت . مصطفی با این پزشک آشنا و دوست بود . آنها با هم به زبان انگلیسی تکلّم می کردند .
یک روز آن زنده یاد برایم تعریف کرد که : آقای دکتر به برادر خود نامه نوشته ، و در آن نامه یادآور شده که در روستایی به نام « فریومد » خدمت می کند، که روستایی کهن و تاریخی است ؛ ولی هیچ اشاره ای به ابن یمین و آرامگاهش نمی کند . جالب این که برادرش در پاسخ می نویسد که او شاعری به نام « ابن یمین فریومدی » می شناسد و چند بیت از اشعارش را در نامه برای دکتر می نویسد .
اولین ملاقات ما با مصطفی در منزل پیرمرد اتفاق افتاد . در یک شب پاییزی از راه رسید . دو سه ساعتی جلوی قهوه خانه کاهک معطل شده بود . از غُبار سر و صورتش پیدا بود که این سه فرسنگ راه را ترک موتور نشسته است . کمی بی قرار بود ، و از درد پهلو شکایت می کرد . از بخت مساعد اینکه چای حاضر بود ، و قرص نوالژین<۶> دمِ دست . چای را با قرصِ مسکن به قول خودش زد توی رگ<۷>، نیم ساعتی گذشت و آرام شد .

زنده یاد مصطفی برزگری
اما آخرین دیدار من با او ، سالها بعد در شاهرود رقم خورد ، و در منزل ایشان که در خیابان شهدا و نزدیک راه آهن قرار داشت . دوست خوب ما بر اثر بیماری مُهلک ، ضعیف و خانه نشین شده بود . او توان برخاستن از بستر را نداشت ، و سرانجام بر اثر همان بیماری درگذشت . خدایش بیامرزد .
خوب، برگردیم به قصۀ خانۀ پیرمرد و اوصاف آن . حیاط خانه نسبتاً وسیع ، آفتابگیر و دلباز بود . اعیانیِ آن با دیوارهای قطور خشت و گِل، و سقفهای گُنبدی . بنای نسبتاً کاملی بود که مطبخ ، انباری ، پستو ، و پنج یا شش اتاق دیگر ، بخشی از آن به حساب می آمد .
در طرف جنوب حیاط، اتاق تَر و تمیزی بود که در ته آن روی یک تخت چوبی ، لحاف ، تُشَک ، پتو و بالش قرار داشت ، و روی آن چادر بُغبند بزرگی پهن بود . وقتی برایمان مهمان می رسید و شب می ماند ، ما از رختخوابهای این اتاق استفاده می کردیم. پیرمرد در این اتاق را محکم می بست، تا به قول خودش جَونده داخل نشود .
در جانب غربی حیاط ، چاه آب ، حوض و فضای سبز خاطره انگیزی وجود داشت . چاه آب کمتر از ده متر طناب خور داشت . بالای آن چرخ چوبی فرسوده ای نصب بود . وقت آب کشیدن ، چنان به سر و صدا در می آمد که انسان تصوّر می کرد عن قریب از هم خواهد پاشید ، و هر تکّه ای از آن به طرفی پَرت خواهد شد . اما چنین نبود ، و دود از کُنده بر می آمد .
فضای سبز حیاط عبارت بود از باغکی دایره وار ، که پیرمرد ظرف چند سال به مرور و با تأنّی درست کرده ، و چند اصله درخت در آن کاشته بود . توت و گلابی و انجیر ، انار و گردو و تاک و چند درختچه زرشک . گرداگردِ آن دیواری کوتاه و پرچین مانند کشیده بود ، و برای آمد و رفت خودش رخنه ای باز گذاشته بود .
راه آب این باغک پیدا نبود . پیرمرد از نزدیک چاه آب و از پاشور حوض ، جویکی را به لطایف به پای درختها کشانده بود، و روی آن را پوشانیده بود . از پاییز و زمستان باغچۀ پیرمرد می توان گذشت ، ولی یاد نکردن از بهار و تابستانش کم لطفی است . چه ، گاه نسیمی می وزید و شاخِ نورسته ای را تکان می داد ، و گاه بارانکی می بارید و هوا را تازه می کرد ، و گاه از بازی برگ و تگرگ ، آوای زندگی به گوش می رسید . جیک جیک گنجشکها و سر و صدای آنها هم شنیدنی بود ، و حرکات زاغچۀ بازیگوشی که بر لب دیوار می نشست ، دیدنی !
وسایل کار پیرمرد عبارت بود از داس ، ارّه ، بیل و فرغون . ارّه را داخل شکاف دیوار می گذاشت ، و داس را از تنۀ درخت می آویخت . چرخ فرغونش یکپارچه و آهنی بود و لاستیک نداشت . کار کردن با آن لِمِ مخصوصی داشت ، و از دست همه کس ساخته نبود . گاهی چرخ آن روان می چرخید ، و فرغون دور بر می داشت ، و آدم سکندری می خورد . گاه گیر می گرفت ، و اتاق فرغون پس می زد ، و آدم را به تلاطم می انداخت . باری مهارت آزمایی با آن هزینه ای نداشت .
القصّه ، پیرمرد ساعاتی از روز را در گوشه و کنار کَند و کاو می کرد ، و یا در آن حوالی می پلکید .
از این دولتسرای<۸> پیرمرد که وصف آن را به اجمال نوشتم ، دو تا اتاق رو به آفتاب در اختیار ما بود ، با سقف گُنبدی و در و پنجرۀ چوبی . هر اتاق یک دربند و دو تا طاقچه داشت . جلوی اتاقها سکّو یا صُفه ای ساخته بودند ، که از کف حیاط ، یک متری بلندتر بود . پیش از تاریک شدن هوا ، چراغ گردسوز و فانوس را روشن می کردیم . جای فانوس روی سکّو و جلوی در اتاق بود ، و چراغ را لب طاقچه می گذاشتیم .
سه نفر همخانه بودیم . این بنده و دوستان بزرگوارم « آقای یارمحمدی » و « آقای احمدی ».
آقای یارمحمدی در مهرماه سال تحصیلی ۵۹/۵۸ به عنوان دبیر ریاضی مدرسۀ راهنمایی حکمت آغاز به کار کرد . او به غیر از ریاضی ، بنا به ضرورت تدریس دروس دیگری را نیز به عهده داشت . او سال تحصیلی بعد ، تدریس ریاضیات کلاس اول راهنمایی دخترانه را هم متقبّل شد . در آن سال ، محل تشکیل این کلاس ، « دبستان ابتدایی شرف » بود .

آقای علی اصغر عرب یارمحمدی
ایشان معلّمی پرتلاش ، دلسوز و در کار تدریس خیلی جدّی بود . به طوری که در سال اول و یا دوم خدمت ، به وسیلۀ « ادارۀ آموزش و پرورش شاهرود » کتباً تشویق شد . با وجود این رفتار و گفتار وی با دانش آموزان ، وقت معاشرت و تفریح و ورزش ، بسیار دوستانه و احترام آمیز بود .
پیرمرد قصۀ ما او را « اصغر آقا » صدا می کرد . خوب به یاد دارم در یکی از شبهای زمستانی در خانه نشسته بودیم . همکارها ورقه های امتحانی را در روشنی چراغ تصحیح می کردند . علاءالدّین هم به نرمی می سوخت . بساط چای هم فراهم بود . پیرمرد برای شب نشینی آمده بود . پالتوی حنایی اش را روی دوش انداخته و ساکت نشسته بود. ما به علّت علاقه ای که به مصاحبت با او داشتیم ، و برای اینکه حوصله اش سر نرود ، گاهگاهی چیزهایی از او می پرسیدیم .
او جوابهایی می داد و گاه کلماتی به کار می برد که شنیدنش برای ما جالب بود . مثلاً وقتی می خواست از تجمع اعتراض آمیز گروهی از مردم در جایی ، و شعار دادن آنان ، خاطره ای نقل کند ، می گفت : « مردم جمع رفتن و هوهو کردن. » و یا وقت تعارف به جای « بفرما » یا « بخور » ، می گفت : « وَردَر » .
القصّه ، آن شب تبادل نظر در مورد یکی از دانش آموزان اندکی دامنه دار شد . او در یکی از دروس نمرۀ لب مرزی می گرفت ، و آقای یارمحمدی می خواست بداند که وضعیت دانش آموز در دروس دیگر چگونه است ؟ از نگاه های معنادار پیرمرد متوجه شدیم که می خواهد چیزی بگوید . او مطلب را به درستی دریافته بود .

آقای علی اصغر عرب یارمحمدی و پیرمرد
همه ساکت شدیم . پیرمرد نوک انگشتهای دست راستش را به هم چسباند و با کشیدن نیم دایره ای در فضا ، رو به آقای یارمحمدی کرد و گفت : « اصغر آقا ! سرِ قلمِ تُو تی [ نوک قلم را تاب بده ] »