کارگری در شاهرود

علی ، رمضانعلی ، مهدی

این روزها در فرومد به راحتی کارگر پیدا نمی ­شود ولی آن سالها در فرومد کار پیدا نمی ­شد . این بود که بسیاری از مردم برای کار راهی تهران و شاهرود و ... می ­شدند . من سوم راهنمایی را که خواندم تابستان سال 1361 با برادرم برای کارگری به شاهرود رفتیم ، بچّه ­های فرومد زیاد بودند ، ما بیشتر در مسافرخانۀ ابوالفضلی ساکن می ­شدیم . ایوانِ طبقۀ دومش برای تابستان آن هم در شب مناسب بود ، قیمتش هم نسبت به اتاقها با پولِ کارگری مناسب ­تر بود . صبح که از خواب بیدار می­ شدیم ، آمادۀ رفتن به میدانِ مرکزی شهر می ­شدیم بدونِ آنکه فرصتِ صبحانه خوردن باشد ، کنارِ میدان که کارگرها منتظر می ­ایستادند قهوه ­خانه ­ای بود که گاهی یک یا دو استکان چای می­ خریدیم و می ­خوردیم . انتظار اینکه کسی بیاید و کارگر را برای کار انتخاب کند سخت و تا حدودی تحقیرکننده است . وقتی چند روزی کار داری و نیاز به رفتن به میدان نیست و صبح مستقیم به سرِ کار می ­روی خیلی بهتر است ، نگرانِ پیدا کردنِ کار هم نیستی . گچکارها و چاخوها آن طرفِ میدان می ­ایستادند . اوّلین روزی که به سرِ کار رفتم سنگ ­چینی بود و مُزدِ روزانه هم سی تومان ( سیصد ریال ) بود . سخت ­ترین کار سنگ ­چینی و راحت­ ترین کار میوه­ چینی بود . معمولاً سرِ کار صبحانه می ­دادند ولی ناهار با خودِ کارگر بود . ناهار بیشتر وقتها یک عدد نانِ بَربَری با مقداری انگور یا هندوانه یا گوجه ­فرنگی بود . به نُدرت ساندویچ هم بود . شب هم شام اگر خودمان را تحویل می ­گرفتیم اُملت بود البتّه چای واقعاً رفعِ خستگی می­ کرد . من چند بار هم با پدرم ( خدا رحمتش کند . ) به کارگری ­رفتم ، آن وقت یا در مسافرخانۀ ابوالفضلی ( خیابان ایستگاه ) بودیم یا در گاراژ مسلم ( خیابان مزار ) . گاراژ مسلم مملو از کارگر بود . در همین گاراژ مسلم یک روز صبح پیرمردی برایم از قوری خودش یک استکان چای ریخت به محضِ خوردن حالتِ تهوّع به من دست داد و به بیرون دویدم . تعجّب کردم که این پیرمرد چگونه بدنش با میکروب عادت کرده که واکنش به این قوری مسموم نشان نمی ­دهد !

کنار مسجد جواد الائمه در چهار راه معلّم ـ شاهرود

من به میوه­ چینی به باغهای بسطام هم رفته بودم ، یک باغ پُر از درختانِ سیب ، از صبح تا عصر سیب جمع می­ کردیم و در جعبه می ­چیدیم ، بعد هم آنها را به سردخانه بردیم . باغهای بسطام دیدنی است . بعضی روزها کارِ بنّایی ما با بچّه ­های فرومد بود ، شهید حسن دهقانپور ( خدا رحمتش کند . ) بنّا بود . وقتی با فرومدیها بودیم وقت خوش ­تر می­ گذشت . یکی دو روز هم در سنگ ­چینی با شهید حسن اسکندری ( خدا رحمتش کند . ) بودیم . یادی هم بکنیم از حسن شفیعی ( خدا رحمتش کند . ) وقتی زنِ صاحب مسافرخانه فحشهای رکیک می ­داد ، حسن شفیعی قاه قاه می ­خندید که این چرا فحشهای مردانه می ­دهد !

یک شب محمّد لطفیان ما را به مهمانی دعوت کرد در حیاطِ خانۀ برادرش به ما فالودۀ طالبی داد بعد هم به مسجد غُربا رفتیم . آن شب آهنگران در دعای کمیل نوحه خواند . من گاهی در شاهرود بعضی معلّمانم را می ­دیدم . مثل آقای عطاردی ، آقای یعقوب محمّدی ، آقای مصطفی برزگر ( خدا رحمتش کند . ) ، آقای شهنما ، آقای ولیخانی و ... یک بار آقای برزگر اصرار کرد که به خانه­ شان برویم ، من نپذیرفتم ، گفت : حالا سوار موتور شو برویم ، من هم سوار شدم به محضِ اینکه وارد کوچۀ کسائیان شد خودم را از موتور پایین انداختم و نقشِ زمین شدم ! بعد گفتم : من که گفتم خانه نمی ­آیم ! گویا آقای برزگر یادش رفته بود که در کلاس درس در گوشِ من گفت : « ما یک اتاقِ بزرگی در حیاطمان داریم اگر بیایی شاهرود ، شما را می ­برم در همانجا زندانی می ­کنم . » خُب من واقعاً هراس داشتم .

یک روز با پدرم قرار بود مقداری سیمان از یک ماشین پایین بگیریم ، من قوّتم نمی­ رسید که یک کیسۀ پنجاه کیلویی را بردارم ، پدرم گفت : تو به بالای ماشین برو سیمانها را جلو بیاور تا من روی دوشم بگذارم و ببرم . من هم همین کار را می ­کردم ، بعد یک جوانی آمده بود می ­گفت : تو خجالت نمی ­کشی قسمتِ سنگین کار را به پیرمرد واگذار کرده ­ای ؟!

من سوم راهنمایی را که تمام کردم ، برادرم در سبزوار درس می ­خواند ، پدرم گفت : من دیگر نمی ­کشم که هر دو نفرتان بروید درس بخوانید ، من هم چیزی نگفتم رفتم شاهرود و کار می­ کردم سیزدهم مهر بود که پدرم به شاهرود آمد و گفت : علی گفته ؛ در داورزن هم دبیرستان باز شده ، من از سبزوار به داورزن می ­آیم تا هزینه خانه و رفت و آمد کمتر شود تا مهدی هم بتواند درس بخواند ، تو بیا برو به فرومد تا به داورزن بروی درس بخوانی ، من هم آمدم و برای درس خواندن به داورزن رفتیم .

من پنج روز هم در خانه­ های سازمانی در محدودۀ میدانِ هفت تیر با عبّاس شریعتی کار کردم . کارتی که برای من صادر کرده بودند مبلغِ مُزد روزانه را ننوشته بودند و هر چه می­ گفتم مهندس قبول نمی ­کرد که بنویسد . من دیگر به سرِ آن کار نرفتم تا اینکه برای هر روز به من صد تومان ( هزار ریال ) دادند .

یک روز در میدان برای کار ایستاده بودیم که کربلا علی حبیبی ( خدا رحمتش کند . ) و حسن فلّاح و ... برای تحویل جنازۀ شهید عبّاس حبیبی ( خدا رحمتش کند . ) آمده بودند .

یک روز ظهر من دنبالِ نان رفتم از دو زن که با هم بودند سراغِ نانوایی را گرفتم گفتند : اینجا هنوز نانوایی ندارد و شما هم نان پیدا نمی­ کنی . یک نفرشان از من خواست که دنبالش بروم تا به من نان بدهد ، رفت از خانه سفرۀ نانشان را آورد و چهار پنج عدد نانِ لواش که داخلش بود به من داد . من آمدم همان نانِ لواش خالی را خوردم . یک عدد نان را هم به پیرمردی دادم که او هم کارگر بود یکمرتبۀ بچّه­ های روستایشان ریختند و هر کدام یک تیکه کَندند و روی هوا تمام شد !

بچّه ­های منیدر و کَهنه و کالپوش و ... هم برای کار به شاهرود می ­آمدند .

این روزها در فرومد دنبال کارگر می ­گردی به راحتی کارگر پیدا نمی­ شود ! در صورتی که وقت دارند به راحتی صبحانه بخورند ، ظهر به خانه بروند و غذای گرم بخورند ، شب هم در خانه پیش پدر و مادر یا زن و فرزندشان باشند . من برای باغ کارگر گرفته بودم ، پدر و پسر ساعت دوازده که برای ناهار رفتند به جای آنکه ساعت یک بیایند ساعت دو آمدند ، یک دو فرغون ملات هم زیر ماسه قایم کرده بودند که خشک شده بود . یک کارگر از من خواست که بروم برایش سیگار بخرم ! بعضی کارگرها وقتی صدای ماشین مرا می­ شنیدند می­ دویدند که کار را شروع کنند . بعضی کارگرها معتاد بودند و هر چه چوب میم بود ذغال می ­کردند . بعضی کارگرها بعد از ظهر هم که برایشان چای می ­آوردی می ­خواستند مثل نوبت صبح نیم ساعت استراحت کنند ، یک استای بنّا فقط ملات پهن می ­کرد و آجرچینی را به کارگر واگذار کرده بود . یا نسبت به پُرسیمان یا کم سیمان بودن ملات بی ­تفاوت بود . دو کارگر می ­خواستند آجر جا به جا کنند یکی فرغون را پُر می ­کرد و دیگری خالی می­ کرد من دقّت کردم دیدم حدوداً پنج دقیقه طول می ­کشد که آن کارگر فرغون را پُر کند و دو دقیقه طول می ­کشد تا کارگر دیگر فرغون را خالی کند آن وقت برای این دو دقیقه کار ، پنج دقیقه استراحت می ­کرد تا فرغون پُر شود . واقعاً برای دو دقیقه کار باید پنج دقیقه استراحت کرد ؟! اگر به خودشان واگذاری دیر می ­آیند و زود می ­روند ، مثلاً ظهر وقتی است که اذان می ­گویند هر چند یک ربع به دوازده باشد و آمدنشان به سر کار از روی ساعت است یعنی ساعت یک ! به کارگری گفته بودم با ماسه جایی را پُر کند ، شرایطی پیش آمد که آن ماسه ­ها را دوباره برداریم ، بعد دیدم زیر ماسه ­ها بلوک درسته و آجر و پاره­ آجر هم هست . بعضی استاکارها هم از انجام دادنِ کارِ دیگر مضایقه می ­کنند .

البتّه بعضی هم که دنبالِ رزقِ حلال هستند وقتی کار دنبال است ملات درست می ­کنند ، آجر فراهم می ­کنند ، از کارگر کار می ­طلبند . بعضی کارگرها هم کار خودشان را می­ کنند و از کارگُریز نیستند . خدا رحمت کند پدرم را در قناتِ باشتاباز کار می­ کرد ، رفته بود به حاج محمّد نصیری ( خدا رحمتش کند . ) گفته بود ، این کاری که ما می ­کنیم حلال نیست ، مقنّی کار می ­کند ، من دَلو را پُر می­ کنم می ­آورم پای طناب ، وقتی بر می ­گردم باید به اندازۀ یک دَلو خاک آماده باشد ولی می ­بینم مقنّی دراز کشیده و خاکی آماده نکرده ! می­ گویم : چرا دراز می ­کشی کار نمی ­کنی ؟ می ­گوید : نباید به خودمان فشار بیاوریم . معمولی کار کردن که فشار آوردن نیست . این طور نانِ حلال به دست نمی ­آید . فردایش محمّد نصیری رفته بود کار را بازدید کرده و بعد هم تعطیل کرده بود . مادرم می­ گفت : یک روز حاج محمّد کربلا اسماعیل جای پُل بلند صحبت می ­کرد می­ گفت : نانِ حلال یعنی اینکه حسن صفرعلی بیاید بگوید : این کار را تعطیل کنید بهتر است هر چند من از کار می ­افتم ، من نانِ حلال می ­خواهم !

 

حمّامهای فرومد

 

سر حمّام ـ کوچه پشند 

قدیمی ­ترین حمّام فرومد که من یادم می ­آید ، حمّام خزینه ­ای بود کنارِ مسجد و حسینیّۀ محلّۀ پشند ، بین مسجد و حیاط آقای عطّاری که قبلاً مدرسه بوده و به حیاط نو معروف بود . در اینجا علاوه بر مسجد و حسینیّه ، چنار بزرگی هم هست ، مدرسه و حمّام هم بوده ولی این مکان معروف به سرِ حمّام است . دو واحد حمّام زنانه و مردانه کنار هم بود ، آبِ کوشک از میانِ حمّام می ­گذشت ، خَزینه داشت و پُشتِ حمّام هم گُلَخ / گُلخن یا تون بود که با هیزم کار می ­کرد . مردم می ­توانستند صبح که از حمّام بیرون می ­آیند نمازشان را در مسجد بخوانند . بچّه که بودم به این حمّام رفته بودم ، اینکه در خزینه داخلِ آب بودم در خاطرم مانده است . بعدها این حمّام بلااستفاده مانده و زباله­ دان شده بود .

محلّ حمام قدیمی ـ حیاط کتابخانه

حاجی خسرو قسمتی از باغش را در همین مکانِ فعلی کتابخانه داده بود تا حمّام درست کنند دو واحد حمّام دوشدار ( مردانه و زنانه ) که از آبِ کوشک تغذیه می ­کرد . حمّام خزینه را خراب کردند تا حسینیّه بزرگ شود و جلو حسینیّه و مسجد گُشاد شود . به قولِ ابراهیم نصیری کاش به جای خراب کردنِ حمّام آن را بازسازی می­ کردند و به عنوان یکی از آثار تاریخی فرومد با تغییر کاربری مثل قهوه ­خانه نگه می ­داشتند .

خدا رحمت کند حاجی خسرو را ، زمین نزدیک به مظهر قنات را برای حمّام عمومی داده بود ، این حمّام سالها مورد استفاده قرار داشت . عیسی اسدیان حمّامی بود و مدّتی هم نورمحمّد بیاری .    

یادم هست مادرم مرا به حمّام بُرده بود ، مرا شسته بود و لباس تنم کرده بود و گفته بود : بیرون حمّام منتظر باش تا من بیایم . من به حساب خودم راهی خانه شده بودم . امّا راه را بر عکس رفته بودم . نزدیکِ مسجدِ کوچۀ جنان رسیده بودم چون گُم شده بودم ، گریه می ­کردم زنهایی که برای روضه جلو مسجد نشسته بودند ، می ­گفتند : این بچّة قشنگ از کیه که گریه می­ کند ؟ ها بچّه جان ! تو بچّۀ کی هستی ؟ من گریه می ­کردم و می­ گفتم : « ما ... رام  ... دِ ... حَ ... مومِه » [ مادرم در حمّام است . ]

خاطرۀ دیگری که از حمّام دارم ، از آخرین باری است که مادرم مرا به حمّام بُرد و زنها اعتراض کردند ، مادرم گفت : خُب این بچّه کثیف است ، پدرش هم تهران است چکار کنم ؟ خانم گُلی مدیر مدرسۀ ابتدایی دخترانه بود ، مادرش را به فرومد آورده بود که تنها نباشد ، مادرش می ­گفت : شما به من اطّلاع می­ دادید من همان رَختکن منتظر می ­ماندم البتّه من در آنجا ممیّز نبودم و از دنیای زنها و مردها چیزی نمی ­فهمیدم .

آن حمّام برای سوخت از نفتِ سیاه یا روغن سیاه استفاده می ­کرد و برای همسایه ­ها مزاحمت داشت و آنها هم معترض بودند تا اینکه در همین جای حمّام فعلی یعنی رو به روی مدرسۀ ابتدایی بیت المقدّس ، جهاد سازندگی دو واحد حمّام ساخت ( مردانه و زنانه ) . برای آبِ آن مستقیم از منبع آب شرب لوله ­کشی کردند . آنجا هم مدّتی اسدیان و مدّتی هم حسنعلی خشخاشی / علی ­آبادی ( خدا رحمتش کند . ) حمّامی بودند . در این حمّام بود که حسن شفیعی ( خدا رحمتش کند . ) را برق گرفت و مُرد . آن وقتها ساعت چهار بعد از ظهر کارخانۀ برق روشن می ­شد . من صبح به حمّام رفتم ، وقتی خودم را شسته بودم و از حمّام به قسمت رختکن می­ آمدم دیدم که سیم برق که از سقف آویزان بوده ، افتاده و لُخت پشتِ درب حمّام است با خودم گفتم : این طوری که اگر برق بیاید موجبِ برق گرفتگی می ­شود ، آن قدر کار خطرناک بود که باورم نشد بعد با خودم گفتم : حتماً سیمِ برق را از بیرون قطع کرده ­اند . با خودم اندیشیدم : من که برای لامپِ سقف از جعبه تقسیم برق گرفتم چرا آن را رها کرده ­اند و سیمِ برق را از کنارِ چارچوبِ آهنی آورده­ اند که سیم پُشتِ در بیفتد ؟! یعنی در بحثِ برقکِشی این قدر محتاط بودم که هنگامِ کار با اینکه کارخانۀ برق خاموش بود ولی باز برق را از کنتور قطع می ­­کردم ، این بود که باورم نمی­ شد این سیم ، برق داشته باشد و پُشتِ در افتاده باشد . بعد از ظهر با سیّد احمد هاشمیانپور برقشان را درست می­ کردیم که مجید از حمّام آمد و گفت : حسن شفیعی در حمّام مُرد !

یک بار در همین حمّام بودم ، صابونِ سفید قالبی داشتم ، این صابونها را در سبزوار از میخ آویزان می­ کردند که خشک شود ، در نتیجه یک طرفش سوراخ داشت . یک نفر صابون را برداشت نگاه کرد بعد به دیگری گفت : نگاه کُن صابون را سوراخ کرده ­اند که نشانی داشته باشد گُم نشود !

محل حمّام قدیمی و حمّام جدید

این حمّام از کارایی افتاده بود ، خراب کردند و مهندس علی فاضلی ( خدا رحمتش کند . ) از طرفِ معدنِ کاریزشهر دو واحد حمّام عمومی ( مردانه و زنانه ) با چندین دوش مخصوص آقایان و خانمها درست کرد . مدّتی هم این حمّام کار می ­کرد . منبعی هم درست کرده بودند که تانک سوختش را مستقیم در همان منبع خالی می­ کرد . این حمّام البتّه برای استفادۀ هر سه کوچه بود .

در کوچۀ بالا امّا در ضلعِ غربی مسجد جامع دو واحد حمّام خزینه بود ، من از زمانی که موردِ استفاده بوده یادم نمی ­آید ولی بزرگترها می ­گویند : آن حمّام را در هفته یک روز برای زنها و بچّه­ های خان قُرُق می ­کردند . گرچه در سر آسیا و نصرتیّه حمّام شخصی داشته ­اند . این حمّام با آب قناتِ بازار کار می­ کرده است شاید با خشک شدنِ قناتِ بازار مردم کوچۀ بالا به این فکر افتاده ­اند که دو واحد حمّام در انتهای کوچۀ خانقاه بسازند و آب آن را از نهر رودبار تأمین کنند . میرزا علی عزیزی ( خدا رحمتش کند . ) بانی می­ شود که از مردم پول جمع کند و این حمّام را بسازد . عزیز عزیزی حمّامی آنجا بود ، من چند بار به آن حمّام رفته بودم ، چه زحمتی می­ کشید این مرد ، او یک بُشکه را دو طوقۀ لاستیکی انداخته بود ، از چاهی که کنار شعبۀ نفت بود با چرخِ چاه روغن سیاه می ­کشید و در آن بُشکه می­ ریخت ، بُشکه را از جای شعبۀ نفت ( کنار داروخانه دقیقی ) تا جای حمّام هُل می ­داد و می ­بُرد ، چند وقتی هم آن را روی یک گاری بسته بود و با یک اُلاغ حمل می ­کرد . واقعاً کاری خطرناک بود ، با چکمۀ و دست و زمین روغنی ، احتمال لیز خوردن و در چاه افتادن بود ! وقتی حمّام کوچۀ بالا خراب می ­شد ، کوچه بالایی ­ها به حمّام کوچۀ پشند می ­آمدند و بر عکس . کوچۀ جنان به حمّام کوچۀ پشند می ­آمدند چون نزدیک تر بود .  

  

حمّام کوچه بالا

روزهای جمعه در حمّام غُلغُله بود ، مدرسه تعطیل بود و دانش ­آموزان باید برای شنبه خودشان را آماده و مرتّب می ­کردند . گرچه سوختِ حمّام را انرژی خورشیدی کردند ولی حمّامهای خصوصی منازل رونقِ حمّام عمومی را گرفت و بلا استفاده کرد .

حمّام یکی از مراکزِ شادی مردم هم بود ، در عروسی­ها ، داماد را به حمّام می ­آوردند به همراهش جمعیّت می ­آمد با کف و دف و صلوات ، وقتی هم بر می ­گشت با شاباش / شادباش و پخشِ نُقل و شُکلات و پول و رقص و خوانچه و اسپند و بیت خوانی .

خوش آمد دلبرِ کُردم خوش آمد

خوش آمد لعلِ بی ­دُردم خوش آمد

خوش آمد آفتابِ بُرجِ عالَم

قَلندروار به یوردم خوش آمد

استخر خیرآباد

 

حدوداً در سالهای 1345 تا 1360 تنها استخر فرومد ، همین استخر خیرآباد بود ، آن موقع قنات سلطان و شهرستان و بازار خشکیده بود ، قنات کلاته نو هم آبش زیاد بود و  نیاز به استخر نداشت ، الآن هم که آبش کم شده ، استخر ندارد ، آب کوشک هم زیاد بود و استخر نداشت الآن هم استخر ندارد . پایاب ( استخر سفید ) هم آبش زیاد بود و استخر نداشت . در کوچۀ بالا هم رودبار از فراوانی آب ، به دو سه قسمت تقسیم می ­شد و نیاز به استخر نداشت ، قنات بُرزقند هم استخر نداشت . در نُصرتیّه استخر بزرگی بود که معروف به سدّ حاجی امیر بود . رفتنِ به آنجا برای ما مشکل و آب تنی در آن هم خطرناک بود . ما در تابستانها نزدیکیهای ظهر که می­ شد راهمان را در پیش می ­گرفتیم و از مسیر مفتاباد به کالِ شهرستان به سمتِ پایین می ­رفتیم ، از نهر قنات کلاته نو که مقداری می ­گذشتیم سمتِ چپ « کندوا » بود ، مَظهرِ قناتِ خیرآباد ، آب برق می ­زد و به ما خوشامد می ­گفت ، ماهی­ها هم به زیر قنات فرار می­ کردند . کم کم بچّه ­ها روی نوک پایشان قد بلندی می ­کردند تا استخر را ببینند از همانجا با خوشحالی می­ گفتند : بَه ، اَستَلخ مَوجی اُوِه ! بعد همین طور که می ­دویدند ، زیرپوششان را در می ­آوردند و شَتَلَق خودشان را در استخرِ آب می ­انداختند !

آن وقتها کربلا ابراهیم جانمحمّدی و اسماعیل اصغرپور تابستانها در خیرآباد می ­نشستند ، آن یکی در سمتِ شرق و دیگری در سمتِ غربِ استخر ، باغ و خانه داشتند . آن طرف ­تر چُرُغ / چُرُق بود ؛ کارگاه شیرۀ انگور . استخر دایره ­وار و خاکی بود و دور تا دورش را درختانِ توت سایه افکنده بود . روزهایی که آبیاری نوبتِ حسین صفرعلی بود ، روزهای خوشی بود ، می ­دانستیم که استخر باید پُر شود ، نزدیک به اینکه قُرتاش خورَد یعنی سرریز / لبریز گردد .

عموحسین که می ­آمد معمولاً با خودش می ­خندید . قدری به استخر نگاه می ­کرد و اگر هنوز وقتش نبود شاید سری هم از دوستش کربلا ابراهیم ملّا عبّاس می ­زد ، بعد بیلش را بر می­ داشت و به سمتِ « تیلو » می ­آمد . تیلو چوبِ « ـا » مانندی بود که یک طرفش حُکم دسته را داشت و طرفِ دیگرش را در سوراخ خروجی استخر می ­کردند که استخر را ببندند . کاری که امروز شیرفلکه انجام می ­دهد . گاهی دل کَندن از آب و استخر مشکل بود امّا چاره­ ای نبود . بعضی داخلِ استخر ماهی می­ گرفتند ، آن را دو بار محکم به زمین می ­زدند در مرتبۀ اوّل « خُمبَک » و در بار دوم « بَرکَت » می ­گفتند تا آن را کباب کنند و بخورند . یک بار « ابوذر مرادی » گفت : من همین یاقوتیان را که فضولی می ­کند باید یک آبی بدهم ! من تعجّب کردم که کِی فضولی کردم که با دو دستش دستهای مرا گرفت و مرا چند بار به زیرِ آب بُرد و بعد رها کرد و من در آن فاصله فرصتِ نَفَس کشیدن به راحتی نداشتم ! گاهی این اذّیتها هم از ناحیّۀ بزرگترها برای کوچکترها بود . بعد از غوطه خوردن ( فرو رفتن در آب ) باید این راه را دوباره پیاده بر می ­گشتیم .

هِی هنوز کِوِزی ­ها / سِرگین غلتان که داشتند سِرگین خر را می ­بردند در تلاشند ! ما چه می­ دانستیم که سِرگین به چه کارشان می ­آید ؟ واقعاً چه می ­دانستیم که داخل سِرگین اتاقِ زایمان و تخمگذاری آنهاست تا وقتی بچّه­ هایشان سر از تخم در آورند از همان سرگین تغذیه کنند !

حالا که نام مبارکِ خر را بر زبان راندیم ، خودِ خر را که چه عرض کنم ، سرگینِ با برکتِ خر ! برای کِوِزی ­ها ، و سرگینِ خرِ ماده برای بعضی­ها که برایش تأثیر دارویی قایلند ! باز بعضی گیر کَغ ندهند که هیچ فرومدی خرش را به خاطر علوفه در زمستان بیرون نمی­ کرده ! در همین استخر خیرآباد بودند بعضی­ها ! دقّت کنید بعضی­ها که مانعِ غوطۀ بچّه­ ها می ­شدند ، دنبال بچّه ­ها می ­کردند می ­گفتند : آب لب ­پَر می­ خورَد !! البتّه من این را با چشم ندیدم ولی بچّه ­ها در چُنان روزی آب­ تنی نمی ­کردند چون می­ گفتند : فُلانی دعوا می ­کند !

آن وقتها قناتِ خیرآباد مستقل بود ولی اکنون با قناتِ شهرستان در مصب یکی شده و در مظهر تقسیم می­ شود تا در آینده چه پیش آید ؟ خدا داند . حالا دورِ استخر را با سنگ و سیمان بُتُن کرده ­اند و قالب مستطیل دارد از درختانِ دور استخر هم خبری نیست ، فقط چند درخت در کنار جوی آب مانده است .

 خدا خیر بدهد به خیرآبادیها که طعمِ غوطه خوردن را از ما نگرفتند .  

     

رخنه کردن تکنولوژی

بعد از دو هفته مسافرت ، در آخرین ساعت پایانی امروز رسیدم ، در بین راه به چند موضوع فکر می ­کردم ، تصمیم گرفتم خاطره ­ای از یک مسافرتم بنویسم .

کلاس دوم راهنمایی که بودم ، برادرم سال اوّل دبیرستان بود و در سبزوار درس می ­خواند ، من سیزده سالم شده بود امّا هنوز بستنی نخورده بودم ، برادرم یک کُلمن را پُر یخ کرده بود و داخلش سه چهار عدد بستنی لیوانی گذاشته بود و به مینی ­بوس فرومد داده بود ، وقتی بستنی ­ها را درآوردم داخلش مقداری شیر بود ، به مادرم گفتم : همین بستنی است اینکه خوشمزّه نیست ؟!

مادرم گفت : نه ، داخلِ کُلمن خیلی سرد نبوده بستنی باز شده است .

قرار شد یک روز برای بستنی خوردن به سبزوار بروم ، بعد از ظهر یک چهارشنبه مادرم به خانۀ محمّد معرفت ( خدا رحمتش کند . ) رفت و از آقای شهنما برای روز پنجشنبه و شنبه اجازه گرفت ، گفته بود : مهدی می ­خواهد به سبزوار برود که بستنی بخورد .

من به سبزوار رفتم ، به خانه ­ای که برادرم با چند نفر از دوستانش کرایه کرده بودند ، در فلکۀ دروازه عراق ابتدای خیابان عطاملک شمالی یک قنادی بود که بستنی سنّتی داشت . خُب ، من برای اوّلین بار در عُمرم مزّۀ بستنی را می­ چشیدم . بعد هم با برادرم به سینما رفتیم .

من بستنی خوردن ، سینما رفتن ، محیط دانش ­آموزی در شهر غُربت ، مسافرت رفتن ، گشتن در شهر و ... را تجربه می ­کردم .

در همان سالها برادرم یک رادیو خرید ، بعد از آن هم یک ضبط صوت خرید ، قرار بود روز شنبه که برادرم به سبزوار می ­رود ضبط صوت را در فرومد بگذارد ولی با خودش به سبزوار بُرد ، گفت : بعد از ظهر به مینی ­بوس فرومد می­ دهم که بیاورد ، برای من جای سؤال بود ، بالأخره  ضبط صوت را فرستاد و من ضبط را روشن کردم تا صدای نوار داخلش را بشنوم . صدای برادرم بود او به جای نوشتنِ نامه ، صدایش را ضبط کرده بود و مطالبی گفته بود ، واقعاً تکنولوژی داشت به خانۀ ما رخنه می ­کرد !