علی ، رمضانعلی ، مهدی

این روزها در فرومد به راحتی کارگر پیدا نمی ­شود ولی آن سالها در فرومد کار پیدا نمی ­شد . این بود که بسیاری از مردم برای کار راهی تهران و شاهرود و ... می ­شدند . من سوم راهنمایی را که خواندم تابستان سال 1361 با برادرم برای کارگری به شاهرود رفتیم ، بچّه ­های فرومد زیاد بودند ، ما بیشتر در مسافرخانۀ ابوالفضلی ساکن می ­شدیم . ایوانِ طبقۀ دومش برای تابستان آن هم در شب مناسب بود ، قیمتش هم نسبت به اتاقها با پولِ کارگری مناسب ­تر بود . صبح که از خواب بیدار می­ شدیم ، آمادۀ رفتن به میدانِ مرکزی شهر می ­شدیم بدونِ آنکه فرصتِ صبحانه خوردن باشد ، کنارِ میدان که کارگرها منتظر می ­ایستادند قهوه ­خانه ­ای بود که گاهی یک یا دو استکان چای می­ خریدیم و می ­خوردیم . انتظار اینکه کسی بیاید و کارگر را برای کار انتخاب کند سخت و تا حدودی تحقیرکننده است . وقتی چند روزی کار داری و نیاز به رفتن به میدان نیست و صبح مستقیم به سرِ کار می ­روی خیلی بهتر است ، نگرانِ پیدا کردنِ کار هم نیستی . گچکارها و چاخوها آن طرفِ میدان می ­ایستادند . اوّلین روزی که به سرِ کار رفتم سنگ ­چینی بود و مُزدِ روزانه هم سی تومان ( سیصد ریال ) بود . سخت ­ترین کار سنگ ­چینی و راحت­ ترین کار میوه­ چینی بود . معمولاً سرِ کار صبحانه می ­دادند ولی ناهار با خودِ کارگر بود . ناهار بیشتر وقتها یک عدد نانِ بَربَری با مقداری انگور یا هندوانه یا گوجه ­فرنگی بود . به نُدرت ساندویچ هم بود . شب هم شام اگر خودمان را تحویل می ­گرفتیم اُملت بود البتّه چای واقعاً رفعِ خستگی می­ کرد . من چند بار هم با پدرم ( خدا رحمتش کند . ) به کارگری ­رفتم ، آن وقت یا در مسافرخانۀ ابوالفضلی ( خیابان ایستگاه ) بودیم یا در گاراژ مسلم ( خیابان مزار ) . گاراژ مسلم مملو از کارگر بود . در همین گاراژ مسلم یک روز صبح پیرمردی برایم از قوری خودش یک استکان چای ریخت به محضِ خوردن حالتِ تهوّع به من دست داد و به بیرون دویدم . تعجّب کردم که این پیرمرد چگونه بدنش با میکروب عادت کرده که واکنش به این قوری مسموم نشان نمی ­دهد !

کنار مسجد جواد الائمه در چهار راه معلّم ـ شاهرود

من به میوه­ چینی به باغهای بسطام هم رفته بودم ، یک باغ پُر از درختانِ سیب ، از صبح تا عصر سیب جمع می­ کردیم و در جعبه می ­چیدیم ، بعد هم آنها را به سردخانه بردیم . باغهای بسطام دیدنی است . بعضی روزها کارِ بنّایی ما با بچّه ­های فرومد بود ، شهید حسن دهقانپور ( خدا رحمتش کند . ) بنّا بود . وقتی با فرومدیها بودیم وقت خوش ­تر می­ گذشت . یکی دو روز هم در سنگ ­چینی با شهید حسن اسکندری ( خدا رحمتش کند . ) بودیم . یادی هم بکنیم از حسن شفیعی ( خدا رحمتش کند . ) وقتی زنِ صاحب مسافرخانه فحشهای رکیک می ­داد ، حسن شفیعی قاه قاه می ­خندید که این چرا فحشهای مردانه می ­دهد !

یک شب محمّد لطفیان ما را به مهمانی دعوت کرد در حیاطِ خانۀ برادرش به ما فالودۀ طالبی داد بعد هم به مسجد غُربا رفتیم . آن شب آهنگران در دعای کمیل نوحه خواند . من گاهی در شاهرود بعضی معلّمانم را می ­دیدم . مثل آقای عطاردی ، آقای یعقوب محمّدی ، آقای مصطفی برزگر ( خدا رحمتش کند . ) ، آقای شهنما ، آقای ولیخانی و ... یک بار آقای برزگر اصرار کرد که به خانه­ شان برویم ، من نپذیرفتم ، گفت : حالا سوار موتور شو برویم ، من هم سوار شدم به محضِ اینکه وارد کوچۀ کسائیان شد خودم را از موتور پایین انداختم و نقشِ زمین شدم ! بعد گفتم : من که گفتم خانه نمی ­آیم ! گویا آقای برزگر یادش رفته بود که در کلاس درس در گوشِ من گفت : « ما یک اتاقِ بزرگی در حیاطمان داریم اگر بیایی شاهرود ، شما را می ­برم در همانجا زندانی می ­کنم . » خُب من واقعاً هراس داشتم .

یک روز با پدرم قرار بود مقداری سیمان از یک ماشین پایین بگیریم ، من قوّتم نمی­ رسید که یک کیسۀ پنجاه کیلویی را بردارم ، پدرم گفت : تو به بالای ماشین برو سیمانها را جلو بیاور تا من روی دوشم بگذارم و ببرم . من هم همین کار را می ­کردم ، بعد یک جوانی آمده بود می ­گفت : تو خجالت نمی ­کشی قسمتِ سنگین کار را به پیرمرد واگذار کرده ­ای ؟!

من سوم راهنمایی را که تمام کردم ، برادرم در سبزوار درس می ­خواند ، پدرم گفت : من دیگر نمی ­کشم که هر دو نفرتان بروید درس بخوانید ، من هم چیزی نگفتم رفتم شاهرود و کار می­ کردم سیزدهم مهر بود که پدرم به شاهرود آمد و گفت : علی گفته ؛ در داورزن هم دبیرستان باز شده ، من از سبزوار به داورزن می ­آیم تا هزینه خانه و رفت و آمد کمتر شود تا مهدی هم بتواند درس بخواند ، تو بیا برو به فرومد تا به داورزن بروی درس بخوانی ، من هم آمدم و برای درس خواندن به داورزن رفتیم .

من پنج روز هم در خانه­ های سازمانی در محدودۀ میدانِ هفت تیر با عبّاس شریعتی کار کردم . کارتی که برای من صادر کرده بودند مبلغِ مُزد روزانه را ننوشته بودند و هر چه می­ گفتم مهندس قبول نمی ­کرد که بنویسد . من دیگر به سرِ آن کار نرفتم تا اینکه برای هر روز به من صد تومان ( هزار ریال ) دادند .

یک روز در میدان برای کار ایستاده بودیم که کربلا علی حبیبی ( خدا رحمتش کند . ) و حسن فلّاح و ... برای تحویل جنازۀ شهید عبّاس حبیبی ( خدا رحمتش کند . ) آمده بودند .

یک روز ظهر من دنبالِ نان رفتم از دو زن که با هم بودند سراغِ نانوایی را گرفتم گفتند : اینجا هنوز نانوایی ندارد و شما هم نان پیدا نمی­ کنی . یک نفرشان از من خواست که دنبالش بروم تا به من نان بدهد ، رفت از خانه سفرۀ نانشان را آورد و چهار پنج عدد نانِ لواش که داخلش بود به من داد . من آمدم همان نانِ لواش خالی را خوردم . یک عدد نان را هم به پیرمردی دادم که او هم کارگر بود یکمرتبۀ بچّه­ های روستایشان ریختند و هر کدام یک تیکه کَندند و روی هوا تمام شد !

بچّه ­های منیدر و کَهنه و کالپوش و ... هم برای کار به شاهرود می ­آمدند .

این روزها در فرومد دنبال کارگر می ­گردی به راحتی کارگر پیدا نمی­ شود ! در صورتی که وقت دارند به راحتی صبحانه بخورند ، ظهر به خانه بروند و غذای گرم بخورند ، شب هم در خانه پیش پدر و مادر یا زن و فرزندشان باشند . من برای باغ کارگر گرفته بودم ، پدر و پسر ساعت دوازده که برای ناهار رفتند به جای آنکه ساعت یک بیایند ساعت دو آمدند ، یک دو فرغون ملات هم زیر ماسه قایم کرده بودند که خشک شده بود . یک کارگر از من خواست که بروم برایش سیگار بخرم ! بعضی کارگرها وقتی صدای ماشین مرا می­ شنیدند می­ دویدند که کار را شروع کنند . بعضی کارگرها معتاد بودند و هر چه چوب میم بود ذغال می ­کردند . بعضی کارگرها بعد از ظهر هم که برایشان چای می ­آوردی می ­خواستند مثل نوبت صبح نیم ساعت استراحت کنند ، یک استای بنّا فقط ملات پهن می ­کرد و آجرچینی را به کارگر واگذار کرده بود . یا نسبت به پُرسیمان یا کم سیمان بودن ملات بی ­تفاوت بود . دو کارگر می ­خواستند آجر جا به جا کنند یکی فرغون را پُر می ­کرد و دیگری خالی می­ کرد من دقّت کردم دیدم حدوداً پنج دقیقه طول می ­کشد که آن کارگر فرغون را پُر کند و دو دقیقه طول می ­کشد تا کارگر دیگر فرغون را خالی کند آن وقت برای این دو دقیقه کار ، پنج دقیقه استراحت می ­کرد تا فرغون پُر شود . واقعاً برای دو دقیقه کار باید پنج دقیقه استراحت کرد ؟! اگر به خودشان واگذاری دیر می ­آیند و زود می ­روند ، مثلاً ظهر وقتی است که اذان می ­گویند هر چند یک ربع به دوازده باشد و آمدنشان به سر کار از روی ساعت است یعنی ساعت یک ! به کارگری گفته بودم با ماسه جایی را پُر کند ، شرایطی پیش آمد که آن ماسه ­ها را دوباره برداریم ، بعد دیدم زیر ماسه ­ها بلوک درسته و آجر و پاره­ آجر هم هست . بعضی استاکارها هم از انجام دادنِ کارِ دیگر مضایقه می ­کنند .

البتّه بعضی هم که دنبالِ رزقِ حلال هستند وقتی کار دنبال است ملات درست می ­کنند ، آجر فراهم می ­کنند ، از کارگر کار می ­طلبند . بعضی کارگرها هم کار خودشان را می­ کنند و از کارگُریز نیستند . خدا رحمت کند پدرم را در قناتِ باشتاباز کار می­ کرد ، رفته بود به حاج محمّد نصیری ( خدا رحمتش کند . ) گفته بود ، این کاری که ما می ­کنیم حلال نیست ، مقنّی کار می ­کند ، من دَلو را پُر می­ کنم می ­آورم پای طناب ، وقتی بر می ­گردم باید به اندازۀ یک دَلو خاک آماده باشد ولی می ­بینم مقنّی دراز کشیده و خاکی آماده نکرده ! می­ گویم : چرا دراز می ­کشی کار نمی ­کنی ؟ می ­گوید : نباید به خودمان فشار بیاوریم . معمولی کار کردن که فشار آوردن نیست . این طور نانِ حلال به دست نمی ­آید . فردایش محمّد نصیری رفته بود کار را بازدید کرده و بعد هم تعطیل کرده بود . مادرم می­ گفت : یک روز حاج محمّد کربلا اسماعیل جای پُل بلند صحبت می ­کرد می­ گفت : نانِ حلال یعنی اینکه حسن صفرعلی بیاید بگوید : این کار را تعطیل کنید بهتر است هر چند من از کار می ­افتم ، من نانِ حلال می ­خواهم !