کاهک ؛ ابتدای جادّۀ فرومد

قبل از فراوانی ماشین و تلفنِ همراه ، افراد از ابتدای جادّۀ فرومد در کاهک خاطراتِ زیادی دارند ، مثلاً خاطرۀ پدرم ( خدا رحمتش کند . ) این بود که اوّلین بار در سر همین جادّه « دوچرخه » دیده است که به قولِ خودش مثلِ « سه تیر » ردّ شده است . این روزها از این جادّه زیاد ماشین آمد و شد می­ کند و مسافران در ابتدای جادّه خیلی معطّل نمی ­شوند حتّی از قبل با تلفنِ همراهی که دارند ، به یکی از رانندگانِ فرومد تماس می­ گیرند تا به کاهک بیایند و آنها را به فرومد برسانند . قبلاً امّا این گونه نبود ، نه تلفنِ همراهی بود و نه بدان صورت ماشینی ، حتّی وقتی ماشین محمّد ملّا رضا ( خدا رحمتش کند . ) یا ماشین محمّد کریمی ( خدا رحمتش کند . ) می ­آمد باید صبر می ­کردی تا چند مسافر جمع شود و برای راننده مقرون به صَرفه باشد .

گاهی هم مسافر ابتدای جادّه را ردّ می ­کرد و در صدخَرو یا صدرآباد متوجّه می ­شد که چه اتّفاقی افتاده است . این قصّه هم برای خودم اتّفاق افتاده و هم شاهد بوده­ ام که برای دیگران اتّفاق افتاده است . من گاهی ساعتها در ابتدای این جادّه معطّل مانده ­ام . ابتدای جادّه آفتاب بود ، می ­رفتیم آن طرفِ جادّه که در سایۀ دیوار منتظرِ ماشین باشیم ، یکمرتبه ماشین به سمتِ جادّۀ فرومد می ­پیچید و هر چه صدا می ­زدیم بی ­فایده بود . حالا نقشِ نیمکت و سایبانی که در ابتدای جادۀ نصب شده روشن می ­شود ، خدا به کسانی که این کارِ خیر را انجام داده ­اند جزای نیک دهد .

گاهی سوار ماشین باری می ­شدیم یا روی بار می ­نشستم . یک بار حسنعلی منجّمی ( خدا رحمتش کند . ) که نامه­ رسان بود مرا از کاهک تا فرومد با موتور آورد . گفت : من پول نمی ­گیرم می ­خواهی سوار شو تا برویم .

ساختمانِ نگهبانی که در مرکز ذخیرۀ سنگ معدن در ابتدای جادّه ساخته شده ، گاهی در شب به فریادِ مسافران می ­رسید ، قبل از آن وضع مشکل ­تر بود .

گاهی مجبور بودیم از داخلِ کاهک ماشین کرایه کنیم ، راننده وقتی می­ آمد اگر تعدادِ مسافرها زیاد بود می ­گفت : من بر مبنای هر مسافر کرایه می ­گیرم و اگر مسافر کم بود می ­گفت : من دربَستی می ­برم . من یک بار از ابتدای جادّه پیاده راه افتادم ، به وسطِ پیچ و خَمهای کوهها که رسیدم یک نیسان آمد و سوار شدم ، یک بار هم با یک ماشین باری با چند نفر راهی فرومد شدیم بعد از گِدار کاهک ماشین خراب شد ، من از همانجا تا فرومد پیاده آمدم .

شبها البتّه مشکل بیشتر بود . من در یک شبِ سردِ زمستان به کاهک رسیدم ، هوا مِه گرفته بود حتّی در جادّۀ اصلی ماشین کم آمد و شد می­ کرد . به دربِ یک خانه رفتم تا راننده مرا به فرومد ببرد ، همسرش گفت : نیست برای آبیاری رفته است . دو ساعت بعد رفتم که از آبیاری آمده بود ، ( آبیاری در زمستان موجبِ دفعِ آفاتِ باغ است . ) راننده گفت : من جُرأتِ اینکه از عَرضِ جادّه عبور کنم ندارم چون هوا مِه گرفته و دید ندارم ، در یک لحظه ممکن است یک ماشینِ سنگین مرا زیر بگیرد ، اتّفاقی که چند شب پیش افتاد و دستِ یک نفر از بازو قطع شد .

آن شب من تا صبح راه رفتم که خوابم نبَرَد . تا آنجایی که یادم هست من دو بار با کَفش نماز خوانده ­ام ، یک بار در جبهه ، عملیاتِ کربلای پنج ، یک بار هم صبحِ همان شب در کاهک ، موقعِ نمازِ صبح ، هوا سرد ، زمین سرد و منجمد ، آب هم نبود ، تیمّم کردم و رو به قبله ایستادم .  

یک شب برای کرایه کردنِ یک ماشین به داخلِ کاهک رفته بودم ، با شش هفت سگ مواجه شدم که از پشتِ بام یا پسِ دیواری یکمرتبه پارس می­ کردند .

یک شب در ابتدای جادّه منتظر بودم ، ماشین هم بود راننده گفت : « آن اتوبوس که از دور می ­آید مسافر برای فرومد دارد چون چراغ می­ دهد ، بعضی مسافرها به راننده می­ گویند چراغ بدهد که ماشین نرود . »

تنها مردم فرومد در ابتدای این جادّه معطّل نشده ­اند ، مردم کلاته­ سادات و استربند و منیدر و ... هم در اینجا بسیار انتظار کشیده ­اند . اگر فرومدیها بعد از انتظار اینجا به خانه­ شان می ­رسیدند ، منیدریها که بعد از اینجا باید دوباره در فرومد منتظر می ­ماندند تا به روستایشان بروند .

شاید اوّلین روز فروردین 1360 بود که بچّه ­های کمیته ، صبحِ پگاه به فرومد آمده بودند تا برخی معتادان و قاچاقچیان را دستگیر کنند ، بعضی­ها را هم گرفته بودند و من آنها را داخلِ مینی ­بوس دیدم . بعد بعضی فرومدیها گفتند : دیشب که از تهران یا شهرِ دیگری آمده ­اند تا اوّل عید در فرومد باشند ، تا صبح آنها را در ابتدای همین جادّۀ کاهک نگه داشته ­اند که عملیاتِ دستگیری لو نرود .

پدرم ( خدا رحمتش کند . ) سکتۀ مغزی کرده و نصفِ بدنش فلج شده بود ، از بیمارستانِ شاهرود مرخّص شد ، اتوبوس فرومد نیامده بود ، مسافرانِ فرومد هم زیاد بودند ، با یک اتوبوس عبوری تا کاهک آمدیم ، ما را در جادّۀ پایین پیاده کرد ، من پدرم را در پشتم سوار کردم و به ابتدای جادّه آمدیم ، مسافر زیاد بود ، یک پیکان هم منتظر بود که مسافر سوار کند و به فرومد برود ، آن فرومدیها به سمتِ راستِ جادّه نیامدند همه به سمتِ چپ رفتند و ایستادند ، من و پدرم و خواهرم و سه خانم دیگر سوار پیکان شدیم و به فرومد رسیدیم ، خُب این بیانگرِ معرفتِ آن فرومدیها بود که اولویّت را به آن سه خانم و من که مریض همراهم بود دادند . ( خدا به همه ­شان جَزای خیر دهد . )  

خاطراتِ تلخی هم برای افراد در اینجا رُخ داده ، مثلاً ماشینی بدونِ احتیاطِ لازم از جادّۀ فرعی روستا واردِ جادّۀ اصلی شده و رانندۀ جانش را از دست داده است یا خانواده ­ای که منتظرِ ماشین بوده­ اند کودکشان زیرِ ماشین رفته و فوت کرده است . در ابتدای این جادّه انتظار همیشه برای به فرومد رفتن نیست گاهی مسافر از فرومد می ­آید و منتظرِ ماشینی است که به جایی برود . من یک بار در همینجا منتظر بودم و کتاب می ­خواندم ، یک ماشینِ سنگین ایستاد ، سوار شدم موقعِ پیاده شدن در شاهرود ، راننده گفت : من معمولاً مسافر سوار نمی ­کنم ، شما را چون دیدم مطالعه می­ کنی سوار کردم تا قسمتی از راه همصحبت داشته باشم و تنها نباشم .

ابتدای جادّۀ فرومد در کاهک حُکم آزمون را هم دارد ، چه بسیار رانندگانی که در ابتدای جادّه مسافرانِ منتظری را دیدند و اعتنا نکردند ، پا روی گاز گذاشتند و سرعت گرفتند و رفتند و چه بسیارتر رانندگانی که مسافرانِ منتظر را دیدند و آنها را تا روستا رایگان بردند ، بودند رانندگانی که چون اتوبوسی در ابتدای جادّه تُرمز گرفت تا مسافری را پیاده کند ، صبر کردند تا مسافر پیاده شود و در اینجا نماند . قبلاً گفته بودم : من یک شب ساعت ده یا یازده به سر جادّه رسیدم ، اتوبوس که ایستاد تا من و دو فرزندِ کوچکم پیاده شویم ، یک دستگاهِ سواری ابتدای جادّه بود ، سوار شدیم ، راننده گفت : من همین الآن رسیدم ، صبح از زاهدان راه افتادم و حالا اینجا رسیدم که بروم میرعَلَم ، همسرم را برای زایمان به شاهرود ببرم ، اوّل می ­خواستم بروم وقتی دیدم بچّه همراهت هست ، صبر کردم تا بیایید و اینجا نمانید .

من به راننده گفتم : شما را خدا مأمور کرده بود تا همین الآن برسید چون من موقع حَرَکت به خدا گفتم : خدایا اگر بچّه ­هایم را ببرم اذیّت می­ شوند چون من دیر وقت می ­رسم و آن وقت در سرِ جادّه ماشین نیست و اگر بچّه ­ها را نبرم مادرم ناراحت می ­شود که چرا بچّه ­ها را نیاوری دلم تنگ شده است ؟! خدایا تو گفته ­ای که رعایتِ حالِ والدین را بکنید . پس من بچّه­ ها را می ­برم بقیّۀ کار را خودت درست کن ، این است که تو باید الآن می­ رسیدی !     

موقعِ جنگ که جنازۀ شهدا را می ­آوردند مردم به استقبالِ جنازۀ شهدا از فرومد تا همین ابتدای جادّه در کاهک می­ آمدند یا گاهی برای استقبال از حاجی ­های خودشان .

من بعدها فهمیدم « کاریزِ مؤمن ­آباد » که دکتر شریعتی آن مطالبِ نابِ عرفانی ­اش را نوشته در همینجاست ، از ابتدای همین جادّه اگر به دقّت نگاه کنی کاریزها دیده می ­شود . سکوتِ شبهای کویر در اینجا دیدنی است .

دکتر قاسم غنی از تُرکمانها می گوید . ( 2 )

کاروانسرای میاندشت

دیگر یک نفر بود ظاهراً از اهالی قُم که نمی­ دانم شغلش چه بود ؟ او هم زنِ جوانی همراه داشت . این مرد تریاکی بود و در راه و در موقعی که در آن تپّه در کنارِ گودالِ آب بود تمامِ حواسّ او صرفِ تریاک بود و می­ گفت : « در چمدانم تریاک دارم اگر به من تریاک ندهند می ­میرم . » دایماً به اسدالله بیگ چاپار و سورچی اِصرار می­ کرد . خودش نزدیکِ دزدان می ­رفت به او نَهیب می ­زدند عَجز و لابِه می­ کرد و تریاک می­ طلبید . امّا زنِ او آنقدر ماتمزده به نظر نمی ­رسید حتّی برای او یک نوع سرگرمی و تفریحی بود نگاهی که به اطراف می­ کرد بی­ شباهت به نگاهِ تماشاکنندگان در تآتر و سینما نبود . چون به آن چند نفر زنِ اسیر در همان وهلۀ اوّل تُرکمنها آب و نانی داده بودند به اضافه در راه هم سوار بودند رنجِ ماها را نداشتند . موقعی که تُرکمانها او را بر تَرکِ یک نفر سوار کردند و با کمالِ رضا و رغبت مثلِ آنکه خانم به زیارتِ امامزاده داود یا حضرت عبدالعظیم برود به طنّازی مخصوصی بر جایگاهِ خود قرار گرفت . شوهرش به هر اندازه ممکن بود به او نزدیک شد و می ­گفت : « تو بخواه تریاک به من بدهند در فُلان چمدان است بلکه قدری تریاک بگیری و الّا می ­میرم . » البتّه خانم نه زبان می ­دانست نه این حرف را زد .       

باقی زنها از دستۀ همسفرانِ من نبودند ، چند نفر زنهای دهاتی اطراف بودند و دو سه نفر هم بچّه .

امّا مردانِ همسفرِ من همان میرزا حسن­خانِ کاشی و مردِ قُمی تریاکی ، محمّدتقی آدمِ من که جوانی از اهالی کوه ­میش سبزوار بود . اسدالله بیگ چاپار و پسر سورچی . دیگر کسی به خاطر ندارم . چند نفر هم مردِ دهاتی از همان دسته­ای که قبل از ما کاروانِ کوچکی داشته و گرفته بودند و حواسّ آنها صرفِ اُلاغهایی بود که در عقبِ تپّه نزدیکِ جادّه رها کرده بودند .

امّا مطابقِ دستورِ تُرکمانها پس از آنکه آنها دور شدند ما هم به اصرارِ اسدالله بیگ راه اُفتادیم . در این فاصله آب هم هر قدر به دست آمد خوردیم و با کاغذها و گونی­ها و بعضی پوستهایی که تُرکمانها دور ریختند پای خود را بستیم ولی من پس از آنکه به راه اُفتادیم دیدم آن پوستهای خَشِن و کاغذها بیشتر آزار می دهند ، دور انداختم . 

به هر حال ، حالِ راه رفتن نداشتیم . اسدالله بیگ که بسیار آدمِ مهربان و خوبی بود و چون مرا و خانوادۀ مرا در سبزوار می ­شناخت و غلامِ چاپاری بود که دایماً از سبزوار می­ گذشت چشمداشتِ اِنعام و اِکرام من و خانواده ­ام را داشت . به من خیلی مهربانی می­ کرد البتّه کاری ساخته نبود که برای من بکُند ، نه لباسی داشت که بدهد بپوشم ، نه خوراکی که بدهد بخورم ولی تسلیت می ­داد و دلجویی می­ کرد ، خدا را شُکر می ­کرد که از کُشته شدن نجات یافتیم . کاغذهای پُست را هم جمع نموده کوله ­باری درست کرده بر دوش داشت و هِی تَکرار می­ کرد که : « خوب شد پُستِ دولت را نبردند . » این اصطلاحِ پُستِ دولت در آن ایّام خیلی عُنوان داشت . « پُستخانۀ مُبارکه » و « تلگرافخانۀ مُبارکه » . گاهی رئیس پُستِ محلّ مثلاً حاکم را یا رئیس قراسورانها را تهدید می ­کرد که « پُست دولت » را می­ خوابانم ! فرّاشهای پُست و تلگراف و غلامانِ پُست ، نشانِ شیر و خورشیدی بر کُلاه داشتند . سرداری که دورِ یخۀ آن سیجافِ قرمزی داشت دربرداشتند . در هر صورت « پُست دولت » را هم می ­آورد .

دربرگشتن راه سرازیر بود ، هوا خُشک شده بود حتّی چون شب شد سرما می­ خوردیم زیرا در کویر این طور است که شب خیلی سرد می ­شود . اسدالله بیگ می­ گفت : « اگر به شبِ تاریک بیفتیم هلاک خواهیم شد ، به اضافه این دشتها خطرناک است حیواناتِ درّنده دارد ، مار دارد ، غول دارد الی آخِر . از تُرکمان نجات یافته­ ایم به قهرِ خدا گرفتار خواهیم شد . عجله کنید که تا روز باشد به جادّه برسیم . »

خُلاصه تقریباً مُقارنِ غروب آفتاب بود که به محلّی رسیدیم موسوم به « چاه کُردان » .   

در اینجا چاهی بود که راه سراشیبی برای آن درست کرده بودند که از مسافتِ چند متر به آن سراشیبی کَنده بودند تا به چاه می­ رسید و این چاه کُردان در آن بیابان ، فروگاه دزدان بود که قبل از وصول به جادّه در آنجا آب می­ خوردند و اسبهای خود را سیراب می ­کردند و بعد واردِ جادّه می­ شدند .

از آنجا تا جادّه قریبِ یک فرسخ راه بود ، اسدالله بیگ چاپار و آن پسر سورچی محلّ چاه را می ­شناختند ، به عشقِ آب ما را تُند می­ بردند در آنجا واردِ سراشیبی شدیم . وضعِ چاه طوری بود که آب خوردن با دست ممکن نبود ، یعنی با یک دست می ­بایست سقفِ چاه را چَسبید و با دستِ دیگر که به زحمت به آب می ­رسید پُر کردن دست مشکل بود و حاصل آنکه دست تَر می­ شد ولی آب خوردن ممکن نبود . قضا را در جمعِ ما کُلاه میرزا حسن­خانِ کاشی را نبرده بودند . دزدهای قبایلِ بَدَوی مخصوصاً دزدِ تُرکمان به پَستی و فرومایگی و تنگ ­نظری و خسّت معروف هستند که از یک جُفت کفشِ پاره و فرسوده ، از یک دستمالِ پارۀ کثیف نمی­ گذرند همه چیز را می ­برند . همین که کُلاه میرزا حسن­خان را نبرده بودند باید حدس زد آن کُلاه چه کُلاهی بوده است . کُلاه نمدی سیاه ساختِ ایرانی بود ، کُهنه و فرسوده و پُر از لکّه­ های کوچک و بزرگ که از عَرَق و باران و گَرد و خاک به آن شکلها درآمده بود . اساساً مسافرِ ایرانی با گاری سفرکُن مسلّم است در موقعِ مسافرت چه رَقَم کُلاهی را از بینِ کُلاهای خود انتخاب می­ کند . به هر حال بر فرضِ نو هم بوده که در کاشان به سر گذاشته تا به آن مکان رسیده معلوم است چه شده است .

 همان مقدار عرقی که آن روز سرِ پُر شورِ میرزا حسن­خان کرده بود و مقدار خاک تیره ­روزی که بر سرِ او نشسته بود کافی بود که چگونگی کُلاه را بتوان به تصوّر آورد . کُلاه میرزا حسن­خان به جای جامِ آبخوری به کار رفت هر یک هر قدر توانست آب خورد . بیچاره اسدالله بیگ چاپار هِی نصیحت می ­کرد که : « باباجان احتیاط کنید که نترکید ، خطرناک است . » به هر حال بعد از این موضوع که از سوانحِ زندگیِ ما محسوب می­ شد از چاه درآمدیم و رو به راه نهادیم . یک ساعت بعد به جادّه رسیدیم .

کاروانسرای میاندشت

در جادّه ملاحظه شد که از چاپارخانۀ میاندشت چند اسب آورده بودند و ما مسافرین را سوار کرده به میاندشت بردند . من به همان حُجره ­ای که مرحوم آقامحمّد را در آن جای داده بودند رفتم البتّه در این وقت تقریباً ساعتِ دَه بعد از ظهر بود و همه خوابیده بودند . اسدالله بیگ از شاگردِ سورچی آنجا سرداری گرفت و برای من آورد ، یک نوع کَمرچینی بود یعنی ؛ آنکه در زیر می ­پوشند و سرداری را روی آن می­ پوشند .

کَمرچینی بود زردرنگ از پارچه ­های پنبه ­بافتِ دامغان ، جنسِ کرباسی زردرنگ که به کُلّی پاره و ریش بود . لباسی بود که شاید دور انداخته بودند ، به هر حال برای من که جُز شلوار هیچ در بدن نداشتم و بدنم روز سوخته بود و شب از وزشِ باد و سرما می ­سوخت نعمتی بود . نقصی که داشت این بود که دُکمه نداشت ، خودم دو طرفِ آن را سوراخ کردم و یک قطعه نخِ کُلُفتی از آن سوراخها گذرانده ، گِره زدم . فقط آقا محمّد را دیدم و بر بدبختی من واقف شد ، نه پولی داشت به من بدهد ، نه خوراکی و نه لباسی . طولی نکشید که گاری را بستند و حَرَکَت کردیم . در آن گاری که نشستیم هیچ قِسم باری نداشت ، ماها با آن پاهای مجروح در آن گاری خالی نشستیم و روان شدیم . دزدها هم یعنی دزدهای مقیمِ میاندشت دیگر به ما نظری نداشتند به اضافه با آن قیافۀ تزویر و ریایی که مختصّ مردِ فرومایه است اظهارِ دلسوزی هم می ­کردند .

من از اسدالله بیگ خواستم که چون به محلّی که در آن تُرکمانها ما را اسیر کردند برسیم همّتی کند که صندوقِ کتابهای مرا در گاری بگذارد . اسدالله بیگ هم همین کار را کرد و آن صندوقِ شکسته را با کتابهای داخلِ آن و هر مقدار کتاب که در بیرون ریخته بود جمع­ آوری نموده در گاری گذاشت . صبح به عبّاسی رسیدیم ، اهالی عبّاس ­آباد و دهاتی­ها به نامِ خیرات و اطعامِ مساکین به ما چند نفر شیر و چای و نان خوراندند . اسدالله بیگ اهتمامی داشت که هر چه زودتر حرکت کنیم ، به من هم می ­گفت : « من همۀ فکرم در این است که تو زودتر به منزل برسی . » بعد از ظهر به مزینان رسیدیم . در اینجا یکی از دهاتی­ها یک سینی بزرگِ انگور آورد و به ما آسیب ­دیدگان داد . من در عُمرم خوراکی را به آن اشتها و لذّت نخورده بودم ، انگورِ پیش­رسِ خوبی بود ، نوبرِ انگور حساب می ­شد و پس از رنجها و محرومیّتها هر دانۀ آن انگور حُکمِ جواهرِ گرانبهای عزیزی را داشت . همان حاجی دهاتی که مردِ صدّیقِ خوش­ قلبی بود و دلسوزی زیاد می­ کرد چای و شیر و کَره هم به ما خوراند . شب از آنجا حرکت کردیم .

اسدالله بیگ می ­گفت : « نقشۀ من این است که تو شب واردِ سبزوار شوی زیرا اگر روز به این شکل یعنی با سر و پای برهنه و آن کَمر جینِ صاحب­ مُرده وارد شوی خلافِ حیثیّاتِ شهری تو است . »

من می­ گفتم : « خیر ؛ اسدالله بیگ ، هر چه زودتر وارد شوم بهتر است . » به هر حال روزِ بعد وارد شدیم . یعنی بعد از ظهر من مقابلِ چاپارخانه از گاری بیرون آمده رو به منزلِ خود رفتم و به اسدالله بیگ گفتم آن صندوق را بعد بفرستد . چون به منزل رسیدم در زدم ، دختری که کُلفتِ منزل بود آمد ؛ گفت : « چه می ­خواهی ؟ » گفتم : « من قاسمم ، آمدم . » دختر دوید که شاگردِ سورچی آمده و می ­گوید : « آقا وارد شده است . » به هر حال وارد شدم و مادرم و خواهرم و سایرین به آن حال مرا دیدند . حمّامی در منزل داشتیم حاضر کردند من اِصراری داشتم که با آن لباس و آن هیئت عکسی بردارم . در آن وقت وسایلِ عکّاسی آن هم در شهرِ کوچکی مثلِ سبزوار به فراوانی امروز نبود طول کشید ، بالاخره آن تشریفِ شریف را از تَن دور کرده به حمّام رفتم . از لباسهای دایی ­ام یک مقدار لباسِ گَل و گُشاد برای من آوردند و پوشیدم ، مخصوصاً جُبّۀ برک گُشادی بود که مرا به شکلِ شاگردِ مستوفی­های قدیم درآورده بود .

یکی دو روز بعد سخت ناخوش شدم و تبِ شدیدی عارض شد که مدّتی شاید قریبِ دو ماه طول کشید . نمی ­دانم چه قِسم تَبی بود ، شاید نتیجۀ گَزشِ کَنه و امثالِ آن بود یا هر تَبی دیگر ، به هر حال بسیار عَلیل و ناتوان شدم . در این بین اقداماتی شد که مرحومِ آقامحمّد نجات بیابد ، برای علیخانِ سوادکوهی پولی می ­فرستند و واسطه­ ها نزدِ او می ­فرستند . به هر حال آن مرحوم آقامحمّد را رها می­ سازد ولی چون دستۀ حسین­ زاده با علیخان بد بودند به طوری که شبها و روزها خودِ آنها در دو کاروانسرا برای حفاظتِ یکدیگر قراول داشته ­اند و این اختلافات روز به روز شدّت می­ یافته ، موقعی که آقامحمّد را رها می­ سازند ، حسین­ زادۀ شَقی برای اینکه به مردم بفهماند که بدونِ جلبِ رضایتِ او کار انجام یافته ، می ­فرستد و در یک فرسخی میاندشت آقامحمّد را از گاری پایین می­ آورند و به تیر تلگراف بسته ، تیرباران می ­کنند و در همانجا در بیابان مدفون می­سازند . این خبر غوغایی در خانوادۀ ما پیدا کرد و همه را متألّم و متأثّر ساخت .     

یادداشتهای دکتر قاسم غنی ( زندگی من ) مجلّد اوّل ، به کوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری ، انتشارات آبان ، تهران ، چاپ اوّل ، 1361 ، ص 71 ـ 81

دکتر قاسم غنی از تُرکمانها می گوید . ( 1 )

مُقارنِ پایانِ سال تحصیلی آقامحمّد به تهران آمد و کارهای تجارتی داشت آنها را خاتمه داد و به اتّفاق او به طرفِ سبزوار حَرَکَت کردیم . یک نفر آدم از اهالی بلوکِ کوه­ میش سبزوار هم با ما بود . آقا محمّدحسین دایی هم در تهران ماند و به کارهای تجارتی خود مشغول بود . 

در آن موقع جماعتی از دُزدان و راهزنان در میاندشت واقع در بینِ شاهرود و سبزوار که کاروانسرای آن مانند قلاع محکم ساخته شده و چون میاندشت از نقاطی است که سر راه تُرکمان واقع بود و بیشتر حرکات تراکمه از آن نقطه واقع می ­شد . در دورۀ ناصرالدّین شاه ظاهراً حسین ­خان شهاب الملک شاهسوَن آن کاروانسراها را ساخته ، قناتی دایر کرده و نقشۀ او ضمناً این بود که کاروانسراها را به شکل قلاع بسازد که اضافه بر اینکه محلّ استراحتِ مسافر واقع شود در موقع لزوم برای مدافعه هم خوب باشد . در داخلِ کاروانسرا قنات ظاهر می ­شد و انبارهای متعدّد دارد . در این کاروانسراها حسین ­زاده یک نفر از ایرانیهای مقیم روسیّه و آخال با جماعتی راهزن که در آن وقت به زیّ مجاهدین در می ­آمدند و با ترور و وحشت تعدّی می ­کردند در آنجا مستقرّ شده بود و به اطراف دستبُرد می­ زد و از مسافرین و عابرین و مال ­التّجاره هم باج سبیل می­ گرفت . جماعتی از دزدان و اَشرارِ اطراف هم به او ملحق شده بودند . علیخان سوادکوهی هم با دسته ­ای از سوارانِ خود که مردم خوار و ورامین و غیره بودند و به نوبۀ خود یاغی و عاصی بود به آن دسته ملحق شده بود .

کاروانسرای میاندشت

و دو کاروانسرای بزرگ یکی در تصرّفِ او بود و یکی در تصرّفِ حسین ­زاده ، او هم با حسین­ زاده همدست و متّحد شده بود . از عابرین باج می ­گرفتند و اشخاصِ مضطربِ مسافرت یا بی ­خبر که به چنگِ آنها می ­اُفتادند با دادنِ چیزی عبور می­ کردند . خلاصه ما به شاهرود رسیدیم تحقیقات کردیم همه گفتند : راه خوب است و می ­آیند و می ­روند . رفتیم و روز بعد ، بعد از ظهر واردِ میاندشت شدیم هر چه داشتیم تفتیش کردند و بسیاری از چیزهای متعلّق به آقای آقامحمّد را توقیف کردند و پول خواستند . ما پولِ زیادی همراه نداشتیم . بعد از دو روز قرار دادند مرا رها سازند بروم به سبزوار و آقامحمّد را گِرو نگاه دارند تا پول برسد . آقامحمّد از دستۀ حسین ­زاده که در کاروانسرای اوّل بود وحشت داشت برای اینکه او هم دزد بود هم خونخوار ، در حالی که علیخان دزد بود ، دزدِ ایلیاتی حقّ و حسابدانی بود ، دَلِه دزد نبود به اصطلاح خود را به او بَست و به سرای او منتقل شدیم .  

حسین ­زاده که ظاهراً با علیخان متّحد بود موافقت کرد . خلاصه روز سوم وقتِ سَحَر من با یک صندوقِ کتابهای مدرسه ­ای که اجازه دادند با خود ببرم و برای آنها مصرفی نداشت با گاریِ پُست حَرَکَت کردم . مُقارنِ طلوعِ آفتاب که تازه آفتاب طالع شده بود به یک فرسخ و نیمی میاندشت ( مشرق میاندشت ) رسیدیم که ناگهان صدای تیر به گوش رسید و این تیر متوالی شد به طوری که چهل پنجاه تیر شلیک شد . گاری نگاه داشت و اسدالله بیگ چاپار و سورچی که از این پیشامدها زیاد دیده بودند گاری را نگاه داشتند و پارچه­ های سفید و غیرسفید به دست گرفته اَلاَمان طلبیدند . جماعتی تُرکمانِ مسلّح از تپّه ­های اطرافِ جادّه سرازیر شده گاری را راندند به عقبِ تپّۀ مرتفعی . چون به فضای واقع در پُشتِ تپّه رسیدیم دیدیم صدها نفر زن و مرد روی زمین نشسته و چندین گاری و اسب و قاطر و اُلاغ نیز در آن محوطه موجود است معلوم شد از شبِ گذشته هر کس از هر طرف آمده به عقبِ تپّه رانده ، هر چه داشته ­اند گرفته بار و بُنۀ خود را بسته و منتظر بوده ­اند که آخِرین دستبُردی هم به جادّه بزنند که این آخِرین ، شکارِ گاری ما بود . در طُرفة العین بارهای گاری را بیرون ریخته همه را باز کرده و به طوری که متناسب برای بار است و تَرک ­سوار باشد بارها را ترتیب دادند و بعضی چیزها را دور ریختند ؛ یکی بسته­ های کاغذهای پُست بود و یکی صندوقِ کتابِ من که برای آنها به نفرین هم ارزش نداشت . بعد از ترتیبِ بارها مسافرین را هم لُخت کردند . یعنی هر کس هر چه داشت در پا و سر و تَن از او گرفتند و در تَرک بستند . برای هر کسی شلوارِ پای او را باقی گذاشتند . لباسهای زنها را هم نگرفتند . بعد از بستنِ بارها به اسبهای گاریها ، زنها را که مجموعاً شاید دَه نفر زن و دو سه طفل بودند به تَرکها سوار کردند و ماها را هم امر دادند پیاده در رکابِ اسبها بدویم و به طرفِ شمالِ جادّه راندند . صحرایی بود خشک و خالی و پُر از خار و علفهای صحرایی ، شنزار یا بهتر است بگویم سنگستان و مرتفع که همه جا سربالا می­ رفت ، جادّه و راهی هم دیده نمی ­شد . آنها یعنی دزدها به خوبی این جادّه را می ­شناختند ، بسیار تُند حَرَکت می ­کردند ، ما هم باید تُند بدویم و آنها با شلّاق نَهیب می ­زدند . بعد از یک فرسخ که به واسطۀ پای برهنه و زخمی شدنِ پاها و ساقها از سنگها و خارها و بوته ­ها و خستگی و سوزان شدنِ آفتاب ناتوانی ماها زیاد شد اوّلِ سختی شروع شد . یعنی هر کسی را که به سرعت نمی ­رفت با شلّاق می ­زدند و بدنهای عُریانِ جماعتِ اُسرا از ضربۀ شلّاق سیاه می­ شد . فصل هم بدترین فصلها بود . یعنی اوایلِ ماه تیر ، یعنی اوّل ماه تابستان بود زیرا در نیمۀ آخرداد امتحاناتِ مدرسه تمام شد و امتحان در کارِ تمام شدن بود که من و مرحومِ آقامحمّد حَرَکَت کردیم . این صحراهای سنگزار و خشک ، فوق العاده سوزان است . هر چه آفتاب به نصف النّهار نزدیک می­ شد گرما هم بر خستگی و ناتوانی می­ افزود . از طرفِ دیگر تشنگی بلایِ غریبی بود .

اسدالله بیگ چاپار و سورچی که تجربه ­ها داشتند به مسافرینِ اسیر می­ گفتند که : « هر چه قوّه دارید بدوید زیرا اگر از دویدن بمانید شما را می ­کُشند زیرا می ­ترسند که به جادّه برگردید و خبر بدهید و موردِ تعقیب واقع شوند . » و می ­گفتند : « آنها سه چهار فرسخ می ­برند و در آنجا پس از آنکه اسبهای خود را هم قدری راحت بدهند رو به اوبه­ های تُرکمانی و ایلاتِ خود خواهند رفت و ما را یا خواهند کُشت یا رها خواهند ساخت به هر حال امید رهاشدن بیشتر است به دلیلِ اینکه فعلاً با خود می­ برند . »

البتّه وحشت از کُشته شدن ، وحشت از شلّاقِ تُرکمان محرّک بزرگی بود و به هر نکبتی بود در واقع ما را به جلو می ­راند و جراحتهای پا و ساق و خستگی فوق العاده و عطش زیاد و سوزش از حرارت آفتاب ، همه در مقابلِ آن وحشتِ عظیم ناچیز بود . خوشبختانه همان طور که ما خسته می ­شدیم اسبها هم در آن گرما خسته می ­شدند و آن تندروی اوّل منزل را نداشتند ، خُلاصه رفتیم و دویدیم تا مُقارنِ ظهر به تپّۀ مرتفعی رسیدیم ، تپّۀ خاکی سُرخ­رنگی که بنا به تقریرِ اسدالله بیگِ چاپار چهار فرسخ تا جادّه فاصله داشت .

در اینجا تُرکمانها چند نفر را در تپّه­ های مرتفعِ اطرافِ آن مکان به عنوانِ دیده­ بان گُماشته و بارهای اسبها را فرود آوردند . جماعتِ اُسرای زن و بچّه را در طرفی و ما مردها را در طرفِ دیگر به فاصلۀ کمی از آنها نشاندند و خود به سیراب کردنِ اسبها مشغول شدند .

در یک نقطه از این تپّه دَخمه­ مانندی بود که از سقفِ آن دَخمه ، قطره قطره آب فرو می­ ریخت و آن دَخمه را به طولِ زمان همان قطرات به وجود آورده بود . در آن گودال مقداری آب جمع بود ، تُرکمانها با توبره­ هایی که ساختِ مخصوصِ تُرکمانهاست و آب در خود نگاه می ­دارد و نَم پس نمی­ دهد اسبها را آب دادند . یعنی آن توبره ­ها را که دسته­ ای داشت هِی در آب فرو بُردند و هِی به اسبها خوراندند . پس از سیراب کردنِ اسبها خودشان آب خوردند و بعد چند آفتابۀ چُدنی که داشتند پُر از آب کرده و آتشی با آن خار و خاشاک تپّه برافروختند ، آفتابه ­ها را در وسطِ آن آتشها گذاشتند و چایِ سبز تُرکمانی برای خود درست کردند .

امّا ما آبی نیافتیم که بخوریم به این معنی که آبِ آن گودالِ پهنِ خاکی تمام شد و مطلقاً چیزی در آن باقی نماند . باید ساعاتی صبر کرد تا آبی دوباره جمع شود . من خودم که توانستم خود را نزدیکِ گودال برسانم گِلهای مرطوب را می­ کَندَم و می ­مکیدم و آن گِلها را به بدنِ خود می ­مالیدم به احتمالِ اینکه قدری خُنک شوم و التهابِ درونی کم شود . البتّه این کار از روی فکر نبود ، تدبیر حساب نمی­ شد بلکه حَرَکَتِ غریزی فطری بود . فوق ­العاده مشکل است حالتِ روحی و درونی خود را وصف کنم که در چه حال بودم . من از سایرین خبر نداشتم و خودم التهاب و انقلاب و اضطرابی داشتم که با هیچ قلم و بیانی نمی ­توانم تعبیر کنم . زندگی و آینده و حیات همۀ اینها برایم ناچیز بود ، چیزی که در آن ساعت همه چیز من حساب می­ شد شربتی آب بود و آب همین آبِ روان بی ­قیمتی که در جویبارها روی هم می ­غلتد یک کاسۀ آن آب ، دنیا و آخِرت ، حال و مستقبل و امید و آرزو و منظور و مطلوب و معشوق من بود و بس .

الآن که سالها از آن تاریخ می ­گذرد مثلِ این است که در سرِ انگشتانِ خود هنوز لذّت لمسِ آن گِلهای سُرخ را حسّ می ­کنم . هنوز چشمهای من پُر است از منظرۀ زیبای قطراتی که از شکافِ تپّه می ­چکد و هنوز آن گِلهای مرطوبی را که بر سینه و شکم و بازوانِ خود می ­مالیدم حُکمِ دلپذیرترین و مُسَکّن ­ترین و تسلیت ­بخش ­ترین مَرهم­ها را دارد .

تُرکمانها چای سبز و نان و خورشِ خود را خوردند و بنایِ کَنکاش را گذاشتند . اسدالله بیگ چاپار و آن سورچی که جوانی بود از اهالی عبّاس ­آباد واقع در شش فرسخی شرقِ میاندشت اندکی تُرکمانی و کُردی می ­فهمیدند و به دقّت گوش می ­دادند و دائماً وَجَناتِ آنها از وحشت حکایت می ­کرد .     

این دزدان مرکّب از سی و سه نفر بودند که 17 نفرِ آنها تُرکمان و 16 نفر آنها از کُردهای سرحدّی خُراسان بودند یعنی ؛ کُردهایی که در منطقۀ حکومتِ بجنورد بودند . تُرکمانها در این دزدیها می­ بایست دزدانِ کُرد را هم شریک کنند زیرا باید از خاکِ آنها بگذرند و اینها هم به راهها و مَسالکِ آنها آشنایی داشتند به اضافه این کُردها هم مسلّح و راهزنند . 

نکتۀ دیگر هم این است که تُرکمانها سنّی متعصّب ­اند و کُردها شیعه ، حاصل آنکه به هر اندازه که یک دسته دزدِ جاهلِ بَدَویِ بیابانگردِ درّنده ­صفت ممکن است احساساتِ مذهبی و عقیده ­ای داشته باشند ، اینها به سَبکِ خود دارا بودند .

کاروانسرای میاندشت

نُکتۀ دیگر هم این است که چند ماه قبل شیرالله خان نَردینی که از کُردهای نَردینِ همین حدود بود جماعتی از سرانِ تُرکمان را که با آنها داعیّۀ دوستی داشت دعوت کرد و آنها را کُشت و مالِ آنها را غارت کرد . تُرکمانها هم دست به غارت و چپاول و راهزنی به نَحو اَشَدّ زده ، چیزی که بر دزدی که شغلِ عادی آنهاست افزودند این بود که به انتقامِ کُشته شدنِ سرانِ خود ، ایرانیانی را که به چنگِ آنها می ­اُفتادند اضافه بر لُخت کردن می­ کُشتند .       

این مُباحثه و کَنکاشِ دزدان در این بود که تُرکمانها عقیده داشتند که زنها را اسیر ببرند و ما مردها را که متجاوز از بیست نفر بودیم بکُشند . کُردها عقیده داشتند که ما را نکُشند و رها سازند به اضافه مردهایی که زنانِ آنها و اطفالِ آنها اسیر شده ­اند پول خواهند آورد که اُسرا را پس بگیرند . مُباحثه و هَیاهوی بینِ این دو دسته زیاد بود . اسدالله بیگ و آن پسرِ سورچی که حرفهای آنها را گوش می ­دادند محرمانه به ما می ­گفتند و قیافۀ آنها خود وضعِ غریبی داشت دائماً حَرَکاتِ چشمان و خُطوطِ سیمای آنها بیان می ­کرد که چه می­ شنوند . گاهی وَجَناتِ امّید بود ، گاهی قَلق و اضطراب ، گاهی تعجّب و توسّل . من گوش می ­دادم و اگر امروز از من بپرسند : چه حالی داشتی ؟ جواب خواهم داد : نود درصدِ حواسّ من متوجّه گودالِ آب بود ، مابقی در درجۀ دوم از اهمّیّت بود . 

به اضافه طبعاً بدبین نیستم و آنچه بعدها هم امتحان کرده ­ام در حدوثِ فِتَن و حوادث و پیشآمدِ بلا بسیار بسیار صبور و متحمّل و بُردبارم و به عاقبت خوشبین هستم و حوصله و متانت و قوّۀ تحمّلِ غریبی پیدا می ­کنم .

تقریباً سه ساعت یا بیشتر بعد از ظهر بود که مجلسِ کَنکاشِ دزدان تمام شد و اسدالله بیگ سَجدۀ شُکر کرد که تصمیم گرفته ­اند ما را رها سازند . تُرکمانها بار و بُنۀ خود را بستند و رو به دشت سرازیر شدند ، چند نفر هم در همان تپّه ­های بلند به دیده­ بانی مشغول شدند . رئیسِ تُرکمانها که سردار قربان نامیده می ­شد امر به کوچ داد در اینجا هم مقداری کاغذِ پُست و زائد بود که دور ریختند .

یک نفر تُرکمانِ کور هم یعنی واحدالعین که پیرمردی بود کیسه ­ای پُر از نان و ذُرّت به دست گرفت و به هر یک از ماها یک قُرصِ نان داد و گفت : « شما باید در اینجا بمانید تا ما دیگر دیده نشویم ، سیاهی ما دیده نشود و اگر قبل از آن حَرکَت کنید این دیده­ بانان شما را خواهند کُشت . » دیده ­بانان سبکبار بودند که چون جماعت دور شوند آن گاه به تاخت به آنها ملحق شوند و گفت : « پس از آنکه دیده ­بانان هم حَرَکت کنند و دیگر دیده نشوند شما باید حَرَکت کنید . امّا تکلیفِ اُسرایِ زنانه این است که آنها را ما می­ بریم پرستاری و نگاهداری می ­کنیم کسانِ آنها باید به « استراباد » پول بیاورند و آنها را بگیرند . »

صاحبانِ زنها پرسیدند : « در آنجا به کجا مراجعه کنیم ؟ »

گفت : « چون به استراباد برسید خواهید فهمید به کِه باید مراجعه کرد . » و بعد گفت : « حالا برای خداحافظی و سپاسگزاری که از خونِ شما درگذشتند رِکابِ سردار قربان و دیگری که رئیسِ دزدانِ کُرد بود ببوسید . » خودِ تُرکمان کور هم دستِ خود را دراز کرد که جماعت ببوسیم . به این طریق ما را رها ساختند .

 در این فاصله هر یک کم و بیش آبی خوردیم . به هر اندازه جمع می­ شد همانطور گِل ­آلود می­ خوردیم . هر کس توانست نانِ ذرّت کُهنۀ درشتی را که به هر یک رغیفی دادند خورد . حالا مصیبت در این بود که جراحتهای پاها و ساقها طاقت ­فرسا بود و پاها و بدنها به طوری بی ­حسّ و کوفته شده بود که حرکت کارِ مشکلی بود .

 امّا همراهانِ گاریِ ما آنچه به خاطر دارم عبارت بودند از یک نفر موسوم به میرزا حسن­ خانِ کاشی که ظاهراً از اعضای تلگرافخانه مأمورِ مشهد بود و او زنی داشت و دختر هشت نُه ساله­ ای . بیشترِ محمولاتِ گاری هم متعلّق به این میرزا حسن­ خان بود و آن بارهای متعلّق به او عبارت بود از چند بسته فرشهای کاشی و قُماشهای ابریشمی کاشی .

زنِ او و دخترِ او را هر یک به تَرکِ یکی از تُرکمانها سوار کردند . زن سه بار خود را از تَرک به زمین انداخت . دفعۀ چهارم او را بسیار زدند و پاهای او را می ­خواستند ببندند . شوهرش نزدیک رفت و خوب شنیدم گفت : « زن جون برو ، من رضا می ­دهم بروی . » با لهجۀ کاشی و با حُزن و اندوهِ وصف ­نشدنی عجیبی و قیافۀ وحشت­ زده و سردرگُمی این کلمات را اَدا کرد . به دخترش هم گفت : « بابا جون برو . »

ادامه در پُست بعد 

یادداشتهای دکتر قاسم غنی ( زندگی من ) مجلّد اوّل ، به کوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری ، انتشارات آبان ، تهران ، چاپ اوّل ، 1361 ، ص 71 ـ 81

چهار منزل وحشتناک : از میاندشت تا مزینان

از هنگامی که اساسِ سلطنتِ صفویّه متزلزل گردید بازرگانان و زائران که از جنوب و مغربِ ایران از راهِ شاهرود متوجّه خُراسان بودند بیش از پیش سفر به مشهد را کاری خطرناک دیدند . فریزر ، ژنرال فریه و اودانوان مکرّر از خطرِ هُجومِ تُرکمانان و سایر راهزنانی که میانِ شاهرود و مزینان فعّال بودند سخن می­ گویند امّا جورج کرزن نخستین جهانگردِ بیگانه­ ای است که منازلِ چهارگانۀ بینِ شاهرود و مزینان را « چهار منزل وحشتناک » نامیده است . این چهار منزل حین سفر از شاهرود به سوی نیشابور به ترتیب عبارت از میاندشت ، اَلهاک ، عبّاس ­آباد ، صَدرآباد بود و فاصلۀ مزینان تا میاندشت از یازده فرسنگ تجاوز نمی­ کرد . در طول راه همیشه روز و شب ، در هر پیچ و خَمی و در پشتِ هر صَخره ­ای خطری در کمینِ کاروانیان نشسته بود و همیشه امکان داشت که در یک چشم بر هم زدن دزدانِ تُرکمان از کوه سرازیر شده مالِ کاروانیان بی ­گُناه را چپاول کنند و خودِ آنها را به اسارت دستگیر سازند . این خطر تا اَواخر دورانِ سلطنت ناصرالدّین شاه وجود داشت و چُنانکه جورج کرزن نوشته تا سال 1307 هـ و به احتمالِ قوی در طولِ بیست و پنج سال اوّل سدّۀ چهاردهم هجری « هر ماه دو بار گروهی از سربازانِ پیاده مجهّز به شمخال و دسته ­ای از سربازانِ سوار که یک عَرّاده توپِ قدیمی را با خود می­ کشیدند » در طولِ راه میانِ شاهرود و مزینان به گَشت و پاسداری مشغول بودند . چُنانکه بیشتر جهانگردانِ بیگانه اشاره کرده ­اند عاملی که در این راه پُر خطر از رنج سفرِ کاروانیان می ­کاست وجودِ کاروانسراهای بزرگ و مجهّزی بود که بعضی از آنها مانندِ کاروانسرای با شُکوه میاندشت گُنجایشِ صدها نفر مسافر را داشت . به گفتۀ مسافر جهاندیده ­ای این کاروانسراها برای مسافران در هر فصلی از سال به ویژه در زمستان به قدری مفید بود که هر چه از مزایایش می ­گفتند اغراق نبود .

در پنج فرسنگی میاندشت دهکده یا قلعۀ عبّاس­ آباد قرار داشت که برای نخستین بار به فرمانِ شاه عبّاس بزرگ بُنیاد نهاده شد و در عهدِ پادشاهی وی قرارگاهِ گروهی از مهاجران گُرجی گردید . دشواریهای زندگی در اقلیمی نامساعد ، سرزمینی دور اُفتاده ، بی ­آب و علف و خطرناک با مزاجِ این نوخُراسانیهای غیور سازگار نبود و به طوری که فریزر شرح می­ دهد در سالهای اوّل زمامداری فتحعلی شاه باقیماندۀ گُرجیان عبّاس ­آباد به سختی و تنگدستی روزگار می گذراندند و به یادِ سالهایی که پدرانشان در سرزمین گُرجستان در عین رفاه و شادمانی می ­زیستند حَسرت می ­خوردند . از عدّۀ ساکنانِ دهکدۀ عبّاس ­آباد اطّلاع دقیقی نداریم . پاره ­ای از محقّقان عدّۀ مهاجرانِ اصلی را چهل خانوار ضبط کرده­ اند .  

هنگام سفر از میاندشت به عبّاس ­آباد چشمانِ مسافر کراراً بر توده­ های بزرگی از سنگِ مِس می­ افتاد که به گواهی فریزر یادگار دورانِ استفاده از کانهای مس این ناحیه بود . ظاهراً استخراج مس از کانهای این ناحیه تا پایان عهدِ زمامداری اَفشاریّه رواج داشته است و این نکته را پرسی سایکس نیز تأیید می ­کند . دو فرسنگ پس از عبّاس­ آباد مسافر به قلعۀ صدرآباد می­ رسید که از بناهای میرزا آقاخان نوری بود و پس از طیّ سه فرسنگ و نیم قریۀ مزینان قرار داشت .

قلعۀ قدیمی مزینان به همّتِ « اللهیار خان قلیچی » مشهور به « اللهیار خان یاغی » ساخته شده بود و هنگامی که فریزر برای نخستین بار از این ناحیه عبور می ­کرد آنجا را آباد و صاحبِ بُرج و باروهایی محکم می ­دید . دَه سال بعد که بُنیادگذارِ شهرِ جدیدِ سبزوار به واسطۀ مخالفت با خطّ مشیِ فتحعلی شاه سر به شورش برداشت تمامی آبادیهای مزینان به ضربِ گلولۀ توپهای عبّاس میرزا با خاک یکسان گردید و اندکی پس از آن تاریخ ، سیلِ بزرگی نیز آثارِ خرابیهای وارده را از نظر پنهان ساخت . ناگفته نماند که چون در هُجوم لشکریانِ عبّاس میرزا سیل بندهای مزینان شکسته شده بود از آن پس دیگر هیچ دِژی در دِه مزبور دوام نیاورد چُنانکه قلعۀ نوبنیاد 1289 هـ را آب بُرد و بنایی که بعداً در آغازِ سدۀ چهاردهم هجری ساخته شده بود به همان سرنوشت دُچار گردید .   

جغرافیای تاریخی خُراسان از نظر جهانگردان ، تألیف ابوالقاسم طاهری ، انتشارات شورای مرکزی جشن شاهنشاهی ایران ، 1348 ، ص 163 ـ 164